Arash Nabizadeh’s Reviews > سیاسنبو > Status Update
Arash Nabizadeh
is on page 155 of 220
با این همه، کوچه کرمانشاه به یادمان مانده بود. آن را در کوچهی کودکیمان میدیدیم. هرجا بودیم با ما بود. در تهران و تبریز بودیم، با ما بود. به زاهدان و نیشابور میرفتیم، میآمد. در ویرانههای تخت جمشید و بند سیراف میگشتیم، ناگهان او را ایستاده میدیدیم.
— Aug 07, 2020 02:49PM
Like flag
Arash’s Previous Updates
Arash Nabizadeh
is on page 165 of 220
…چیزی از درون سینهاش را چنگ میزد. تو دلش گفت شروهای بخواند بلکه سبک شود. بنا کرد به خواندن. نشد. یادش نیامد. نه صدا بالا میآمد و نه شعری سر زبانش. باز هم خواند. یکباره انگار صدای خودش را شنید که میخواند:
«من و یعقوب عمری گریه کردیم، من از فرزند مردم او ز فرزند»
— Aug 07, 2020 03:08PM
«من و یعقوب عمری گریه کردیم، من از فرزند مردم او ز فرزند»
Arash Nabizadeh
is on page 153 of 220
چهرهی زن چیزی را نشان نمیداد، نه خشمگین بود نه دلخوش. نه پرخاش، نه لبخند. سنگ سنگ. از آن تودارهای دیرآشنا که همه چیز را باخته بود و بروز نمیداد و گریهاش را نگه داشته بود برای خانهی خودشان. نمیدانم چطور میتوانست صد فرسنگ راه خودش را نگه دارد تا برسد به آبادان و آنجا در گوشهای بنشیند و گریه کند.
— Aug 07, 2020 02:47PM
Arash Nabizadeh
is on page 127 of 220
سالی که ما چتر و باران خریدیم، آن سال هرگز باران نبارید. و سالی که ما پاهامان برهنه بود، آفتاب داغ جنوب شکم زمین را سرخ میکرد.
— Aug 07, 2020 02:41PM

