Status Updates From آزادی
آزادی by
Status Updates Showing 1-22 of 22
Alkimeya
is starting
آزادي به همان چيزي متكئ است كه آن را محدود يا انكارش ميكنند. خواه سرنوشت، خدا، جبر اجتماعي يا مختصات زيست شناسي باشد، يا هرچيز ديگر. سرنوشت براي اجراي مأموريت خود، روي همياري آزادي ما حساب ميكند. و براي آزاد بودن بايد بر سرنوشت غلبه كرد.
— May 02, 2019 12:06PM
Add a comment
Alkimeya
is starting
يادداشت: شاعر تركيباتي خلق ميكند درحالي كه رمان به تجزيه و تحليل ميپردازد.
— May 02, 2019 11:46AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 160 of 163
عشق، جزیره ای ابدی
،جزیره ای در حصار زمان
روشنی
.در محاصره ی شب
افتادن
،بازگشتن است
.افتادن برخاستن است
هنرِ عشق
هنرِ مردن است، آیا؟
دوست داشتن
مردن است و زندگی دوباره و مرگ دوباره
.زنده دلی است
دوستت دارم
چرا که فانی هستم
.و تو فانی هستی
،لذت زخم پدید می آورد
.زخم سرباز می کند
.گُلِ خون چیدم تا گیسوانت را بیارایم
.گُل به واژه بدل شد
واژه در خاطره ام می سوزد
عشق
— Dec 23, 2016 01:44AM
Add a comment
،جزیره ای در حصار زمان
روشنی
.در محاصره ی شب
افتادن
،بازگشتن است
.افتادن برخاستن است
هنرِ عشق
هنرِ مردن است، آیا؟
دوست داشتن
مردن است و زندگی دوباره و مرگ دوباره
.زنده دلی است
دوستت دارم
چرا که فانی هستم
.و تو فانی هستی
،لذت زخم پدید می آورد
.زخم سرباز می کند
.گُلِ خون چیدم تا گیسوانت را بیارایم
.گُل به واژه بدل شد
واژه در خاطره ام می سوزد
عشق
Agir(آگِر)
is on page 156 of 163
دوست داشتن
گشودن در ممنوع است
گذرگاهی
.که ما را به دیگر سوی زمان می برد
لحظه
،در برابر مرگ
.ابدیت ناپایدار ماست
دوست داشتن گم کردن خود در زمان است
.آینه ای بودن میان آینه هاست
:بت پرستی است
آفریدگار ساختن از آفریده
.و ابدی نامیدن هرچه دنیوی است
شکل های تن همه
،دختران زمان اند
.تعبیرهای هجوآمیز
،زمان، بدی است
لحظه
سقوط است؛
:دوست داشتن فروافتادن است
،سقوط بی پایان
پیوند ما
— Dec 22, 2016 11:28AM
Add a comment
گشودن در ممنوع است
گذرگاهی
.که ما را به دیگر سوی زمان می برد
لحظه
،در برابر مرگ
.ابدیت ناپایدار ماست
دوست داشتن گم کردن خود در زمان است
.آینه ای بودن میان آینه هاست
:بت پرستی است
آفریدگار ساختن از آفریده
.و ابدی نامیدن هرچه دنیوی است
شکل های تن همه
،دختران زمان اند
.تعبیرهای هجوآمیز
،زمان، بدی است
لحظه
سقوط است؛
:دوست داشتن فروافتادن است
،سقوط بی پایان
پیوند ما
Agir(آگِر)
is on page 134 of 163
شب، روز، شب
،روز، گل فرجامین
ساعت به ساعت، می سوزد
گلی دیگر، سیاه، جوانه می زند
و به آرامی از سایه ها می گذری
،و به درون می آیی
.تو، ای بانوی شب
،به گونه ی موجی کمترین
،عطری کمترین، سفید
در بستر من رها می کنی خود را
.و دیگر باره به هیات زنی در میایی
دشت ملافه ها
و شب تن ها
موج تمنا
و غار رویاها
دهکده ای نامرئی
زیر پلک چشمانت می آرامد
،گردبادهای اشتیاق
کودکانِ تماس، به پیکری بدل می شوند
— Dec 21, 2016 10:34AM
Add a comment
شب، روز، شب
،روز، گل فرجامین
ساعت به ساعت، می سوزد
گلی دیگر، سیاه، جوانه می زند
و به آرامی از سایه ها می گذری
،و به درون می آیی
.تو، ای بانوی شب
،به گونه ی موجی کمترین
،عطری کمترین، سفید
در بستر من رها می کنی خود را
.و دیگر باره به هیات زنی در میایی
دشت ملافه ها
و شب تن ها
موج تمنا
و غار رویاها
دهکده ای نامرئی
زیر پلک چشمانت می آرامد
،گردبادهای اشتیاق
کودکانِ تماس، به پیکری بدل می شوند
Agir(آگِر)
is on page 122 of 163
فردا می باید
دیگر بار
.واقعیت این جهان را بازآفرید
چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه ای
احساس کردم
آنچه را که آزتک ها احساس کردند
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
بر چکاد پرتگاه
از ورای رخنه های افق
در کمین نشسته بودند
— Dec 21, 2016 12:02AM
Add a comment
دیگر بار
.واقعیت این جهان را بازآفرید
چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه ای
احساس کردم
آنچه را که آزتک ها احساس کردند
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
بر چکاد پرتگاه
از ورای رخنه های افق
در کمین نشسته بودند
Agir(آگِر)
is on page 112 of 163
آخرین سپیده
گیسوانت گمشده در جنگل
پاهایت، پاهایم را نوازش می کند
.فرو رفته در خواب، عظیم تر از شبی، تو
رویایت، اما، در این اتاق می گنجد
!چه بزرگیم ما که این همه کوچکیم
،بیرون تاکسی عبور می کند
.با باری از اشباح
رودی که از کنار می گذرد
،پیوسته
.باز می گردد
،فردا
روزی دیگر خواهد بود
آیا؟
— Dec 19, 2016 04:39AM
Add a comment
آخرین سپیده
گیسوانت گمشده در جنگل
پاهایت، پاهایم را نوازش می کند
.فرو رفته در خواب، عظیم تر از شبی، تو
رویایت، اما، در این اتاق می گنجد
!چه بزرگیم ما که این همه کوچکیم
،بیرون تاکسی عبور می کند
.با باری از اشباح
رودی که از کنار می گذرد
،پیوسته
.باز می گردد
،فردا
روزی دیگر خواهد بود
آیا؟
Agir(آگِر)
is on page 108 of 163
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
نه هشیار، نه ناهشیار
بی آنکه گوش بسپاری، بشنو آنچه را که بر زبان می آورم
با چشمانی گشوده به درون، خفته
با همهی پنج حسِ بیدار
باران می بارد، گام های سبک، نجوایی از هجاها
هوا و آب، واژه هایی سبک
آنچه ما بودیم و هستیم
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
سالها سپری می شود، لحظه های باز می گردد
— Dec 18, 2016 11:31AM
Add a comment
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
نه هشیار، نه ناهشیار
بی آنکه گوش بسپاری، بشنو آنچه را که بر زبان می آورم
با چشمانی گشوده به درون، خفته
با همهی پنج حسِ بیدار
باران می بارد، گام های سبک، نجوایی از هجاها
هوا و آب، واژه هایی سبک
آنچه ما بودیم و هستیم
به من گوش بسپار، چونان کسی که به باران گوش می سپارد
سالها سپری می شود، لحظه های باز می گردد
Agir(آگِر)
is on page 91 of 163
میان رفتن و ماندن
روزدر تردید است
شیفته شفافیت خویش
همه چیز پیداست و همه چیز در ابهام
.همه چیز بسودنی ست و نابسودنی
کاغذها، کتاب، لیوان، مداد
.در سایه ی نام هایشان می آرامند
تپش زمان در شقیقه من تکرار می کند
.همان هجای مستمر خون را
نور از دیوار بی حالت
.نمایشی شبحگونه از بازتاب ها می سازد
در کانون یک چشم
خود را کشف می کنم
من خود را
.در نگاهِ مبهوتش می نگرم
— Dec 16, 2016 12:56AM
Add a comment
روزدر تردید است
شیفته شفافیت خویش
همه چیز پیداست و همه چیز در ابهام
.همه چیز بسودنی ست و نابسودنی
کاغذها، کتاب، لیوان، مداد
.در سایه ی نام هایشان می آرامند
تپش زمان در شقیقه من تکرار می کند
.همان هجای مستمر خون را
نور از دیوار بی حالت
.نمایشی شبحگونه از بازتاب ها می سازد
در کانون یک چشم
خود را کشف می کنم
من خود را
.در نگاهِ مبهوتش می نگرم
Agir(آگِر)
is on page 77 of 163
با من سخن بگو، به من گوش بسپار، به من پاسخ ده
آنچه را که غرش آذرخش باز می گوید
جنگل
.در می یابد
با چشمان تو به درون می آیم
با دهان من به پیش می آیی
در خون من به خواب می روی
.در سر تو از خواب بر می خیزم
— Dec 11, 2016 10:38AM
Add a comment
آنچه را که غرش آذرخش باز می گوید
جنگل
.در می یابد
با چشمان تو به درون می آیم
با دهان من به پیش می آیی
در خون من به خواب می روی
.در سر تو از خواب بر می خیزم
Agir(آگِر)
is on page 53 of 163
تاق یا جفت
واژه ای بی وزن
،تهنیت می گوید به روز
واژه ای برای بادبان برافراشتن
آه
.حلقه هایی به زیر چشمان داری، تو
.در رخسارت، شب است هنوز
گردنبند ناپیدای نگاه ها
...آویخته بر گلوگاهت
ما همچون آب در آبیم
همچون آب که رازها را فاش نمی کند
نگاهی گره ات می زند
و نگاهی دیگر از هم می گشاید گره ات را
شفافیت بر می افشاند ترا
سینه هایت میان ِ دست هایم
آبی که شتابان فرو می ریزد
— Dec 11, 2016 12:06AM
Add a comment
تاق یا جفت
واژه ای بی وزن
،تهنیت می گوید به روز
واژه ای برای بادبان برافراشتن
آه
.حلقه هایی به زیر چشمان داری، تو
.در رخسارت، شب است هنوز
گردنبند ناپیدای نگاه ها
...آویخته بر گلوگاهت
ما همچون آب در آبیم
همچون آب که رازها را فاش نمی کند
نگاهی گره ات می زند
و نگاهی دیگر از هم می گشاید گره ات را
شفافیت بر می افشاند ترا
سینه هایت میان ِ دست هایم
آبی که شتابان فرو می ریزد
Agir(آگِر)
is on page 50 of 163
سرانجام، اوکتاویو پاز، از اینجا به کجا رهسپار خواهید بود؟
به کجا؟ این سوال را زمانی از خود کردم، زمانی که بیست ساله بودم، دوباره از خودم پرسیدم زمانی که سی ساله بودم، دوباره زمانی که چهل، پنجاه ساله... بودم هرگز به این این پرسش پاسخی نمی توانم داد. اکنون یک چیزی می دانم. باید پایدار باشم . یعنی زندگی کنم و بنویسم و مانند هر فرد دیگری، با آن سوی زندگی روبرو شوم - با ناشناخته ها
— Dec 10, 2016 10:49AM
Add a comment
به کجا؟ این سوال را زمانی از خود کردم، زمانی که بیست ساله بودم، دوباره از خودم پرسیدم زمانی که سی ساله بودم، دوباره زمانی که چهل، پنجاه ساله... بودم هرگز به این این پرسش پاسخی نمی توانم داد. اکنون یک چیزی می دانم. باید پایدار باشم . یعنی زندگی کنم و بنویسم و مانند هر فرد دیگری، با آن سوی زندگی روبرو شوم - با ناشناخته ها
Agir(آگِر)
is on page 50 of 163
جامعه های بازار آزاد، جوامع بی عدالت و بسیار ابلهی می سازند. گمان نمی کنم تولید و مصرف اشیا بتواند مفهوم زندگی بشر باشد. همه مذاهب و فلسفه های بزرگ معتقدند که موجودات انسانی مهمتر از تولید کنندگان و مصرف کنندگان هستند. اگر جامعه، بدون عدالت اجتماعی، جامعه خوبی نباشد، جامعه بدون شعر نیز جامعه ای است بدون رویا، بدون حرف و مهمتر از همه، بدون پلی که میان یک شخص و شخصی دیگر زده می شود، پلی که نامش شعر است. ما با
— Dec 09, 2016 11:32AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 44 of 163
نوشتن روندی دردناک است که کوشش فراوان و شبهای بی خوابی بسیاری را می طلبد. علاوه بر تهدید عقیم شدن نویسنده، پیوسته این احساس وجود دارد که شکست اجتناب ناپذیر است. هرچه که می نویسیم، آن چیزی نیست که با خودمان می گفتیم کاش می توانستیم آن را بنویسیم. نوشتن به منزله نفرین است. بدترین قسمت آن درد و رنجی است که پیش از عمل نوشتن به نویسنده دست می دهد. ساعتها، روزها یا ماهها در جستجوی عبارتی به عبث می گذرد تا شیر
— Dec 09, 2016 01:30AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 37 of 163
اگر به هند سفر نکرده بودم، نمی توانستم شعر «بلانکو» یا اغلب اشعار «سراشیبی شرق» را بسرایم. زمانی که در آسیا گذراندم به منزله ی درنگی عظیم بود. آن چنان که گویی زمان به کندی می گذشت و فضا، عظیم و پهناور شده بود. من در چند لحظه نادر آن زیر و بم های هستی را احساس کردم. اوضاعی که در آن با جهان پیرامون خود یگانه می شوی، لحظه هایی که گویی درهای زمان به رویت گشوده می شود، هرچند بسیار اندک! ما همه ی این لحظه ها را در
— Dec 08, 2016 11:30AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 37 of 163
هرگز عضو هیچ حزب سیاسی نبوده ام و هیچگاه برای مقامی سیاسی نامزد نشده ام، اما پیوسته از موضع نویسنده ای مستقل، در حاشیه، منتقد اجتماعی و سیاسی بوده ام. من به این و آن نمی پیوندم گرچه، بی تردید، از گزینش های شخصی خود برخوردار بوده ام. من با ماریو وارگاس یوسا که مصمم شد مستقیما در اوضاع سیاسی کشور خود دخالت کند، تفاوت دارم. یوسا از نوع هاول در چکسلواکی یا مارلو در فرانسه است
— Dec 08, 2016 12:51AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 35 of 163
مطالعات بودایی همچون اعمال روحانی بود که مرا یاری داد تا بر نفسیات خود و وسوسه های آن غلبه کنم. پرستش نفس، یکی از بزرگترین بت پرستی های انسان معاصر است. انتقادی اساسی که نه به نفی و انکار، بلکه به پذیرش می انجامد. همه ی معابد بزرگ بودائی در هند دارای نقوش برجسته و مجسمه های بسیار شهوت انگیزند. جنسیتی پر توان اما آرام بخش! در جهانی که انکار و پوچی و منفی بافی را ترویج و تایید می کند، با حیرت دریافتم که در سنتی
— Dec 07, 2016 11:52AM
Add a comment
Agir(آگِر)
is on page 24 of 163
هروقت به نوشتن رمان وسوسه می شوم، با خودم می گویم: «شاعران را چه به رمان نویسی؟»...به گمان من، نبوغ شاعر در ترکیب کردن است. شاعر ترکیباتی خلق می کند در حالی که رمان نویس به تجزیه و تحلیل می پردازد
رمان به شعر حماسی می ماند. جهانی آکنده از شخصیت هایی که کردار آنها جوهر و عصاره اثر است. ولی رمان برخلاف شعر حماسی، تحلیلی است. رمان کردار شخصیت ها را بازگو می کند، و در عین حال، آنها را مورد انتقاد قرار می دهد
— Dec 05, 2016 11:39AM
Add a comment
رمان به شعر حماسی می ماند. جهانی آکنده از شخصیت هایی که کردار آنها جوهر و عصاره اثر است. ولی رمان برخلاف شعر حماسی، تحلیلی است. رمان کردار شخصیت ها را بازگو می کند، و در عین حال، آنها را مورد انتقاد قرار می دهد
Agir(آگِر)
is on page 20 of 163
ـ این موضوع در میزان کاهش تنفر شما از دشمنان خود موثر بود؟
ـ بله، به این فکر افتادم که شاید همه این جنگ ها چیز پوچی بوده است... احساس کردم «برادری» واقعی یعنی اینکه باید این واقعیت را پذیرفت که دشمن شما نیز انسان است. اختلافات همچنان وجود خواهد داشت، اما به محض آنکه این را در می یابید، دیگر نمی توانید خشونت را بپذیرید
سربازان آن طرف دیوار می خندیدند و می گفتند:«یک سیگار بمن بده» و چیزهایی از این قبیل. با
— Dec 01, 2016 03:32AM
Add a comment
ـ بله، به این فکر افتادم که شاید همه این جنگ ها چیز پوچی بوده است... احساس کردم «برادری» واقعی یعنی اینکه باید این واقعیت را پذیرفت که دشمن شما نیز انسان است. اختلافات همچنان وجود خواهد داشت، اما به محض آنکه این را در می یابید، دیگر نمی توانید خشونت را بپذیرید
سربازان آن طرف دیوار می خندیدند و می گفتند:«یک سیگار بمن بده» و چیزهایی از این قبیل. با
Agir(آگِر)
is on page 19 of 163
آشنایی با کتاب، یک چیز است، و دیدن مردم، بناهای یادبود و مناظر، با چشمان خودتان، چیز دیگری
سفر به اسپانیا جنبه اخلاقی هم داشت. اعتقادات سیاسی و روشنفکرانه من به اندیشه «برادری» انجامید. در مادرید به جبهه ی واقع در شهری دانشگاهی رفتیم که میدان جنگ بود. با یک تکه دیوار در یک ساختمان از دشمن جدا شده بودیم. صدای حرف زدن سربازان را با یکدیگر از آن طرف دیوار می شنیدیم. احساس غریبی بود. مردم مقابلم - نمی توانستم
— Nov 30, 2016 12:36AM
Add a comment
سفر به اسپانیا جنبه اخلاقی هم داشت. اعتقادات سیاسی و روشنفکرانه من به اندیشه «برادری» انجامید. در مادرید به جبهه ی واقع در شهری دانشگاهی رفتیم که میدان جنگ بود. با یک تکه دیوار در یک ساختمان از دشمن جدا شده بودیم. صدای حرف زدن سربازان را با یکدیگر از آن طرف دیوار می شنیدیم. احساس غریبی بود. مردم مقابلم - نمی توانستم
Agir(آگِر)
is on page 14 of 163
ـ راجع به کتابها چی؟ بورخس مدعی بود که هرگز کتابخانه پدرش را ترک نکرد
ـ مقایسه کنجکاوانه ای است. پدربزرگم کتابخانه فوق العاده ای داشت با شش هزار جلد و من آزادی زیادی داشتم که آنها را مطالعه کنم. در کودکی، خواننده حریصی بودم و حتی کتابهای «ممنوعه» را هم می خواندم، زیرا هیچکس به آنچه می خواندم توجهی نداشت. ولتر را وقتی که بسیار جوان بودم مطالعه کردم..شاید مطالعه آثار او موجب شد که ایمان مذهبی خود را از دست بدهم
— Nov 15, 2016 11:45AM
Add a comment
ـ مقایسه کنجکاوانه ای است. پدربزرگم کتابخانه فوق العاده ای داشت با شش هزار جلد و من آزادی زیادی داشتم که آنها را مطالعه کنم. در کودکی، خواننده حریصی بودم و حتی کتابهای «ممنوعه» را هم می خواندم، زیرا هیچکس به آنچه می خواندم توجهی نداشت. ولتر را وقتی که بسیار جوان بودم مطالعه کردم..شاید مطالعه آثار او موجب شد که ایمان مذهبی خود را از دست بدهم
Agir(آگِر)
is on page 11 of 163
ـ می توانید نظر مساعدی درباره قرن بیستم اظهار کنید؟
ـ خوب، می توانم بگویم که هنوز زنده ام و فکر می کنم این کافی است. می دانید که تاریخ یک چیز است و زندگی ما یک چیز دیگر. قرن ما وحشتناک است. یکی از غمناک ترین قرن های تاریخ جهان به شمار می رود، اما زندگی کم و بیش یکسان بوده است، زندگی های خصوصی تاریخ نیست. طی انقلاب های فرانسه و آمریکا، یا در زمان جنگهای ایرانیان و یونانیان تاریخ مدام در حال تغییر بوده است، اما
— Nov 13, 2016 03:04AM
Add a comment
ـ خوب، می توانم بگویم که هنوز زنده ام و فکر می کنم این کافی است. می دانید که تاریخ یک چیز است و زندگی ما یک چیز دیگر. قرن ما وحشتناک است. یکی از غمناک ترین قرن های تاریخ جهان به شمار می رود، اما زندگی کم و بیش یکسان بوده است، زندگی های خصوصی تاریخ نیست. طی انقلاب های فرانسه و آمریکا، یا در زمان جنگهای ایرانیان و یونانیان تاریخ مدام در حال تغییر بوده است، اما
