مارگریتا به آشپزخانه رفت و با چکش بزرگی بیرون آمد.
لخت و نامرئی،نمی توانست جلو خودش را بگیرد و دستش از بی صبری می لرزید.
مارگریتا به دقت نشانه رفت. چکش را بر کلیدهای پیانوی بزرگ کوبید و صدای شکستگی ناهمگونی در سرتاسر آپارتمان انعکاس یافت. پیانوی بی گناه،که از نوع گراند پیانوی کوچک باکر بود،زوزه کشید و هق هق کرد. با صدایی شبیه تیر هفت تیر، پشت پیانوی براق زیر ضربه ی چکش خرد شد.
پ.ن:مارگریتا از جارویش پیاده شد.
— Jan 29, 2021 04:52AM
Add a comment