Hoori > Hoori's Quotes

Showing 1-30 of 40
« previous 1
sort by

  • #1
    قیصر امین‌پور
    “شهیدی که برخاک می‌خفت

    سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

    به امید پیروزی واقعی

    نه در جنگ

    که بر جنگ”
    قیصر امین پور

  • #2
    قیصر امین‌پور
    “این روز ها که می گذرد شادم
    این روزها که می گذرد
    شادم که می گذرد این روزها
    شادم که می گذرد...”
    قیصر امین‌پور, عشق هم شاید

  • #3
    یغما گلرویی

    تو ولایت ِمختومقلی

    وقتی می خوان اسبای وحشی رُ رام کنن

    بعضی از اونا

    خودشون ُزمین می زنن

    نفسشون ُتو سینه نگه می دارن

    تا بمیرن

    می میرن اما

    اسیر ِزین ُیراق ِآدما نمی شن

    اما خود ِآدما

    هنوز رو خِشت نیفتاده

    می رَن زیر ِزین ُیراق ِپدرا و ُپدرخونده ها”
    یغما گلرویی

  • #4
    یغما گلرویی
    “محاکمه در خیابان"


    شاکی روزگار منم
    تموم این شهر متهم
    یه حادثه چند ساعته
    با من میاد قدم قدم
    زخمها دهن وا میکنن
    وقتی دل از دشنه پُره
    دست منو بگیر که پام
    رو خون عشقم می سُره

    بگو که از کدوم طرف
    میشه به آرامش رسید
    وقتی تو چشم هر کسی
    برق فریب ُ میشه دید
    راه ضیافتو به من
    دستای کی نشون میده
    وقتی که حتی گل سرخ
    این روزا بوی خون میده

    وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه
    وقتی رفاقتا خیانت میشه
    محکمه ات رو تو خیابون برپا کن
    وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

    تمرین مرگ می کنم
    تو گود این پیاده رو
    یه چیزی انگار گم شده
    توی نگاه من و تو
    دارم به داشتن یه زخم
    تو سینه عادت می کنم
    دارم شبام ُ با تن
    یه مرده قسمت میکنم”
    یغما گلرویی

  • #5
    یغما گلرویی
    “دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید
    من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد
    وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
    و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
    ساعت به چه کار ِ من می اید؟
    می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم
    مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
    که پیش از پریروز شدن ِ امروز
    می پژمرد
    دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
    بعد بیایم و با عصایی در دست،
    کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
    تا تو بیایی،
    مرا نشناسی،
    ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی
    حالا می روم که بخوابم
    خدا را چه دیده ای
    شاید فردا
    به هیئت پیرمردی برخواستم
    تو هم از فردا،
    دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر
    دلواپس نباش
    آشنایی نخواهم داد
    قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
    که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
    مرا نشناسی
    شب بخیر ”
    یغما گلرویی

  • #6
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #7
    سیدعلی صالحی
    “نامه‌ام باید کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آینه
    از نو برایت می‌نویسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    ..اما تو باور نکن”
    سید علی صالحی

  • #8
    فروغ فرخزاد
    “همه می‌ترسند
    همه می‌ترسند
    اما من و تو
    به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم”
    فروغ فرخزاد, تولدی‌ دیگر

  • #9
    Forough Farrokhzad
    “بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #10
    Forough Farrokhzad
    “در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, گزینه اشعار فروغ فرخزاد

  • #11
    فریدون مشیری
    “من نمي دانم
    _ و همين درد مرا سخت مي آزارد_
    كه چرا انسان اين دانا
    اين پيغمبر
    :در تكاپوهايش
    _چيزي از معجزه آن سو تر_
    ره نبرده ست به اعجاز محبت
    چه دليلي دارد؟
    *
    چه دليلي دارد
    كه هنوز
    مهرباني را نشناخته است؟
    و نمي داند در يك لبخند
    !چه شگفتي هايي پنهان است
    *
    من بر آنم كه درين دنيا
    _خوب بودن _به خدا
    سهل ترين كارست
    و نمي دانم
    كه چرا انسان
    تا اين حد
    با خوبي
    .بيگانه است
    !و همين درد مرا سخت مي آزارد”
    فریدون مشیری

  • #12
    فریدون مشیری
    “بیمار خنده های توام بیشتر بخند
    خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب”
    فریدون مشیری / Fereydoon Moshiri
    tags: love

  • #13
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری

  • #14
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم

    بگوی
    در خانه شما
    چراغ زمزمه یعنی چه؟”
    سید علی صالحی

  • #15
    سیدعلی صالحی
    “تلخ منم،

    همچون چای سرد

    که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.

    تلخ منم؛

    چای یخ

    که هیچکس ندارد هوسش را”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #16
    سیدعلی صالحی
    “سلام!
    حال همه‌ی ما خوب است
    ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
    که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
    با اين همه عمری اگر باقی بود
    طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
    نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


    تا يادم نرفته است بنويسم
    حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
    می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
    اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
    ببين انعکاس تبسم رويا
    شبيه شمايل شقايق نيست!
    راستی خبرت بدهم
    خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
    بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
    بی‌پرده بگويمت
    چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
    فردا را به فال نيک خواهم گرفت
    دارد همين لحظه
    يک فوج کبوتر سپيد
    از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
    باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
    يادت می‌آيد رفته بودی
    خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
    نه ری‌را جان
    نامه‌ام بايد کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آينه،
    از نو برايت می‌نويسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    اما تو باور نکن!!”
    سید علی صالحی

  • #17
    سیدعلی صالحی
    “اشتباه از ما بود
    اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
    دستهامان خالی
    دلهامان پر
    گفتگوهامان مثلا یعنی ما
    کاش می دانستیم
    هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
    حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
    از خانه که می آئی
    یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
    و تحملی طولانی بیاور
    احتمال گریستن ما بسیار است”
    سید علی صالحی

  • #18
    سیدعلی صالحی
    “گریه نکن ری را جان
    راهمان دور و
    دلمان کنار همین گریستن است
    دوباره
    اردیبهشت به دیدنت خواهم آمد”
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi, نامه‌ها

  • #19
    سیدعلی صالحی
    “من ، همین من ساده...باور کن برای یکبار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده ام”
    سید علی صالحی, نشانی‌ها

  • #20
    سیدعلی صالحی
    “چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    همیشه‌ی بودن، با هم بودن نیست
    چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    از هرچه تو را به یاد من می‌آورد، نامی نیست
    باران می‌آمد، گفتی بیا به کوه برویم”
    سید علی صالحی

  • #21
    سیدعلی صالحی
    “هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!
    دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
    لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
    هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
    زمزمه اش کنیم.


    هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
    نشانی نیست!
    رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
    و من که آموخته ام تا چون ماه را
    در سایه سار پسین نظاره کنم.


    هی بانو...!”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور

  • #22
    سیاوش کسرایی
    “هزاران چشم گویا و لب خاموش
    مرا پیک امید خویش می داند
    هزاران دست لرزان و دل پرجوش
    گهی می گیردم، گه پیش می راند
    پیش می آیم
    دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
    نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کَند
    ...
    شما، ای قله های سرکش خاموش
    که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید
    ...
    غرور و سربلندی هم شما را باد
    امیدم را برافرازید
    چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
    غرورم را نگه دارید
    به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.”
    سیاوش کسرایی

  • #23
    سیاوش کسرایی
    “اری اری
    زندگی زیباست
    زندگی اتشگهی
    دیرنده پابرجاست
    گر بیفروزیش
    رقص شعله اش
    در هر کران
    پیداست
    ورنه خاموشست و
    خاموشی گناه ماست”
    سیاووش کسرایی / Siavosh Kasraii

  • #24
    سیاوش کسرایی
    “برای همه متولدین زمستان:


    "پشتگرمی به چه بودت که شکفتی گل یخ؟
    وندر آن عرصه که سرما کمر سرو شکست
    نازکانه تن خود را ننهفتی، گل یخ!
    سرکشی های تبارت را ای ریشه به خاک
    تو چه زیبا به زمستان ها گفتی گل یخ!
    تا سر از سنگ برآوردی، دلتنگ به شاخ
    از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی؟ گل یخ!
    آمدی، عطر وفا آوردی
    همه افسانه بی برگ و بری ها را رُفتی، گل یخ!
    چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
    که چو گل ها همه خفتند، تو بیدار نخفتی، گل یخ!
    راستی را که چه جانبخش به سرمای سیاه
    شعله گون، در نگه دوست شکفتی گل یخ!"

    سیاوش کسرایی / Siavash Kasraee, از خون سیاوش: منتخب سیزده دفتر شعر

  • #25
    فریدون مشیری
    “گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
    آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!
    مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
    ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی!”
    فریدون مشیری

  • #26
    احمد شاملو
    “و من همه ی جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه میکنم!”
    احمد شاملو

  • #27
    Seyed Ali Salehi
    “بر گستره‌ی گلی گمنام
    خطی برای باد و خطی برای آينه خواهم نوشت،
    چرا که سرودنِ سکوت بر سريرِ آينه کافی بود
    تا همه‌ی بادهای جهان را
    باردار از سفرهای مضطربم نظاره کنی.


    همين!


    زنجره‌ی ساعتی در هشت‌ونيم شامگاهی غريب،
    و بوسه‌ای طويل
    که از باورِ بی‌بازگشتِ من می‌گذرد. ”
    seyed ali salehi

  • #28
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
    ور تو پنداری مرا بی‌تو قراری هست نیست”
    مولوی

  • #29
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “بشنو از نی چون حکایت می کند
    از جدایی ها شکایت می کند

    کز نیستان تا مرا ببریده اند
    از نفیرم مرد و زن نالیده اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    بازجوید روزگار وصل خویش

    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوشحالان شدم

    هر کسی از ظن خود شد یار من
    از دورن من نجست اسرار من


    سر من از ناله ی من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتش است این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد
    جوشش عشق است کاندر می فتاد

    نی حریف هر که از یاری برید
    پرده هایش پرده های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
    همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

    نی حدیث راه پرخون می کند
    قصه های عشق مجنون می کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست
    مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو: رو باک نیست
    تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

    هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
    هرکه بی روزیست روزش دیر شد


    درنیابد حال پخته هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام


    بند بگسل باش آزاد ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزه چشم حریصان پر نشد
    تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد


    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و عیب کلی پاک شد


    شاد باش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علتهای ما


    ای دوای نخوت و ناموس ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما


    جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد


    عشق جان طور آمد عاشقا
    طور مست و خر موسی صاعقا


    با لب دمساز خود گر جفتمی
    همچو نی من گفتنیها گفتمی


    هر که او از هم زبانی شد جدا
    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


    چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


    جمله معشوقست و عاشق پرده ای
    زنده معشوقست و عاشق مرده ای


    چون نباشد عشق را پروای او
    او چو مرغی ماند بی پروای او


    من چگونه هوش دارم پیش و پس
    چون نباشد نور یارم پیش و پس


    عشق خواهد کین سخن بیرون بود
    آینه غماز نبود چون بود


    آینت دانی چرا غماز نیست
    زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست”
    مولوی

  • #30
    حسین پناهی
    “معنای این همه سکوت چیست؟
    من گم شدم در تو؟
    یا تو گم شدی در من ای زمان؟
    کاش هرگز آن روز
    از درخت انجیر
    پایین نیامده بودم.”
    حسین پناهی



Rss
« previous 1