Biblio Bat’s Reviews > هویت > Status Update
Biblio Bat
is on page 81 of 169
-میخواهی بگویی که حتی در حال مردن گرفتار دلتنگی و ملال بود؟
- همین را میخواهم بگویم
آنان از مرگ، از دلتنگی و ملال سخن میگویند، مینوشند، میخندند، خود را سرگرم میکنند؛ آنان خوشبختاند.
— 4 hours, 40 min ago
- همین را میخواهم بگویم
آنان از مرگ، از دلتنگی و ملال سخن میگویند، مینوشند، میخندند، خود را سرگرم میکنند؛ آنان خوشبختاند.
Like flag
Biblio Bat’s Previous Updates
Biblio Bat
is on page 82 of 169
- میتوانند سکوت کنند.
ژان مارک خندید: «مثل آن دو نفر سر میز پهلویی؟ نه، هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.»
— 4 hours, 29 min ago
ژان مارک خندید: «مثل آن دو نفر سر میز پهلویی؟ نه، هیچ عشقی با سکوت زنده نمیماند.»
Biblio Bat
is on page 82 of 169
-هنگامی که تو را شناختم، همهچیز تغییر کرد. نه از آن رو که کارهای ناچیز جذابتر شدهاند، بل از آن رو که هر آنچه را در اطرافم اتفاق میافتاد به موضوع گفتگوهایمان مبدل میکنم.
-میشود از چیز دیگری صحبت کنیم!
-تصور دو موجودی که، تنها و دور از دیگران، یکدیگر را دوست دارند بسیار زیباست. اما آنها خلوت خویش را با چه چیزی پر میکنند؟ جهان هر اندازه هم که حقیر باشد، آنها برای سخن گفتن با یکدیگر به آن نیاز دارند.
— 4 hours, 29 min ago
-میشود از چیز دیگری صحبت کنیم!
-تصور دو موجودی که، تنها و دور از دیگران، یکدیگر را دوست دارند بسیار زیباست. اما آنها خلوت خویش را با چه چیزی پر میکنند؟ جهان هر اندازه هم که حقیر باشد، آنها برای سخن گفتن با یکدیگر به آن نیاز دارند.
Biblio Bat
is on page 82 of 169
شانتال گفت: «با این همه، به من بگو هنگامی که خودت مربی اسکی بودی، هنگامی که در مجلهها دربارهٔ معماری داخلی یا، بعدها، دربارهٔ پزشکی مقاله مینوشتی، یا زمانی که به عنوان طراح در کارگاهٔ نجاری کار میکردی...»
-آری. طراحی را بیش از همه دوست داشتم، اما موفق نشدم
- یا هنگامی که بیکار بودی و به هیچکاری هم دست نمیزدی، تو هم بایستی خسته و کسل شده باشی!
- هنگامی که تو را شناختم، همهچیز تغییر کرد.
— 4 hours, 32 min ago
-آری. طراحی را بیش از همه دوست داشتم، اما موفق نشدم
- یا هنگامی که بیکار بودی و به هیچکاری هم دست نمیزدی، تو هم بایستی خسته و کسل شده باشی!
- هنگامی که تو را شناختم، همهچیز تغییر کرد.
Biblio Bat
is on page 81 of 169
مفهوم زندگی مسئله نبود؛ این مفهوم، بهطور کاملاً طبیعی، در کارگاههایشان و در مزارعشان با آنان بود. هر حرفهای طرز فکر خاص خودش، شکل وجودی خاص خودش را آفریده بود. طرز فکر پزشک با روستایی متفاوت بود، رفتار فرد نظامی با معلم فرق میکرد. امروز همه ما همانند هستیم و، از رهگذر بیاعتنایی مشترک نسبت به کارمان، با یکدیگر متحدیم. این بیاعتنایی به شور و شوق، یگانه شور و شوق همگانی زمان ما، مبدل شده است
— 4 hours, 36 min ago
Biblio Bat
is on page 81 of 169
سپس ژان مارک فکر خود را از سر گرفت: «بهنظر من مقدار ملال ـ اگر ملال قابل اندازهگیری باشد ـ امروز خیلی بیشتر از گذشته است. زیرا حرفههای سابق، دستکم بیشتر آنها، بدون عشق و علاقه تصورناپذیر بود: روستاییان عاشق زمین خود بودند؛ پدر بزرگ من عاشق میزهای زیبا بود؛ کفاشان اندازهی پاهای تمامی اهل ده را از بر داشتند؛ همچنین در مورد جنگلبانان و باغبانان؛ تصور میکنم که حتی سربازان در آن زمان با شور و شوق میکشتند.
— 4 hours, 38 min ago
Biblio Bat
is on page 81 of 169
چنین است وجود بدانگونه که هست در رویارویی با زمان بدانگونه که هست؛ و فهمیدم که این رویارویی ملال نامیده میشود. ملال پدربزرگم با این صوت بیان میشد، با این اَ اَ اَ اَ اَ، با این صورت بیکران و بیپایان، زیرا بدون این اَ اَ اَ اَ اَ زمان او را از پای میانداخت، و پدربزرگم در برابر زمان فقط میتوانست این سلاح را برکشد، این صوت ناچیز آ اَ اَ اَ اَ اَ را که به پایان نمیرسید.
— 4 hours, 41 min ago
Biblio Bat
is on page 81 of 169
به سادگی تمام میتوان گفت او هیچ چیز برای گفتن، هیچ چیز برای ارتباط برقرار کردن، هیچگونه پیام مشخصی نداشت، او حتی کسی را برای صحبت کردن نداشت، او دیگر علاقهای به هیچکس نداشت، او با صوتی که پخش میکرد تنها بود، تنها یک صوت، یک اَ اَ اَ اَ اَ که فقط زمانی که میبایست نفس بکشد قطع میشد.
— 4 hours, 44 min ago
Biblio Bat
is on page 80 of 169
شانتال لبخند زد و ژان مارک خاطره دیگری را تعریف کرد: «تقریباً شانزده سال داشتم و آن پدربزرگ دیگرم، نه پدربزرگ نجارم، در حال احتضار بود. مدتها از دهانش صدایی بیرون میآمد که شبیه هیچ چیزی نبود، حتی شبیه ناله و زاری هم نبود، زیرا درد نداشت، شبیه کلمههایی هم نبود که موفق به تلفظ کردن آنها نشده باشد، نه، او قدرت سخن گفتن را از دست نداده بود...
— 4 hours, 46 min ago
Biblio Bat
is on page 80 of 169
این «و اینطوری وقتش میگذرد» جملهای اساسیست.مسئله آنان وقت است،کاری باید کرد که وقت بگذرد،به خودی خود بگذرد،بهتنهایی،بیآنکه تلاشی کنند،بیآنکه مجبور باشند،مانند راهروندگان کوفته و فرسوده،خودشان وقت را بگذرانند،و ازینروست که او حرف میزند،زیرا کلمههایی که میگوید بهگونهای پنهانی زمان را به حرکت درمیاورد،درحالیکه وقتی دهانش بسته میماند زمان متوقف میشود،از تاریکی بیکران و سنگین بیرون میاید،و عمه بیچاره مرا میترساند
— 4 hours, 49 min ago
Biblio Bat
is on page 80 of 169
میگوید امروز صبح بیدار شده، برای صبحانه قهوه سیاه نوشیده، سپس شوهرش برای گردش رفته -تصورش را بکن ژان مارک-وقتی که بازگشته تلویزیون تماشا کرده، و -تصورش را بکن ژان مارک-برنامه کانالهای مختلف را دیده، سپس خسته از دیدن تلویزیون، کتابهایی را تورق کرده است. و اینطوری -این کلمههای خود اوست- وقتش میگذرد... میدانی شانتال، من این جملههای ساده و معمولی را خیلی دوست دارم، جملههایی که گویی تعریفکنندهی راز و رمزی هستند
— 4 hours, 55 min ago

