Shine > Shine's Quotes

Showing 1-14 of 14
sort by

  • #1
    Samad Behrangi
    “درد من حصار برکه نیست
    درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است”
    صمد بهرنگی

  • #2
    بزرگ علوی
    “تو عقب خوشبختی پرسه میزنی. با دیپلم ،با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به‌آدم چشمک بزند.”
    بزرگ علوی

  • #3
    بزرگ علوی
    “همه ما وقتی زیر یوغ شکنجه زندگی افتادیم مجبور هستیم دست و پا بزنیم، فریاد کنیم و همین وسیله بروز احساسات ماست، همین لخته های خونی است ک از جگر ما ریخته میشود ،همین پاره هایی از روح ماست ک به این شکل تجلی می کند ،
    موضوع این است ک درد ها و شادمانیهای خودمان را بهر راهی ک هست بیان کنیم اما درد کشیده بهتر پی به درد دیگران میبرد .”
    بزرگ علوی, ورق‌پاره‌های زندان

  • #4
    بزرگ علوی
    “اما او انسان بود. برایش هیچ چیزی که جنبه‌ی فردی و شخصی داشته باشد وجود نداشت. او همه چیز، حتا ندای درونی دلش را هم مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌داد و اگر با اصولی که به آن‌ها پایبند بود سازگار نمی‌آمد، این ندا را هم خفه می‌کرد. به‌تان گفتم که او برای هنرش، بیان تمام توقعات وجودش بود. آن‌چه او روی پرده می‌‌آورد، آن چیزی بود که از ته دل و از لابه‌لای روح بلندش زبانه می‌کشید. برای او هیچ‌چیز گرامی‌تر از هنرش وجود نداشت. هنرش هم متکی به جامعه و مردمی بود که میان آن‌ها زندگی می‌کرد. دیگر کی توقع داشت که عشقش را هم فدای این آرمان گرامی‌اش نکند. نه این که او می‌توانست بر سیل احساسات پر شور و متلاطمش غلبه کند و با قوای عقلانی، مانند سدی راه آن را ببندد. نه، او می‌توانست دندان روی جگر بگذارد، دل سوزانش را در مشتش بفشارد و نگذارد که تپش آن را کسی خارج از دنیا و عوالم و حالات او ادراک کند. من آن شب فهمیدم که در نزدیکی چه کوره‌ی پر از آتش ایستاده‌ام و دارم از سرما می‌لرزم؛ او می‌خواست و می‌کوشید که ضربات قلب او که از هجر من در جوش بود، از من مخفی بماند.”
    بزرگ علوی, چشم‌هایش

  • #5
    Abdulla Pashew
    “هەڵبەستم زۆرن
    هەندێکیان شارن
    هەندێکیان گوندن
    هەندێک تەلارن
    هەندێک خانیلەی تەپیو و نەوی
    بەڵام ئەوانەی بۆ تۆم نووسیون
    دەبن بە شاکار
    بە رووناکترین پایتەختی زەوی”
    عه‌بدوڵا په‌شێو

  • #6
    Gabriel García Márquez
    “What matters in life is not what happens to you but what you remember and how you remember it.”
    Gabriel Garcia Marquez

  • #7
    Gabriel García Márquez
    “It's enough for me to be sure that you and I exist at this moment.”
    Gabriel García Márquez, One Hundred Years of Solitude

  • #8
    Gabriel García Márquez
    “No medicine cures what happiness cannot.”
    Gabriel García Márquez

  • #9
    Abdulla Pashew
    “چگونه برسم به تو؟
    ،اگر بهشتی
    به من بگو
    .تا به درگاه تمام خدایان دعا کنم

    ،اگر دوزخی
    به من بگو
    .تا دنیا را از گناهان پُر کنم

    چگونه برسم به تو؟
    ،اگر سرزمینی اشغال شده ای
    به من بگو
    تا برایت پرچمی
    .از پوست خود بدوزم

    ،اگر مانند من مهاجری
    مرزی به دورم بکش
    .و من را سرزمین خود کن
    حالا بگو: چگونه می توانم برسم به تو؟”
    (Ebdulla peşêw)عه‌بدوڵا په‌شێو

  • #10
    Farhad Pirbal
    “نگاه کن هیتلر چە بر سر نیچە آورد، یا آمریکایی ها چە بر سر آلبرت انیشتاین، یا بر سر سلمان رشدی و اسپینوزا و مایاکوفسکی و مارلن مونرو و فرخزاد و… همەشان را مثل مسیح بر صلیب کشیدند، خون هاشان را بعدا بە کتابفروشی های میدان انقلاب تهران سپاردند”
    فرهاد پیربال

  • #11
    Abdulla Pashew
    “«شرط»

    من دشمنِ رهبران ِ دیکتاتورِ زمان
    ـ سایه های خدا بر زمین ـ
    نیستم؛
    به آن شرط امّا
    که کودکان
    !دیکتاتور باشند”
    (Ebdulla peşêw)عه‌بدوڵا په‌شێو

  • #12
    Forough Farrokhzad

    تا به کی باید رفت

    از دیاری به دیاری دیگر

    نتوانم، نتوانم جستن

    هر زمان عشقی و یاری دیگر

    کاش ما آن دو پرستو بودیم

    که همه عمر سفر می کردیم

    از بهاری به بهار دیگر

    فروغ فرّخزاد

  • #13
    Abdulla Pashew
    “مەرج"

    من قەت دژی ئەوە نیم
    ،دکتاتۆر جیهان بگرن
    سێبەری خوا بن، زۆر بن
    :بەڵام مەرجێکم هەیە
    !مناڵان دکتاتۆر بن”
    (Ebdulla peşêw)عه‌بدوڵا په‌شێو

  • #14
    Sherko Bekas
    “ای دختر زیبا
    تو نە شاعری و نە نقاش
    لیکن من هردوی آنها

    اما چه کسی این را می داند
    که این چشمان توست که همه شب
    این شعرها را دزدکی به من می دهد

    چه کسی می داند
    این انگشتان توست
    که نقاشی هایم را می کِشد

    من از این می ترسم
    که روزی
    چشم ها و انگشتانت
    این راز را بر ملا سازند و
    به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
    در واقع این مرد
    نه شاعرست و نه نقاش”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس



Rss