ABM1366
https://www.goodreads.com/fiish
“چرا جرأت می کنی بگویی: از چشمانش معلوم است که آدم خوبی نیست؛ از حرف زدنش پیداست که آدم بی پدر و مادری ست؛ از راه رفتنش پیداست که لات بی سر و پایی است؟
چرا کالبد انسانی، جسم، می تواند دستاویزی برای قضاوت باشد؟
و چرا، حتی نام می تواند در تو آن حسی را ایجاد کند که احتمال نادرست بودنش وجود دارد؟
از چه می ترسی؟
از این که مردی به دلیل چشمانی با رگ های سرخ، دست های آلوده یی داشته باشد؟
آیا تو باورِ گذشته ها نیستی؟
"به کوتاه قدان اعتماد مکن که رذالتی پنهان دارند، و به بلندقدان؛ چرا که احمقند، و به زنانی با چشمان روشن؛ زیراکه بیم منحرف شدنشان وجود دارد، و به آنها که کم حرف می زنند؛ زیرا موذی و آب زیرکاهند، و به آنها که پُر می گویند؛ چرا که رازداری نمی دانند..."
ویران باید کرد.
چه بسا معیارها را، که فرو باید ریخت.
چه بسا مثل ها را، که فراموش باید کرد.
چه بسا سخنان بزرگان را، که دور باید ریخت.
چه بسا منطق ها را، که جواب باید گفت.
و چه بسا بهانه ها و قوانین را، که دگرگون باید کرد...”
― انسان، جنایت و احتمال
چرا کالبد انسانی، جسم، می تواند دستاویزی برای قضاوت باشد؟
و چرا، حتی نام می تواند در تو آن حسی را ایجاد کند که احتمال نادرست بودنش وجود دارد؟
از چه می ترسی؟
از این که مردی به دلیل چشمانی با رگ های سرخ، دست های آلوده یی داشته باشد؟
آیا تو باورِ گذشته ها نیستی؟
"به کوتاه قدان اعتماد مکن که رذالتی پنهان دارند، و به بلندقدان؛ چرا که احمقند، و به زنانی با چشمان روشن؛ زیراکه بیم منحرف شدنشان وجود دارد، و به آنها که کم حرف می زنند؛ زیرا موذی و آب زیرکاهند، و به آنها که پُر می گویند؛ چرا که رازداری نمی دانند..."
ویران باید کرد.
چه بسا معیارها را، که فرو باید ریخت.
چه بسا مثل ها را، که فراموش باید کرد.
چه بسا سخنان بزرگان را، که دور باید ریخت.
چه بسا منطق ها را، که جواب باید گفت.
و چه بسا بهانه ها و قوانین را، که دگرگون باید کرد...”
― انسان، جنایت و احتمال
“حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی... ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!”
―
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
آی... ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!”
―
“به خدا حافظی تلخ توسوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!”
―
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!”
―
“اما انسان همینکه عادت کرد، روزگارش بیدردسر میگذرد.”
― The Plague
― The Plague
ABM1366’s 2025 Year in Books
Take a look at ABM1366’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by ABM1366
Lists liked by ABM1366















































