Marziye’s Reviews > خاطرهای در درونم است > Status Update
Marziye
is on page 113 of 124
با موجها پیش میروم،
در جنگلها نهان میشوم،
در مینای آسمان پدیدار میشوم.
جدایی از تو را تاب میآورم،
دیدارت را اما به سختی.
— Mar 01, 2022 05:50AM
در جنگلها نهان میشوم،
در مینای آسمان پدیدار میشوم.
جدایی از تو را تاب میآورم،
دیدارت را اما به سختی.
Like flag
Marziye’s Previous Updates
Marziye
is on page 114 of 124
راستی چه باک اگر همه چیزی
به خاک و خاکستر بدل شود؟
بر لبهی پرتگاههای بیشماری نغمه سردادهام،
در آینههای فراوانی زیستهام.
شاید نه رؤیایی باشم نه شادمانی
و نه حتی موهبتی،
اما بارها به خاطر خواهید آورد
نغمهی ابیاتی را که خاموش شدند
و حلقهی گل، پوشیده در سیم خاردار،
که بر گردنم زنگار میگیرد.
— Mar 01, 2022 05:51AM
به خاک و خاکستر بدل شود؟
بر لبهی پرتگاههای بیشماری نغمه سردادهام،
در آینههای فراوانی زیستهام.
شاید نه رؤیایی باشم نه شادمانی
و نه حتی موهبتی،
اما بارها به خاطر خواهید آورد
نغمهی ابیاتی را که خاموش شدند
و حلقهی گل، پوشیده در سیم خاردار،
که بر گردنم زنگار میگیرد.
Marziye
is on page 112 of 124
میتوانستم این کنم یا آن کنم،
اما چون کاجی تنها در دشتی بیکران در خود زیستم.
اکنون چه؟
مهی خاکستری در پیرامونم...
— Mar 01, 2022 05:50AM
اما چون کاجی تنها در دشتی بیکران در خود زیستم.
اکنون چه؟
مهی خاکستری در پیرامونم...
Marziye
is on page 111 of 124
...
راه چه کوتاه شده است به ناگاه،
چه نزدیک است پایانی که آن گونه دور مینمود!
— Mar 01, 2022 05:49AM
راه چه کوتاه شده است به ناگاه،
چه نزدیک است پایانی که آن گونه دور مینمود!
Marziye
is on page 109 of 124
بیرونِ در صدایی نیست:
کسی نام ما را میخواند،
در پاسخ چیزی میدرخشد
در گوشهی تاریک آیینهی شب
و سوزنی طلایی را فرو میبرد
در قلب من، به شوخی.
— Mar 01, 2022 05:48AM
کسی نام ما را میخواند،
در پاسخ چیزی میدرخشد
در گوشهی تاریک آیینهی شب
و سوزنی طلایی را فرو میبرد
در قلب من، به شوخی.
Marziye
is on page 107 of 124
نه خندهای کردم، نه شعری سرودم،
تمامی روز را خاموش ماندم.
آن همه را با تو خواسته بودم
از همان آغاز؛
از آن جدلهای رها سرانه
سرشار از هذیانهای روشن،
تا آن شام واپسین
که با هم در سکوت خوردیم.
— Mar 01, 2022 05:48AM
تمامی روز را خاموش ماندم.
آن همه را با تو خواسته بودم
از همان آغاز؛
از آن جدلهای رها سرانه
سرشار از هذیانهای روشن،
تا آن شام واپسین
که با هم در سکوت خوردیم.
Marziye
is on page 106 of 124
...گویی اینها آتشی بودند
با من تا سحرگاهان به پرواز درآمدند،
و هرگز نتوانستم دریابم
چه رنگی بودند این چشمان عجیب.
همه چیزی پیرامون من لرزید و نغمه سر داد،
و هرگز نتوانستم دریابم
تو دوست بودی یا دشمن،
زمستان بود یا تابستان.
— Mar 01, 2022 05:47AM
با من تا سحرگاهان به پرواز درآمدند،
و هرگز نتوانستم دریابم
چه رنگی بودند این چشمان عجیب.
همه چیزی پیرامون من لرزید و نغمه سر داد،
و هرگز نتوانستم دریابم
تو دوست بودی یا دشمن،
زمستان بود یا تابستان.
Marziye
is on page 105 of 124
من چون عاشقی چنگ به دست نیامدهام
تا در دل مردم رخنه کنم.
شعر من صدای پای یک جذامی است.
به شنیدن آن ناله خواهی کرد
و نفرین.
از «درشتیها» با تو چنان خواهم گفت
که از من دوری کنی.
هرگز نه شهرتی خواستم نه ستایشی:
سی سال تمام
در زیر بال نابودی
زیستم.
— Mar 01, 2022 05:46AM
تا در دل مردم رخنه کنم.
شعر من صدای پای یک جذامی است.
به شنیدن آن ناله خواهی کرد
و نفرین.
از «درشتیها» با تو چنان خواهم گفت
که از من دوری کنی.
هرگز نه شهرتی خواستم نه ستایشی:
سی سال تمام
در زیر بال نابودی
زیستم.
Marziye
is on page 102 of 124
...
کیست که این گونه آشنا به در میزند؟
باید در را باز کنم
بر غمی که از نو به مبارکباد آمده است.
— Mar 01, 2022 05:45AM
کیست که این گونه آشنا به در میزند؟
باید در را باز کنم
بر غمی که از نو به مبارکباد آمده است.
Marziye
is on page 101 of 124
میبینی دیگر پرِ پرواز ندارم
در میان فوج قوها...
عزیز من! شاعر شعر عاشقانه
باید مرد باشد،
وگرنه همهچیزی باژگونه خواهد بود
تا جدایی سر برسد
باغ دیگر باغ نخواهد بود، خانه دیگر خانه
و دیدار دیگر دیدار.
— Mar 01, 2022 05:44AM
در میان فوج قوها...
عزیز من! شاعر شعر عاشقانه
باید مرد باشد،
وگرنه همهچیزی باژگونه خواهد بود
تا جدایی سر برسد
باغ دیگر باغ نخواهد بود، خانه دیگر خانه
و دیدار دیگر دیدار.
Marziye
is on page 100 of 124
مرا به شگفتی وامیداری وقتی میگویی فراموشت میکنند!
مرا صدها بار فراموشم کردهاند.
صدها بار در گور آرام گرفتهام،
گوری که شاید اکنون در آنم.
الههی شعر کور شد و گنگ،
و چون دانهای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکسترِ خود پربگیرد
به سوی آبی اثیری.
— Mar 01, 2022 05:44AM
مرا صدها بار فراموشم کردهاند.
صدها بار در گور آرام گرفتهام،
گوری که شاید اکنون در آنم.
الههی شعر کور شد و گنگ،
و چون دانهای در زمین گندید
تا کی بار دیگر چون ققنوس
از میان خاکسترِ خود پربگیرد
به سوی آبی اثیری.

