Status Updates From GARCÍA MÁRQUEZ EN 90 MINUTOS
GARCÍA MÁRQUEZ EN 90 MINUTOS by
Status Updates Showing 1-30 of 34
°•.Melina°•.
is on page 50 of 112
وای باورم نمیشه چه قسمتهای زیادی از صدسال تنهایی کاملا برگرفته از زندگی خودش بوده!
— Feb 26, 2025 10:14AM
1 comment
°•.Melina°•.
is on page 30 of 112
همزمان سریال صد سال تنهایی رو هم شروع کردم و باید بگم دلم برای این دورانی که غرق در داستانش هستم و موندم تنگ میشه🪄
— Feb 23, 2025 01:23PM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 92 of 128
وقایع نگاری یک مرگ از پیش اعلام شده بار دیگر به مشکلی دیرپا در آمریکای لاتین می پردازد: مفهوم بسیار اسپانیایی و بسیار مردانه ی «ناموس». مرد جوان ثروتمندی وارد شهری بی نام می شود و در آنجا به آنخلا دل می بازد. آن دو سرانجام ازدواج می کنند، ولی پس از جشن روسی همان شب داماد عروس را به خانه ی پدر و مادرش بر می گرداند، چون عروس باکره نیست
مادرآنخلا او را وا می دارد تا مقصر را معرفی کند. آنخلا از جوانی عرب
— Aug 06, 2016 09:11AM
Add a comment
مادرآنخلا او را وا می دارد تا مقصر را معرفی کند. آنخلا از جوانی عرب
Agir(آگِر)
is on page 56 of 128
از همان اوایل، مارکز همیشه با نخستین جمله ی هر اثری که می نوشت، آغازی جذاب و مهم را پایه گذاری می کرد.بعدها مدعی شد که گاه نوشتن این نخستین جمله از نوشتن کل کتاب برایش وقتگیرتر بوده است: «زیرا جمله ی آغازین می تواند آزمایشگاهی برای آزمودن سبک، ساختار، و حتی حجم کتاب باشد.» اما زمانی که سرانجام این نخستین جمله را می نویسد، یکباره سرعت نمی گیرد. همیشه مطمئن می شود که تصویری از موضوع کلی کتاب را در ذهن دارد
— Aug 01, 2016 03:30AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 50 of 128
گارسیا مارکز سرانجام رمانش «توفان برگ» را به پایان رساند. آن را با امید فراوان برای ناشری در بوئنوس آیرس به نام لوسادا فرستاد
پس از انتظار طولانی رمان را به او بازگرداندند. داخل بسته نامه ای بود که در آن با بی رحمی اثرش را رد کرده بودند:«شما برای آن که یک نویسنده واقعی بشوید استعداد کافی ندارید. به شما پیشنهاد می کنم دنبال شغل دیگری بروید.»از قضا نامه را شوهر خواهر بورخس، قهرمان محبوب مارکز، نوشته بود
— Jul 31, 2016 10:26PM
Add a comment
پس از انتظار طولانی رمان را به او بازگرداندند. داخل بسته نامه ای بود که در آن با بی رحمی اثرش را رد کرده بودند:«شما برای آن که یک نویسنده واقعی بشوید استعداد کافی ندارید. به شما پیشنهاد می کنم دنبال شغل دیگری بروید.»از قضا نامه را شوهر خواهر بورخس، قهرمان محبوب مارکز، نوشته بود
Agir(آگِر)
is on page 38 of 128
مارکزِ جوان شیفتگی بچگانه ای نسبت به پدربزرگ خود(سرهنگ مارکز) احساس می کرد. او بود که روزی گابیتوی جوان را با خود به فروشگاه محلی شرکت یونایتد فروت برد و برای نخستین بار یخ را به او نشان داد -واقعه ای که در سرآغاز کتاب «صدسال تنهایی» به صحنه ای معجزهآسا بدل شده است
مارکز بعدها از او به عنوان «پرخورترین کسی که یادم می آید و افسار گسیختهترین زناکار» یاد می کرد. سرهنگ به رغم خشم شدید از رفتار دامادش، خودش
— Jul 30, 2016 10:22PM
Add a comment
مارکز بعدها از او به عنوان «پرخورترین کسی که یادم می آید و افسار گسیختهترین زناکار» یاد می کرد. سرهنگ به رغم خشم شدید از رفتار دامادش، خودش
Agir(آگِر)
is on page 35 of 128
اندکی کمتر از بیست سال پیش از تولد مارکز، شرکت آمریکایی «یونایتد فروت» در روستاهای اطراف آراکاتاکا کشتزارهای وسیع موز احداث کرده بود و رونق خاصی به شهر بخشیده بود. بطری شامپاین باز می شد و زنان برهنه در برابر موزکاران متمول به اجرای رقص کومبیا می پرداختند و آنان سیگارهای برگ خود را با اسکناس روشن می کردند. شکارچیان همسران پول دار، روسپیان، و کارگران مهاجر از سرزمین های دوردست مانند کوبا و ونزوئلا جذب این شهر
— Jul 30, 2016 12:57PM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 31 of 128
پابلو نرودا در همه عمرش به مرام کمونیسم پایبند بود. او همیشه مایل بود تکرار کند: شما در شیلی باید موضعی داشته باشید. یا طرفدار کادیلاک ها هستید، یا طرفدار مردم بی سواد و پابرهنه
— Jul 30, 2016 08:52AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 30 of 128
بورخس ذاتا یک انگلیسی محافظه کار بود و این ویژگی با سیاست شرورانه و متلاطم زمان و مکانی که در آن می زیست جور در نمی آمد. دیدگاههایی که گاه به گاه ابراز می کرد برخاسته از کج فهمی و کم اطلاعی بود. هواخواهی او از«نظم و آرامشی» که دولت نظامی فاسد و جنایتکار آرژانتین ایجاد کرده بود در داخل و خارج بسیاری از ستایشگرانش را از او دور کرد و می توان به یقین گفت که او را از جایزه ی نوبل، که سخت شایسته دریافتش بود، محروم ساخت
— Jul 30, 2016 06:11AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 23 of 128
سکوت غمگین شبانه...
چرا دلواپسی بر روحم لرزه می افکند؟
،صدای زمزمهی خونم را می شنوم
...توفان نرمی در لایه های مغزم جاری می شود
بسته شدن یک در، کسی که قدمزنان دور می شود...ساعت مردگان، وقتی
...مردان فراموش شده از زندانشان بیرون می آیند
...این شراب سیاه را در پیمانهی اندوهم می ریزم
،وزن آزارنده ی اینکه آنچه قرار بود باشم نیستم
.نبودِ قلمروی که قرار بود پادشاهش باشم
روبن داریو
— Jul 30, 2016 01:32AM
Add a comment
چرا دلواپسی بر روحم لرزه می افکند؟
،صدای زمزمهی خونم را می شنوم
...توفان نرمی در لایه های مغزم جاری می شود
بسته شدن یک در، کسی که قدمزنان دور می شود...ساعت مردگان، وقتی
...مردان فراموش شده از زندانشان بیرون می آیند
...این شراب سیاه را در پیمانهی اندوهم می ریزم
،وزن آزارنده ی اینکه آنچه قرار بود باشم نیستم
.نبودِ قلمروی که قرار بود پادشاهش باشم
روبن داریو

















