Akram > Akram's Quotes

Showing 1-30 of 71
« previous 1 3
sort by

  • #1
    محمود دولت‌آبادی
    “این جور آدم ها مثل مورچه اند. آرام و پر حوصله و خسته نشدنی. جوری هستند که آدم فکر می کند خیال مردن ندارند.”
    محمود دولت‌آبادی, روز و شب یوسف

  • #2
    “امروز كشف مهمي كردم. اين كشف محصول سه ماه تفكر تامل و مراقبه است. من به طرز غريبي كه اين كلمات هرزه نمي توانند بگويند چه قدر از اين كشف هيجان زده ام. آنقدر كه دلم مي خواهد بروم بالاي ساختمان و فرياد بكشم. من امروز دريافتم كه سرانجام همه بي گمان همه و بدون هيچ استثنايي خواهيم مرد. من امروز اين واقعيت را اين يقين يگانه و يكتا را كه بي ترديد و تا صد سال ديگر هيچ اثري از ما نخواهد بود از عمق جان دريافتم. من از اين حقيقت از اين عدالت محض از اين تنها عدالت مطلق هستي كه هيچ عدالتي به وضوح و شفافيت و شكوه و قطعيت و معناداري آن نيست از اين كه تنها تا صد سال فقط تا صد سال ديگر حتي يك نفر از ما شش ميليارد آدمي كه حالا مثل كرم روي اين تل خاكي در هم مي لوليم وجود نخواهيم داشت به طرز به شدت شكرآوري خوش حالم...”
    مصطفی مستور

  • #3
    “هر کس روزنه ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود.”
    مصطفی مستور, روی ماه خداوند را ببوس

  • #4
    Albert Camus
    “اندیشیدن، سرآغاز تحلیل رفتن است”
    آلبر کامو/Albert Camus

  • #5
    رضا قاسمی
    “نخستین چتر زندگی ام را ,هنوز باز نکرده , توفانی مهیب از دستم ربود , کوبید به تیر چراغ برق و لاشهء در هم شکسته اش را آن چنان با خود برد که گویی هنوز در جایی از این جهان ، دارد می بردش”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #6
    Friedrich Nietzsche
    “ناامیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می پردازد”
    Friedrich Nietzsche

  • #7
    رضا قاسمی
    “منظره‌ی ویرانی آدم‌ها غم‌انگیزترین منظره‌ی دنیاست .”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #8
    Heinrich Böll
    “یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن”
    Heinrich Böll

  • #9
    Osho
    “Life begins where fear ends.”
    Osho Bhagwam Shree Rajneesh

  • #10
    شاهرخ مسکوب
    “هر آدمی برای من مثل یک باغ دربسته است. گفتگو امکان می‌دهد که روزنی در دیوار این باغ باز بشود. آن وقت من در حال کشف و مشاهده هستم. از خوب و بد هرچه ببینم برایم دیدنی است.”
    شاهرخ مسکوب, در حال و هوای جوانی

  • #11
    عباس معروفی
    “وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود!”
    عباس معروفی, سمفونی مردگان

  • #12
    Bohumil Hrabal
    “I can be by myself because I'm never lonely; I'm simply alone, living in my heavily populated solitude, a harum-scarum of infinity and eternity, and Infinity and Eternity seem to take a liking to the likes of me.”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #13
    Bohumil Hrabal
    “Because when I read, I don't really read; I pop a beautiful sentence into my mouth and suck it like a fruit drop, or I sip it like a liqueur until the thought dissolves in me like alcohol, infusing brain and heart and coursing on through the veins to the root of each blood vessel.”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #14
    Bohumil Hrabal
    “Lost in my dreams, I somehow cross at the traffic signals, bumping into street lamps or people, yet moving onward, exuding fumes of beer and grime, yet smiling, because my briefcase is full of books and that very night I expect them to tell me things about myself I don't know.”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #15
    Bohumil Hrabal
    “As I helped him up, I felt him shake all over, so I asked him to forgive me, without knowing what for, but that was my lot, asking forgiveness, I even asked forgiveness of myself for being what I was, what it was my nature to be.”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #16
    Bohumil Hrabal
    “Suddenly the door opened and in stomped a giant reeking of the river, and before anyone knew what was happening, he had grabbed a chair, smashed it in two, and chased the terrified customers into a corner. The three youngsters pressed against the wall like periwinkles in the rain, but at the very last moment, when the man had picked up half a chair in each hand and seemed ready for the kill, he burst into song, and after conducting himself in "Gray Dove Where Have You Been?" he flung aside the halves of the chair, paid the waiter for the damage, and, turning to the still-shaking customers, said, "Gentlemen I am the hangman's assistant," whereupon he left, pensive and miserable. Perhaps he was the one who, last year at the Holesovice slaughterhouse, put a knife to my neck, shoved me into a corner, took out a slip of paper, and read me a poem celebrating the beauties of the countryside at Ricany, then apologized saying he hadn't found any other way of getting people to listen to his verse.”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #17
    Bohumil Hrabal
    “For we are like olives: only when we are crushed do we yield what is best in us.” After”
    Bohumil Hrabal, Too Loud a Solitude

  • #18
    Sadegh Hedayat
    “اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود.”
    صادق هدایت

  • #19
    احمد شاملو
    “مرگ را ديده‌ام من.



    در ديدار غمناك،

    من مرگ را به دست

    سوده‌ام.



    من مرگ را زيسته‌ام

    با آوازي غمناك

    غمناك

    و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده”
    احمد شاملو

  • #20
    Sadegh Hedayat
    “هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده ‌باشد نمی‌دانند که من پیشتر خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام”
    صادق هدایت, زنده به‌گور

  • #21
    Sadegh Hedayat
    “از زمانیکه همه روابط خودم را با دیگران بریده ام، می خواهم خودم را بهتر بشناسم.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #22
    Fyodor Dostoevsky
    “آیا هیچ می‌دانید که اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آورده‌اید
    و آن را با این شادمانی و افتخار برافراشته و به آسمان رسانده‌اید
    فقط برای این است که بریدن سر از همه کار آسان‌تر است
    ...و پروردن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر”
    Fyodor Dostoyevsky

  • #23
    گروس عبدالملکیان
    “در من
    فریادهاي درختی ست
    خسته از میوه هاي تکراري”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #24
    احمد شاملو
    “کیستی که من
    این گونه به جد
    در دیار رویاهای خویش
    با تو درنگ می کنم؟”
    احمد شاملو

  • #25
    Sylvia Plath
    “گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم که بعضی از آدم ها فقط می توانند در قلبمان بمانند نه در زندگیمان”
    Sylvia Plath

  • #26
    Forough Farrokhzad
    “‍من
    در جستجوی
    قطعه ای از
    آسمان پهناور
    هستم،

    که از تراکم
    اندیشه های پَست
    ...تهی باشد”
    Forough Farrokhzad

  • #27
    Søren Kierkegaard
    “دردها، اگر فرد را نشکنند، به او غرور می آموزند.”
    Søren Kierkegaard, The Seducer’s Diary

  • #28
    “پا برهنه تا کجا دویده‌ای
    که این همه گل شکفته است؟”
    کیکاووس یاکیده, بانو و آخرین کولی سایه‌فروش

  • #29
    “آدم‌ها می‌آیند
    زندگی می‌کنند
    می‌میرند
    و می‌روند
    اما
    فاجعه‌ی زندگی تو
    آن هنگام آغاز می‌شود
    که آدمی می‌ميرد
    اما
    نمی‌رود
    می‌ماند
    و نبودنش در بودن تو
    چنان ته ‌نشین می‌شود
    که تو می‌میری در حالی که زنده­‌ای
    و او زنده می‌شود در حالی که مرده است

    از مزار که بازگشتی
    قبرستان را به خانه نیاور”
    آزاده طاهايي / Azadeh Tahaei

  • #30
    احمدرضا احمدی
    “حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم ”
    Ahmad Reza Ahmadi / احمدرضا احمدی



Rss
« previous 1 3