Biblio Bat’s Reviews > پاییز پدرسالار > Status Update
Biblio Bat
is on page 270 of 304
از همان آغاز کار دانسته بود برای آنکه خشنودش کنند فریبش میدهند، برای آنکه برایش دم تکان دهند مزد گرانی میگیرند. به ضرب اسلحه، تودههای انبوه را در مسیرش گرد میآورند، با خروشهای شادیشان و شعارهای با پول خریداریشدهشان، «زنده و جاوید باد بزرگمردی که مسنتر از سن خویش است!» اما او همچنان که در درازنای سالهای شمارشناپذیر عمرش درمییافت که دروغ، راحتتر از شک، مفیدتر از عشق و بادوامتر از حقیقت است.
— 17 hours, 38 min ago
Like flag
Biblio Bat’s Previous Updates
Biblio Bat
is on page 271 of 304
بیگانه تا ابد با صدای شیپور آزادی، با فشفشههای شادی و ناقوسهای سرخوشی که این خبر خوش را به جهان میرساندند:
زمان شمارشناپذیر ابدیت، سرانجام، به پایان رسیده است.
— 17 hours, 27 min ago
زمان شمارشناپذیر ابدیت، سرانجام، به پایان رسیده است.
Biblio Bat
is on page 271 of 304
با سوت آرام فتق یک پیرمرد مرده، افکنده از ضربه چوبدست مرگ، پروازکنان در هیاهوی مبهم آخرین برگهای یخزده پاییزش به سوی اقلیم تاریک حقیقت فراموشی، از ترس، آویخته از پارههای پوسیده جبه مرگ، بیگانه با غریو تودههای زنجیرگسسته که به خیابانها ریختند و مرگ او را با سرودهای سرور و شادمانی جشن گرفتند
— 17 hours, 28 min ago
Biblio Bat
is on page 271 of 304
جباری مضحک که هرگز ندانست پشت این زندگی کدام است و روی آن کدام. این زندگی را ما با همهجایی سیریناپذیر دوست داشتیم و شما هرگز جرئت نداشتید آن را به تصور آورید، زیرا میترسیدید چیزی را بدانید که ما آن را به بهترین وجه میدانستیم و آن اینکه زندگی، سخت و بیدوام است، اما یکی بیش نیست، ژنرال».
زیرا ما میدانستیم کیستیم و حال آنکه او پیوسته در جهل و بیخبری ماند
— 17 hours, 29 min ago
زیرا ما میدانستیم کیستیم و حال آنکه او پیوسته در جهل و بیخبری ماند
Biblio Bat
is on page 271 of 304
آنجا که عشق از جرثومههای مرگ، آلوده میشد، اما تماماً عشق میماند، ژنرال من، آنجا که خود شما تنها سایه گذرای چشمانی رقتبار پشت پردههای گردآلود دریچه یک قطار بودید. تنها دو لب خاموش بودید که میلرزیدند. وداع زودگذر یک دستکش اطلس در دست بیصاحب پیرمردی بیسرنوشت بودید که ما نه هرگز دانستیم کیست، نه دانستیم به چه میماند، نه دانستیم یک دروغ خیال است یا چیز دیگری.
— 17 hours, 31 min ago
Biblio Bat
is on page 271 of 304
محکوم به پیدا کردن درزها و صاف کردن نخهای تار و پود پرده اوهام واقعیت است، بیآنکه حتی هرگز پی برد که تنها زندگی به سر بردنی، آن است که بتوان آن را نشان داد، «همان زندگی که ما آن را از طرفی میدیدیم که طرف شما نبود، ژنرال من. از طرف بیچارهها میدیدیم، یعنی آنجا که انبوه برگهای مرده سالهای شمارشناپذیر بدبختی ما و لحظههای ضبطنشدنی خوشبختی ما وجود داشت...
— 17 hours, 32 min ago
Biblio Bat
is on page 270 of 304
میآموخت که با همه این نکبتهای عظمت و افتخار زیست کند و بیآنکه شگفتزده شود، به این کشف فضاحتآمیز رسیده بود که بدون داشتن قدرت، فرمان راند، بدون داشتن افتخار، ستوده شود و بدون داشتن اختیار، جهانمطاع باشد. و این، زمانی بود که در انبوه برگهای مردۀ پاییزش معتقد شد که هرگز آقای همه قدرتش نبوده است، محکوم است که زندگی را تنها در چهره دیگرش بشناسد...
— 17 hours, 34 min ago
Biblio Bat
is on page 251 of 304
به ما سکههای صدادار میدادند تا از خانهها خارج شویم و تحت حمایت نیروهای همبسته ملت علیه تهاجم اعتراض کنیم: «اما هیچکس از جایش تکان نخورد، ژنرال من.» زیرا هیچکس از یاد نمیبرد که در مناسبت دیگری، همین چیزها را به ما گفته بودند و به شرافت سربازیشان سوگند خورده بودند، اما سوگندشان مانع از آن نشده بود که ما را به بهانه اینکه اخلالگرانی در میانمان رخنه کردهاند و به طرف سربازان آتش گشودهاند، به گلوله بندند.
— 18 hours, 22 min ago
Biblio Bat
is on page 251 of 304
ما با خود میگفتیم کاش چیزی رخ دهد، ولو آنکه دریا را ببرند، به درک سیاه، ولو آنکه تمام مملكت را با اژدهایش ببرند. در دل چنین میگفتیم و بیتفاوت بودیم به حيلههای اغواگرانه نظامیان که در لباس غیرنظامیان سروکلهشان در خانههایمان پیدا میشد و به نام وطن از ما میخواستند به خیابان بریزیم و برای پیشگیری از غصب و غارت فریاد کنیم: «يانکی، گم شو.» ما را ترغیب میکردند مغازهها و ویلاهای خارجیان را تاراج کنیم و بسوزانیم.
— 18 hours, 22 min ago
Biblio Bat
is on page 251 of 304
او به گستاخترین سوابق تزویر دیرسالش رجوع کرد تا بکوشد یک جهش ملی اعتراض علیه غاصبان برانگیزد. «اما هیچکس کمترین اعتنايی به آن نکرد، ژنرال من. مردم نخواستند به میل یا به اکراه به خیابانها بریزند»؛ زیرا ما فکر میکردیم که وی مانور تازهای از پی آن همه مانور دیگر ترتیب داده است تا میل مقاومتناپذیرش را به ماندن و بر جا ماندن بیش از حد ممکن ارضا کند.
— 18 hours, 23 min ago
Biblio Bat
is on page 129 of 304
و در این هنگام مشتش را که بر میز برهنه قرار داشت باز کرد و در کف دستش، گلولهای شیشهای را به او نشان داد«چیزی که آدم یا آن را دارد یا ندارد، اما فقط کسی که آن را دارد، دارد،جوانک.وطن،یعنی همین»این را گفت و چندبار دست بر پشتش زد و مرخصش کرد،بیآنکه چیزی به او بدهد، حتی تسلی یک وعده را. به آجودانی که در را بست دستور داد: مراقبش نباشید،حتی وقتتان را برای زیر نظر گرفتن او تلف نکنید. پروپالش تب دارد. به هیچ دردی نمیخورد
— Feb 05, 2026 02:10AM

