Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book
“Books train your mind to imagination to think big.”
―
―
“قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”
―
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”
―
“… مدرسه خوابهای مرا قیچی کرده بود؛
نماز مرا شکسته بود
مدرسه عروسک مرا رنجانده بود
روز ورود، یادم نخواهد رفت:
مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب …
از آن پس و هربار دلهره بود که بجای من راهی مدرسه میشد…
… در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود.
بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید."
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم
...بی آن که خدایی داشته باشم”
―
نماز مرا شکسته بود
مدرسه عروسک مرا رنجانده بود
روز ورود، یادم نخواهد رفت:
مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب …
از آن پس و هربار دلهره بود که بجای من راهی مدرسه میشد…
… در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود.
بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید."
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم
...بی آن که خدایی داشته باشم”
―
“زنانت
کلاشینکف به دست می خوابند
و کودکانت با پوکه های فشنگ
سوت سوتک می سازند
تا برای دمی از یاد ببرند
پدرانشان دیگر به خانه
باز نمی گردند...
کوبانی! کوبانی بی دفاع...”
―
کلاشینکف به دست می خوابند
و کودکانت با پوکه های فشنگ
سوت سوتک می سازند
تا برای دمی از یاد ببرند
پدرانشان دیگر به خانه
باز نمی گردند...
کوبانی! کوبانی بی دفاع...”
―
“و ما ... برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم...”
―
چقدر تنها ماندیم...”
―
Sepide’s 2025 Year in Books
Take a look at Sepide’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Sepide
Lists liked by Sepide






























