Mahtabshima
https://www.goodreads.com/mahtabshima
“آدم گاهی دلش میخواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دورهاش میکند. اما کو تا یکی اینطور و آنهمه اخت پیدا شود؟ خواهید گفت پیدا میشوند. بله، میدانم. من هم داشتم، یکی دوتا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمیآمد، سروقت به پاتوقمان نمیرسید، دلشوره میگرفتیم. بعدش، خوب، معلوم است، یکی زن میگیرد، یکی سفر میرود، یکی میرود مذهبی میشود، یکی هم غیبش میزند، خودکشی میکند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را ببینی، متوجه میشوی که آدمها، بیشترشان، نمیتوانند تا آخر خط تاب بیاورند.”
― بره گمشده راعی
― بره گمشده راعی
“چکه»
چکه
«روشنی
۱
من غیر از
«دوستت دارم»
کار دیگری ندارم
۲
...چیزهای زیادی هست، که می خواهم به تو بگویم
مثلا اینکه؛
.دوستت دارم
۳
...کاش کتاب، پنجره ای می بود
،بازش که می کردم
تو را درش می دیدم
۴
،چراغ ها خود به خود منوّر می شوند
هنگامیکه تو
.اسم روشنایی بر زبان می آوری
۵
...از صبح پی در پی مشغول جمع کردن برهنگی هستم
،آخر شب
.برگ های زیادی از تو ریخته شده بود
۶
...گل فروش مغازه ش را بسته ست
گویا تو
.به بازار آمده ای
۷
،اتاقم سرشار از زیبایی توست
حتی صدایم نیز جایش نمی شود
.ناچار، پشت در می خوابم
۸
...ستاره ای تو را آشناست
شب جلوی پنجره ی اتاقم می آید و
...با نور اسمت را می نویسد
۹
،تا ماه زیباتر از سابق گردد
آمده سر بر سینه ات بگذارد
...لطفا پنجره را باز بگذار
۱۰
...اتاقم که مملو می گردد از پروانه
،می دانم در این لحظه
تو جلوی پنجره آمده ای و
...با خود، آواز می خوانی
۱۱
دلسرد و تنها به هم می نگریم
من، دلتنگ تو
او دلتنگ باغ
...من و فنجان مقابلم
۱۲
باغ لبریز از زمزمهی گل و
،رگبارِ عطرِ گنجشگ ست
مطمئنم که تو
.از این طرف ها گذر کرده ای
۱۳
...سحرگاهان، پیاله ی شیرم که پر از نور می شود
می دانم که در این لحظه، نیمه عریان، از رختخوابت
.بیرون می آیی”
―
چکه
«روشنی
۱
من غیر از
«دوستت دارم»
کار دیگری ندارم
۲
...چیزهای زیادی هست، که می خواهم به تو بگویم
مثلا اینکه؛
.دوستت دارم
۳
...کاش کتاب، پنجره ای می بود
،بازش که می کردم
تو را درش می دیدم
۴
،چراغ ها خود به خود منوّر می شوند
هنگامیکه تو
.اسم روشنایی بر زبان می آوری
۵
...از صبح پی در پی مشغول جمع کردن برهنگی هستم
،آخر شب
.برگ های زیادی از تو ریخته شده بود
۶
...گل فروش مغازه ش را بسته ست
گویا تو
.به بازار آمده ای
۷
،اتاقم سرشار از زیبایی توست
حتی صدایم نیز جایش نمی شود
.ناچار، پشت در می خوابم
۸
...ستاره ای تو را آشناست
شب جلوی پنجره ی اتاقم می آید و
...با نور اسمت را می نویسد
۹
،تا ماه زیباتر از سابق گردد
آمده سر بر سینه ات بگذارد
...لطفا پنجره را باز بگذار
۱۰
...اتاقم که مملو می گردد از پروانه
،می دانم در این لحظه
تو جلوی پنجره آمده ای و
...با خود، آواز می خوانی
۱۱
دلسرد و تنها به هم می نگریم
من، دلتنگ تو
او دلتنگ باغ
...من و فنجان مقابلم
۱۲
باغ لبریز از زمزمهی گل و
،رگبارِ عطرِ گنجشگ ست
مطمئنم که تو
.از این طرف ها گذر کرده ای
۱۳
...سحرگاهان، پیاله ی شیرم که پر از نور می شود
می دانم که در این لحظه، نیمه عریان، از رختخوابت
.بیرون می آیی”
―
“مردم ترجیح میدن دروغی رو بپذیرن که باورهای قبلی اونا رو تایید کنه تا واقعیتی که امنیت ذهنی رو ازشون بگیره”
―
―
“ای دختر زیبا
تو نە شاعری و نە نقاش
لیکن من هردوی آنها
اما چه کسی این را می داند
که این چشمان توست که همه شب
این شعرها را دزدکی به من می دهد
چه کسی می داند
این انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کِشد
من از این می ترسم
که روزی
چشم ها و انگشتانت
این راز را بر ملا سازند و
به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
در واقع این مرد
نه شاعرست و نه نقاش”
―
تو نە شاعری و نە نقاش
لیکن من هردوی آنها
اما چه کسی این را می داند
که این چشمان توست که همه شب
این شعرها را دزدکی به من می دهد
چه کسی می داند
این انگشتان توست
که نقاشی هایم را می کِشد
من از این می ترسم
که روزی
چشم ها و انگشتانت
این راز را بر ملا سازند و
به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
در واقع این مرد
نه شاعرست و نه نقاش”
―
“«غروب ها»
به یادم باش
در غروب گاراژها
در آن هنگام که خورشید
پیراهنی نیمه تاریک به تن خیابانها میکند
دوست دارم در آن دم
شاهد رخسار خسته و بیچارهی سربازانی باشم
که غم و غبار بر سرشان نشسته
و آشفته و دردمند
از سنگرهای دور جنگ
باز میگردند
به یادم باش
در غروب خیابانها
در آن هنگام که خورشید پیراهن عزا
بر تن چهارراه ها میکند
دوست دارم در آن دم
همراه با خانه به دوش تنهایی
خودم را به هیاهوی پر کیف و حال باری بسپارم
به یادم باش
در غروب پارکها
در آن هنگام که خورشید
پیراهنی از بنفشه
به تن درختان میکند
دوست دارم در آن دم
- همچون ابری خسته از سفر-
دست در گردن تنهایی بیندازم
و با نعرهای زبونانه
:بگریم و بگویم
آه"
"معشوقهی من”
―
به یادم باش
در غروب گاراژها
در آن هنگام که خورشید
پیراهنی نیمه تاریک به تن خیابانها میکند
دوست دارم در آن دم
شاهد رخسار خسته و بیچارهی سربازانی باشم
که غم و غبار بر سرشان نشسته
و آشفته و دردمند
از سنگرهای دور جنگ
باز میگردند
به یادم باش
در غروب خیابانها
در آن هنگام که خورشید پیراهن عزا
بر تن چهارراه ها میکند
دوست دارم در آن دم
همراه با خانه به دوش تنهایی
خودم را به هیاهوی پر کیف و حال باری بسپارم
به یادم باش
در غروب پارکها
در آن هنگام که خورشید
پیراهنی از بنفشه
به تن درختان میکند
دوست دارم در آن دم
- همچون ابری خسته از سفر-
دست در گردن تنهایی بیندازم
و با نعرهای زبونانه
:بگریم و بگویم
آه"
"معشوقهی من”
―
کتابداران فارسی گودریدز
— 5466 members
— last activity 3 hours, 11 min ago
گروهی برای کتابداران فارسی زبان سایت گودریدز *همچنین درخواست هایی برای ویرایش، اضافه کردن، افزودن تصویر جلد و ... در مورد کتاب های فارسی را در این گر ...more
تازههای کتاب
— 804 members
— last activity May 04, 2022 11:47PM
معرفی کتابهایی که به تازگی منتشر شده اند.
Mahtabshima’s 2025 Year in Books
Take a look at Mahtabshima’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Mahtabshima
Lists liked by Mahtabshima



























































