Status Updates From دختر رعیت
دختر رعیت by
Status Updates Showing 1-9 of 9
Maryam Peyrovi
is on page 50 of 151
احساس میکنم دارم یه قصهی کودکانه میخونم. از اون دست قصههایی که واسه ما دهه هشتادیها (نیمهی اول، نه دوم) میخوندن؛ پرنسس و فقیر، قصر پادشاهی، خیالپردازیهای دخترانه، زبان ساده و صمیمی، توصیفات زیاد...
نمیدونم باید از این مسئله خوشحال باشم یا نه، فقط میدونم که دلم واسه روزای سادهتر تنگ شده. :)
— May 15, 2024 09:19AM
Add a comment
نمیدونم باید از این مسئله خوشحال باشم یا نه، فقط میدونم که دلم واسه روزای سادهتر تنگ شده. :)
Anis Baghi
is starting
پرنده ای که از قفس بیرون میپرد و به شادی بال و پر می گشاید ، سرمست آزادی بازیافته است ، نه در غم آشیان تازه. زیرا چه چیز است که با کوشش آزاد بدست نیاید ؟
— Sep 05, 2021 03:17AM
Add a comment
مجید اسطیری
is on page 111 of 172
احمد گل را با تفنك و قطار فشنگ در برابر خود ایستاده دید. کنجکاوی آمیخته به تمسخرش یکباره به ملاحظه و پروا مبدل گشت. احمد گل سربلندوبانگاه مطمئن، مانند کسی که ارزش خودراخوب میداند، ایستاده بود. خانم به خود اجازه نداد که اورا سبك بگیرد، یا اینکه از همراهی میرزا کوچکخان سرزنش کند. فقط به گله مندی مزورانه گفت :
. خوب حق نان و نمك هیچ! اقلامیخواستی گاه سری به دخترت بزنی .
احمدگل گفت: دیگر دختری نداشتم که به کنیزی بیاورم!
— Sep 13, 2019 08:28AM
Add a comment
. خوب حق نان و نمك هیچ! اقلامیخواستی گاه سری به دخترت بزنی .
احمدگل گفت: دیگر دختری نداشتم که به کنیزی بیاورم!
مجید اسطیری
is on page 77 of 172
صبح روز دیگر سربازان انگلیسی و گورخه با چند زره پوش به رشت تاختند و خود را به بانک رسانیدند . عده شان به سیصد نفر هم نمیرسید. به همین جهت به شتاب دفترها و موجودی بانک را در اتومبیل نهادند و عقب نشستند . دو سه روز به آرامی گذشت . انگلیسها در اردوگاه خود سنگر بسته بودند و انتظار كمك از قزوین داشتند . كمك رسید و آنها صبح زود به شهر حمله کردند. چند هواپیما در آسمان به پرواز در آمدند...
— Aug 30, 2019 07:42PM
Add a comment
مجید اسطیری
is on page 44 of 172
به تدریج که روزگار میگذشت و لشکریان تزار در داخل خاک ایران گسترش مییافتند، دامنه معاملات حاج آقا احمد هم وسیع تر میشد. تا بجائی که دیگر سرمایه اش به تنهائی کفایت نمیکرد. برای اینکه کار از دست نرود، حاجی به هر ترتیبی که بود، برادرش را حاضر به شرکت با خود نمود. حاج آقا ابراهیم، گرچه هنوز هم از نجف فتوی نداشت، ولی علاقه برادری و امید سود بی خطر مشکل داد و ستد با لشکر کفار را بر او آسان کرد...
— Aug 29, 2019 07:55AM
Add a comment
مجید اسطیری
is on page 22 of 172
مانند سگهای پیر از کارافتاده که گاهی به خیال واهی پارس کنند، يك جفت توپ سر پر، که قشون قبله عالم از روز پیش در قرق کارگزاری به زنجیرشان بسته بود، با غرش خفه ای تحویل نوروز را به مردم رشت اطلاع دادند. بچه ها همه یکباره فریاد کردند: « آهاه!...»
حاج آقا از کیسه کوچکی که در جیب بغل داشت يك سكه ده مناتی طلا بیرون کشید، خوب با سر انگشتان آنرا لمس کرد، و بی آنکه به کسی یا چیزی توجه کند، يك ثانیه نگاه خود را بر آن دوخت.
— Aug 29, 2019 04:48AM
Add a comment
حاج آقا از کیسه کوچکی که در جیب بغل داشت يك سكه ده مناتی طلا بیرون کشید، خوب با سر انگشتان آنرا لمس کرد، و بی آنکه به کسی یا چیزی توجه کند، يك ثانیه نگاه خود را بر آن دوخت.




