یک چیزی ته خورجین مانده بود. بزرگتر و سنگینتر از کفتر؛ و سیاه بود. هوا تاريك شده بود. ما آن روز دیر وقت رفته بودیم. از همیشه دیرتر. خورجین را چند بار تکان دادم بیرون نیامد ترسیده بودم دست انداختم ته خورجین آن را بیرون کشیدم. موهای بلند سر جلال را به دست گرفته بودم. چشمانش هنوز باز بود. نمیدانم چرا یکباره توفان شد و گردباد شد. از ترس نصف صحرا را با سر جلال دویدم.
• از داستان کوتاه «جن»
— Oct 19, 2025 01:24AM
Add a comment