Agir(آگِر)’s Reviews > آزادی > Status Update
Agir(آگِر)
is on page 160 of 163
عشق، جزیره ای ابدی
،جزیره ای در حصار زمان
روشنی
.در محاصره ی شب
افتادن
،بازگشتن است
.افتادن برخاستن است
هنرِ عشق
هنرِ مردن است، آیا؟
دوست داشتن
مردن است و زندگی دوباره و مرگ دوباره
.زنده دلی است
دوستت دارم
چرا که فانی هستم
.و تو فانی هستی
،لذت زخم پدید می آورد
.زخم سرباز می کند
.گُلِ خون چیدم تا گیسوانت را بیارایم
.گُل به واژه بدل شد
واژه در خاطره ام می سوزد
عشق
— Dec 23, 2016 01:44AM
،جزیره ای در حصار زمان
روشنی
.در محاصره ی شب
افتادن
،بازگشتن است
.افتادن برخاستن است
هنرِ عشق
هنرِ مردن است، آیا؟
دوست داشتن
مردن است و زندگی دوباره و مرگ دوباره
.زنده دلی است
دوستت دارم
چرا که فانی هستم
.و تو فانی هستی
،لذت زخم پدید می آورد
.زخم سرباز می کند
.گُلِ خون چیدم تا گیسوانت را بیارایم
.گُل به واژه بدل شد
واژه در خاطره ام می سوزد
عشق
Like flag
Agir(آگِر)’s Previous Updates
Agir(آگِر)
is on page 156 of 163
دوست داشتن
گشودن در ممنوع است
گذرگاهی
.که ما را به دیگر سوی زمان می برد
لحظه
،در برابر مرگ
.ابدیت ناپایدار ماست
دوست داشتن گم کردن خود در زمان است
.آینه ای بودن میان آینه هاست
:بت پرستی است
آفریدگار ساختن از آفریده
.و ابدی نامیدن هرچه دنیوی است
شکل های تن همه
،دختران زمان اند
.تعبیرهای هجوآمیز
،زمان، بدی است
لحظه
سقوط است؛
:دوست داشتن فروافتادن است
،سقوط بی پایان
پیوند ما
— Dec 22, 2016 11:28AM
گشودن در ممنوع است
گذرگاهی
.که ما را به دیگر سوی زمان می برد
لحظه
،در برابر مرگ
.ابدیت ناپایدار ماست
دوست داشتن گم کردن خود در زمان است
.آینه ای بودن میان آینه هاست
:بت پرستی است
آفریدگار ساختن از آفریده
.و ابدی نامیدن هرچه دنیوی است
شکل های تن همه
،دختران زمان اند
.تعبیرهای هجوآمیز
،زمان، بدی است
لحظه
سقوط است؛
:دوست داشتن فروافتادن است
،سقوط بی پایان
پیوند ما
Agir(آگِر)
is on page 134 of 163
شب، روز، شب
،روز، گل فرجامین
ساعت به ساعت، می سوزد
گلی دیگر، سیاه، جوانه می زند
و به آرامی از سایه ها می گذری
،و به درون می آیی
.تو، ای بانوی شب
،به گونه ی موجی کمترین
،عطری کمترین، سفید
در بستر من رها می کنی خود را
.و دیگر باره به هیات زنی در میایی
دشت ملافه ها
و شب تن ها
موج تمنا
و غار رویاها
دهکده ای نامرئی
زیر پلک چشمانت می آرامد
،گردبادهای اشتیاق
کودکانِ تماس، به پیکری بدل می شوند
— Dec 21, 2016 10:34AM
شب، روز، شب
،روز، گل فرجامین
ساعت به ساعت، می سوزد
گلی دیگر، سیاه، جوانه می زند
و به آرامی از سایه ها می گذری
،و به درون می آیی
.تو، ای بانوی شب
،به گونه ی موجی کمترین
،عطری کمترین، سفید
در بستر من رها می کنی خود را
.و دیگر باره به هیات زنی در میایی
دشت ملافه ها
و شب تن ها
موج تمنا
و غار رویاها
دهکده ای نامرئی
زیر پلک چشمانت می آرامد
،گردبادهای اشتیاق
کودکانِ تماس، به پیکری بدل می شوند
Agir(آگِر)
is on page 122 of 163
فردا می باید
دیگر بار
.واقعیت این جهان را بازآفرید
چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه ای
احساس کردم
آنچه را که آزتک ها احساس کردند
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
بر چکاد پرتگاه
از ورای رخنه های افق
در کمین نشسته بودند
— Dec 21, 2016 12:02AM
دیگر بار
.واقعیت این جهان را بازآفرید
چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه ای
احساس کردم
آنچه را که آزتک ها احساس کردند
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
بر چکاد پرتگاه
از ورای رخنه های افق
در کمین نشسته بودند
Agir(آگِر)
is on page 112 of 163
آخرین سپیده
گیسوانت گمشده در جنگل
پاهایت، پاهایم را نوازش می کند
.فرو رفته در خواب، عظیم تر از شبی، تو
رویایت، اما، در این اتاق می گنجد
!چه بزرگیم ما که این همه کوچکیم
،بیرون تاکسی عبور می کند
.با باری از اشباح
رودی که از کنار می گذرد
،پیوسته
.باز می گردد
،فردا
روزی دیگر خواهد بود
آیا؟
— Dec 19, 2016 04:39AM
آخرین سپیده
گیسوانت گمشده در جنگل
پاهایت، پاهایم را نوازش می کند
.فرو رفته در خواب، عظیم تر از شبی، تو
رویایت، اما، در این اتاق می گنجد
!چه بزرگیم ما که این همه کوچکیم
،بیرون تاکسی عبور می کند
.با باری از اشباح
رودی که از کنار می گذرد
،پیوسته
.باز می گردد
،فردا
روزی دیگر خواهد بود
آیا؟
Agir(آگِر)
is on page 108 of 163
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
نه هشیار، نه ناهشیار
بی آنکه گوش بسپاری، بشنو آنچه را که بر زبان می آورم
با چشمانی گشوده به درون، خفته
با همهی پنج حسِ بیدار
باران می بارد، گام های سبک، نجوایی از هجاها
هوا و آب، واژه هایی سبک
آنچه ما بودیم و هستیم
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
سالها سپری می شود، لحظه های باز می گردد
— Dec 18, 2016 11:31AM
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
نه هشیار، نه ناهشیار
بی آنکه گوش بسپاری، بشنو آنچه را که بر زبان می آورم
با چشمانی گشوده به درون، خفته
با همهی پنج حسِ بیدار
باران می بارد، گام های سبک، نجوایی از هجاها
هوا و آب، واژه هایی سبک
آنچه ما بودیم و هستیم
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
سالها سپری می شود، لحظه های باز می گردد
Agir(آگِر)
is on page 91 of 163
میان رفتن و ماندن
روزدر تردید است
شیفته شفافیت خویش
همه چیز پیداست و همه چیز در ابهام
.همه چیز بسودنی ست و نابسودنی
کاغذها، کتاب، لیوان، مداد
.در سایه ی نام هایشان می آرامند
تپش زمان در شقیقه من تکرار می کند
.همان هجای مستمر خون را
نور از دیوار بی حالت
.نمایشی شبحگونه از بازتاب ها می سازد
در کانون یک چشم
خود را کشف می کنم
من خود را
.در نگاهِ مبهوتش می نگرم
— Dec 16, 2016 12:56AM
روزدر تردید است
شیفته شفافیت خویش
همه چیز پیداست و همه چیز در ابهام
.همه چیز بسودنی ست و نابسودنی
کاغذها، کتاب، لیوان، مداد
.در سایه ی نام هایشان می آرامند
تپش زمان در شقیقه من تکرار می کند
.همان هجای مستمر خون را
نور از دیوار بی حالت
.نمایشی شبحگونه از بازتاب ها می سازد
در کانون یک چشم
خود را کشف می کنم
من خود را
.در نگاهِ مبهوتش می نگرم
Agir(آگِر)
is on page 77 of 163
با من سخن بگو، به من گوش بسپار، به من پاسخ ده
آنچه را که غرش آذرخش باز می گوید
جنگل
.در می یابد
با چشمان تو به درون می آیم
با دهان من به پیش می آیی
در خون من به خواب می روی
.در سر تو از خواب بر می خیزم
— Dec 11, 2016 10:38AM
آنچه را که غرش آذرخش باز می گوید
جنگل
.در می یابد
با چشمان تو به درون می آیم
با دهان من به پیش می آیی
در خون من به خواب می روی
.در سر تو از خواب بر می خیزم
Agir(آگِر)
is on page 53 of 163
تاق یا جفت
واژه ای بی وزن
،تهنیت می گوید به روز
واژه ای برای بادبان برافراشتن
آه
.حلقه هایی به زیر چشمان داری، تو
.در رخسارت، شب است هنوز
گردنبند ناپیدای نگاه ها
...آویخته بر گلوگاهت
ما همچون آب در آبیم
همچون آب که رازها را فاش نمی کند
نگاهی گره ات می زند
و نگاهی دیگر از هم می گشاید گره ات را
شفافیت بر می افشاند ترا
سینه هایت میان ِ دست هایم
آبی که شتابان فرو می ریزد
— Dec 11, 2016 12:06AM
تاق یا جفت
واژه ای بی وزن
،تهنیت می گوید به روز
واژه ای برای بادبان برافراشتن
آه
.حلقه هایی به زیر چشمان داری، تو
.در رخسارت، شب است هنوز
گردنبند ناپیدای نگاه ها
...آویخته بر گلوگاهت
ما همچون آب در آبیم
همچون آب که رازها را فاش نمی کند
نگاهی گره ات می زند
و نگاهی دیگر از هم می گشاید گره ات را
شفافیت بر می افشاند ترا
سینه هایت میان ِ دست هایم
آبی که شتابان فرو می ریزد
Agir(آگِر)
is on page 50 of 163
سرانجام، اوکتاویو پاز، از اینجا به کجا رهسپار خواهید بود؟
به کجا؟ این سوال را زمانی از خود کردم، زمانی که بیست ساله بودم، دوباره از خودم پرسیدم زمانی که سی ساله بودم، دوباره زمانی که چهل، پنجاه ساله... بودم هرگز به این این پرسش پاسخی نمی توانم داد. اکنون یک چیزی می دانم. باید پایدار باشم . یعنی زندگی کنم و بنویسم و مانند هر فرد دیگری، با آن سوی زندگی روبرو شوم - با ناشناخته ها
— Dec 10, 2016 10:49AM
به کجا؟ این سوال را زمانی از خود کردم، زمانی که بیست ساله بودم، دوباره از خودم پرسیدم زمانی که سی ساله بودم، دوباره زمانی که چهل، پنجاه ساله... بودم هرگز به این این پرسش پاسخی نمی توانم داد. اکنون یک چیزی می دانم. باید پایدار باشم . یعنی زندگی کنم و بنویسم و مانند هر فرد دیگری، با آن سوی زندگی روبرو شوم - با ناشناخته ها
Agir(آگِر)
is on page 50 of 163
جامعه های بازار آزاد، جوامع بی عدالت و بسیار ابلهی می سازند. گمان نمی کنم تولید و مصرف اشیا بتواند مفهوم زندگی بشر باشد. همه مذاهب و فلسفه های بزرگ معتقدند که موجودات انسانی مهمتر از تولید کنندگان و مصرف کنندگان هستند. اگر جامعه، بدون عدالت اجتماعی، جامعه خوبی نباشد، جامعه بدون شعر نیز جامعه ای است بدون رویا، بدون حرف و مهمتر از همه، بدون پلی که میان یک شخص و شخصی دیگر زده می شود، پلی که نامش شعر است. ما با
— Dec 09, 2016 11:32AM

