Shooka > Shooka's Quotes

Showing 1-30 of 43
« previous 1
sort by

  • #1
    حسین پناهی
    “حرمت نگه دارم دلم! گلم!
    کاین اشکها خون بهای عمر رفت من است
    سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
    و همیشه گریه می کرد”
    حسین پناهی

  • #2
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری

  • #3
    حسین پناهی
    “معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم.”
    حسین پناهی

  • #4
    حسین پناهی
    “بيراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می‌كشيد
    زين بعد همه عمرم را
    بيراهه خواهم رفت”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi

  • #5
    حسین پناهی
    “و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم”
    حسین پناهی

  • #6
    حسین پناهی
    “چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
    نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
    نه به حرفی دلی را آلوده
    تنها به شمعی قانعند
    واندکی سکوت......”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi

  • #7
    حسین پناهی
    “بی تو هيچ چيز اين دنيای بی‌کرانه را جدی نگرفتم٬
    حتی عشق را...”
    حسین پناهی

  • #8
    حسین پناهی
    “برمیگردم
    با چشمانم
    که تنها یادگار کودکی منند
    آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟”
    حسین پناهی

  • #9
    حسین پناهی
    “ما، ماهی هایی هستیم که سزاوار ماهیتابه ایم
    چرا که شنا کردن را بعد از غرق شدن یاد گرفته ایم”
    حسین پناهی

  • #10
    حسین پناهی
    چیزی دارد تمام می شود
    چیزی داردآغاز می شود
    ترک عادت های کهنه
    و خو گرفتن به عادتهای نو
    این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام
    می دانم و نمی دانم.

    حسین پناهی

  • #11
    حسین پناهی
    “جا مانده است
    چیزی جایی
    که هیچگاه دیگر هیچ چیز
    جایش را
    پر نخواهد کرد
    نه موهای سیاهو
    نه دندان های سفید”
    حسین پناهی

  • #12
    نادر ابراهیمی
    “يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست”
    نادر ابراهیمی

  • #13
    نادر ابراهیمی
    “قرن هاست که ما ملت فردا هستیم. در زندگی غم انگیزمان، امروز نداریم و همه چیزمان شده: ان شاء الله درست خواهد شد، برادر!”
    نادر ابراهیمی, بر جاده‌های آبی سرخ، کتاب‌های اول، دوم و سوم

  • #14
    نادر ابراهیمی
    “آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا برمی انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست. آنها میخواهند ما را در قالب های فلزی خود جای دهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند.”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #15
    نادر ابراهیمی
    “هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام, مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی میتواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد؟”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #16
    نادر ابراهیمی
    “من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی و ما از مجرمین روزگارمان نیستیم. ما را به قصاص ِ گناهی که نکرده ییم نمی سوزند.”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #17
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #18
    “حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.”
    مصطفی مستور

  • #19
    Abolqasem Ferdowsi
    “چو ايران نباشد تن من مباد
    بدين بوم و بر زنده يک تن مباد
    بيا تا همه تن به کشتن دهيم
    مبادا که کشور به دشمن دهيم
    دريغ است ايران که ويران شود
    کنام پلنگان و شيران شود”
    ابوالقاسم فردوسی

  • #20
    عباس معروفی
    “می‌دانی؟ می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
    همه‌جا بوی پرتقال و بهشت می‌دهد
    هرچه می‌كنم چهار خط برای تو بنويسم
    می‌بينم واژه‌ها خاک بر سر شده‌اند
    هرچه می‌كنم چهار قدم بيايم
    تا به دست‌هایت برسم زانوهایم می‌خمد
    نه اينكه فكر كنی خسته‌ام
    نه اينكه تاب راه رفتن نداشته باشم
    نه٬ تا آخرش همين است
    نگاهت به لرزه‌ام می‌اندازد”
    عباس معروفی

  • #21
    “باید قبل از مردن ناخن هایم را در خاک فرو برم تا وقتی مرا به زور روی زمین
    می کشند به یادگار شیار هایی بر زمین حفر کرده باشم باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم ....اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟اگر جای پای مرا دیگران نبینند من دیگر نیستم.. اما من
    نمی خواهم نباشم نمی خواهم آمده باشم و رفته با شم و هیچ غلطی نکرده باشم
    آدمی که مشهور نیست وجود ندارد یعنی وجود دارد اما فقط برای خودش نه دیگران و کسی که فقط برای خودش وجود دارد تنهاست و من از تنهایی می ترسم....”
    مصطفی مستور

  • #22
    “دلم تنگ می شود، گاهی

    برای حرف های معمولی

    برای حرف های ساده

    برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب چه خوردی؟»

    برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / « شادی پسر زائید.»

    و چه قدر خسته ام از«چرا؟»

    از «چه گونه!»

    خسته ام از سؤال های سخت، پاسخ های پیچیده

    از کلمات سنگین

    فکرهای عمیق

    پیچ های تند

    نشانه های با معنا، بی معنا

    دلم تنگ می شود، گاهی

    برای

    یک «دوستت دارم» ساده

    دو «فنجان قهوه ی داغ»

    سه «روز» تعطیلی در زمستان

    چهار «خنده ی » بلند

    و

    پنج «انگشت» دوست داشتنی.”
    مصطفی مستور

  • #23
    “حرف که میزنی
    من از هراس طوفان
    زل میزنم به میز
    به زیرسیگاری
    به خودکار
    تا باد مرا نبرد به آسمان
    لبخند که میزنی
    من-عین هالوها- زل میزنم به دست هات
    به ساعت مچی طلایی ات
    به آستین پیراهنت
    تا فرو نروم در زمین.
    دیشب مادرم گفتت تو از دیروز فرو رفته ای
    در کلمه ای انگار
    در عین
    در شین
    در قاف
    در نقطه ها...”
    مصطفی مستور, حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه

  • #24
    عباس معروفی
    “هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين ميشود.در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود.در درازاي تاريخ.آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #25
    عباس معروفی
    “ما نسل بدبختی هستيم ,دست مان به مقصر اصلی نمی رسد ،
    از همديگر انتقام می گيريم !”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #26
    عباس معروفی
    “عزيز دلم، مي داني سيم آخر چيست؟ همه خيال مي كنند كه سيم آخر
    ساز است. حتا يک نوازنده بي سواد روی صحنه زد به سيم آخر تارش گفت:
    اين هم سيم آخر! اما سيم آخر يعني وقتي مي رفتند قمار، سكه زرشان را كه
    مي باختند، جيبشان را ميگ شتند، آخرين سكه سيم را هم به قمار مي زدند.
    مي زدند به سيم آخر، به اميد بردن همه هستي، يا به باد دادن آخرين سكه
    نيستي.”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #27
    عباس معروفی
    “قورت دادن بعضي از مسائل مثل ماه ها تو را نديد ن عادت من است”
    عباس معروفی

  • #28
    عباس معروفی
    “شصت سال به عقب برگرد و بيا پيش من ، قول مي دهم كه هر دو از سرگرداني نجات پيدا كنيم و حتي براي دقيقه اي معناي زندگي را بفهميم”
    عباس معروفی

  • #29
    عباس معروفی
    “وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود!”
    عباس معروفی, سمفونی مردگان

  • #30
    عباس معروفی
    “سرزمین من کجاست ؟ من کجایی ام ؟ از کجا به کجا پرتاب شدم ؟ تو به من بگو، برادر! اصلاً چرا این
    جوری شدیم ؟ ما انقلاب کردیم ، اما انگار منفجر شدیم . یک تکه مان رفت زیر خاک . یک تکه مان میراث خوار
    شد، افتاده است به دزدی گرگی ، هرجا بوی پول بیاید سرمایه گذاری می کند، با دادستا ن انقلاب شریک شده
    که در جزیره ی کیش پاساژ بزند، حالا هم دارد مبلیران ورشکسته را می خرد تا آباد کند. یک تکه مان به
    بغداد افتاد، تا زنده بود عربی بلغور می کرد، چریک های سالخورده را به صف می کشید و از میلیشیای
    خواهران سان می دید. آخرش توی بیابان ها جوری لت و پارش کردند که انگار گرگ او را دریده . آره ، گرگ
    او را درید.”
    عباس معروفی, فریدون سه پسر داشت



Rss
« previous 1
All Quotes



Tags From Shooka’s Quotes