۱. زنی جوان به عنوان معلم به آسایشگاه نگهداری کودکان مبتلا به سل میرود. پزشک بیمارستان از او تقاضای ازدواج میکند. وقتی برای ثبت ازدواج میروند، پزشک میگوید این کار از او ساخته نیست و زن را سوار قطار تورنتو، شهری که از آنجا آمده بود میکند. سالها بعد زن، پزشک را در خیابان میبیند، چند کلمه حرف میزنند و هر کدام به راه خودشان ادامه میدهند. زن خوشحال بود که علیرغم میلش هرگز از آن قطار پیاده نشد تا بپرسد چرا؟ چرا؟
— Nov 19, 2022 09:11AM
Add a comment