Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following Bijan Elahi.
Showing 1-16 of 16
“مرا دفنِ سراشیبها کنید که تنها
نمی از باران به من رسد اما
سیلابه اش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم”
―
نمی از باران به من رسد اما
سیلابه اش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم”
―
“این جا که همیشه مینشینی وچای هم میزنیّ وبه ابرها
نگاه میکنی
که دائماً بزرگ میشوند و کوچک و این قدر، خلاصه، دقیقه دقیقه که انگار
بازمان میرقصند.
گاهی اتفاق میافتد غروبها
چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد میبینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی
کلید چراغ را میزند...”
―
نگاه میکنی
که دائماً بزرگ میشوند و کوچک و این قدر، خلاصه، دقیقه دقیقه که انگار
بازمان میرقصند.
گاهی اتفاق میافتد غروبها
چیزی انگار گُمت شده باشد، بعد میبینی از نبودِ نور بوده وفتی آن رفیقِ قدیمی
کلید چراغ را میزند...”
―
“به تصویر درختی
كه در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟”
―
كه در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟”
―
“و زیباترین خمیازه را كبریت كشید به گاه افروختن
تا سیمای تو حادثهای باشد در میان تاریكی.
آنگاه كه برگریزان، این كفزدن شدید بر میخاست
برای خضری، به شكل پیریی من
كه حتی مرگ خود را نیز باخته بود .”
―
تا سیمای تو حادثهای باشد در میان تاریكی.
آنگاه كه برگریزان، این كفزدن شدید بر میخاست
برای خضری، به شكل پیریی من
كه حتی مرگ خود را نیز باخته بود .”
―
“ای نور ،
ای جغرافیای سری که متلاشی میشود !
با تو عشق در قلب من
شعوری کروی دارد.”
―
ای جغرافیای سری که متلاشی میشود !
با تو عشق در قلب من
شعوری کروی دارد.”
―
“به تصوير درختى
كه در حوض
زير يخ زندانى ست،
چه بگويم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشيد است
كه چتر سرگيج هام را
– همچنان كه فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گيج پيشانى ام مى كاهد –
در حريق باز مى كند؛
اما بر خورشيد هم
برف نشست.
چه بگويم به آواى دور شدن كشتى ها
كه كالاشان جز آب نيست
– آبى كه مى خواست باران باشد –
و بادبانهاشان را
خداى تمام خداحافظى ها
با كبوتران از شانه ىِ خود رم داده...”
―
كه در حوض
زير يخ زندانى ست،
چه بگويم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشيد است
كه چتر سرگيج هام را
– همچنان كه فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گيج پيشانى ام مى كاهد –
در حريق باز مى كند؛
اما بر خورشيد هم
برف نشست.
چه بگويم به آواى دور شدن كشتى ها
كه كالاشان جز آب نيست
– آبى كه مى خواست باران باشد –
و بادبانهاشان را
خداى تمام خداحافظى ها
با كبوتران از شانه ىِ خود رم داده...”
―
“نه! ثمری ندارد! بوسهها، احشایی خلوت را بر چهره بهجای مینهند!”
―
―
“پس که
یک شب پس از باران، چتر را میبندد و تنها میشود ؟
الف – لام – میم، سلام بر تبرهایی که
حروف آزادی را
جدا جدا کردهاند !”
―
یک شب پس از باران، چتر را میبندد و تنها میشود ؟
الف – لام – میم، سلام بر تبرهایی که
حروف آزادی را
جدا جدا کردهاند !”
―
“در آخرین حنجره
من
بادبانهای بیشمار میبینم.
و به هنگام روز
همین امروز
صدای افتادن میوههای رسیده را
بر زمین سرد
میشنوم.
اما هنوز
لغتی به شعر نیافزودهام
که آفتاب
کاغذ را از سایهی دستم
میپوشاند
سوزن
میدرخشد و
کج شده ست!
در آفتاب ملایم
از زیر درختان ملایمتر
از پی تابوتی بیسرپوش
روانهایم و روان بودیم
و سایه گلی
ناف مرده را
پوشانده ست.”
―
من
بادبانهای بیشمار میبینم.
و به هنگام روز
همین امروز
صدای افتادن میوههای رسیده را
بر زمین سرد
میشنوم.
اما هنوز
لغتی به شعر نیافزودهام
که آفتاب
کاغذ را از سایهی دستم
میپوشاند
سوزن
میدرخشد و
کج شده ست!
در آفتاب ملایم
از زیر درختان ملایمتر
از پی تابوتی بیسرپوش
روانهایم و روان بودیم
و سایه گلی
ناف مرده را
پوشانده ست.”
―
“چیزی به دست نمیآری، چیزی نمیدهی از دست؛ تنها خطّی خون، تنها راهی برای اجتناب از واقع، سرخ، اما از اشتباهِ عاشقان. حتا به دست نمیآری، حتا نمیدهی از دست، بس که آهسته غرق میشود پروانهی سفید در شرابِ سنِّ تو.”
―
―
“روز چندان طولانی بود
كه همسایه ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپركان را بدان فریب دهد.”
―
كه همسایه ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپركان را بدان فریب دهد.”
―
“و نور درخشید به تاریکی و
بر کلام نارمیده جهان هنوز میچرخید
گردِ کانونِ کلامِ خاموش
قومِ منا، بر تو چه کردهام؟”
― چارشنبه خاکستر
بر کلام نارمیده جهان هنوز میچرخید
گردِ کانونِ کلامِ خاموش
قومِ منا، بر تو چه کردهام؟”
― چارشنبه خاکستر
“چه بگویم به آوای دور شدن كشتی ها
كه كالاشان جز آب نیست
- آبی كه می خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با كبوتران از شانه ی خود رم داده –”
―
كه كالاشان جز آب نیست
- آبی كه می خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با كبوتران از شانه ی خود رم داده –”
―
“چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،
خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.
گوشه زد با ستارهی سحری.
چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لُطفِ هوا، به گریهی ابر
از زمینْ رازِ آسمان نچشید.
تازه شد داغِ لالههای طَرّی.
چه خبر؟ مرگِ حقْحق و هوهو.
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گُنگانِ دهزبانِ دورو
نازْمستی کنند و جلوهگری.
چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب.
سپر افکند هر زبانآور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟
چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نَحْل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری.
دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.
شُکْرُلله که از صفای اِرَم
سَمَری ماند و لیلهُالقَمَری.
قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نَغْز
عِشْقِ پیچان به دارِ دیدهوری،
دنیا تَیْه بود و بی سر و ته،
«خانه آبادِ» گفت و دید و شنید
شاهدی میکُنند و بَهبَهبَه
مگسِ بیمَریّ و خِیْلِ خری.”
―
خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.
جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.
گوشه زد با ستارهی سحری.
چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید
تا به لُطفِ هوا، به گریهی ابر
از زمینْ رازِ آسمان نچشید.
تازه شد داغِ لالههای طَرّی.
چه خبر؟ مرگِ حقْحق و هوهو.
لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،
تا که گُنگانِ دهزبانِ دورو
نازْمستی کنند و جلوهگری.
چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب.
سپر افکند هر زبانآور:
قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب
چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟
چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،
از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛
نَحْل پوسید و جز غبار ندید
کس بر اوراقِ بوستان اثری.
دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،
از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.
شُکْرُلله که از صفای اِرَم
سَمَری ماند و لیلهُالقَمَری.
قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.
چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن
همه رفتند و چون برآمد نَغْز
عِشْقِ پیچان به دارِ دیدهوری،
دنیا تَیْه بود و بی سر و ته،
«خانه آبادِ» گفت و دید و شنید
شاهدی میکُنند و بَهبَهبَه
مگسِ بیمَریّ و خِیْلِ خری.”
―




