Haniyeh > Haniyeh's Quotes

Showing 1-30 of 102
« previous 1 3 4
sort by

  • #1
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Lovers find secret places
    inside this violent world
    where they make transactions
    with beauty.”
    Rumi

  • #2
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “You think of yourself
    as a citizen of the universe.
    You think you belong
    to this world of dust and matter.
    Out of this dust
    you have created a personal image,
    and have forgotten
    about the essence of your true origin”
    Rumi, Hush, Don't Say Anything to God: Passionate Poems of Rumi

  • #3
    Omar Khayyám
    “I sent my Soul through the Invisible,
    Some letter of that After-life to spell:
    And by and by my Soul return'd to me,
    And answer'd: 'I Myself am Heav'n and Hell”
    Omar Khayyam

  • #4
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Woman is the light of God.”
    Rumi

  • #5
    Nahid Rachlin
    “When it is dark enough, you can see the stars"
    An ancient Persian proverb”
    Nahid Rachlin

  • #6
    Charles Bukowski
    “Real loneliness is not necessarily limited to when you are alone.”
    Charles Bukowski

  • #7
    “I died a lot
    to live a little
    with you”
    Yaghma Golroei

  • #8
    Max Planck
    “When you change the way you look at things, the things you look at change.”
    Max Planck

  • #9
    “music heals the loneliness
    but healing loneliness isn't healing pain”
    Nader Ebrahimi (Nadir İbrahimi)

  • #10
    Virginia Woolf
    “As a woman I have no country. As a woman I want no country. As a woman, my country is the whole world.”
    Virginia Woolf

  • #11
    Tiffanie DeBartolo
    “Did you really want to die?"
    "No one commits suicide because they want to die."
    "Then why do they do it?"
    "Because they want to stop the pain.”
    Tiffanie DeBartolo, How to Kill a Rock Star

  • #12
    Jay Asher
    “A lot of you cared, just not enough.”
    Jay Asher, Thirteen Reasons Why

  • #13
    Marcus Tullius Cicero
    “A room without books is like a body without a soul.”
    Marcus Tullius Cicero

  • #14
    Friedrich Nietzsche
    “I am a forest, and a night of dark trees: but he who is not afraid of my darkness, will find banks full of roses under my cypresses.”
    Friedrich Nietzsche, Thus Spoke Zarathustra

  • #15
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #16
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #17
    احمد شاملو
    “کوه از نخستین سنگ آغاز می شود و انسان از نخستین درد”
    احمد شاملو

  • #18
    احمد شاملو
    “کوه ها با هم اند و تنها یند
    همچو ما ،با همان تنهایان ”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #19
    احمد شاملو
    “آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
    دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
    که مهتاب‌اش را مي‌جويد.”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #20
    احمد شاملو
    “از مرگ....
    هرگز از مرگ نهراسيده ام
    اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود.
    هراس من -باري - همه مردن در سرزميني ست...
    كه مزد گوركن
    از بهاي آزادي آدمي افزون باشد.”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou, آیدا در آینه

  • #21
    احمد شاملو
    “ای کاش می توانستند
    از آفتاب یاد بگیرند
    که بی دریغ باشند
    در دردها و شادیهایشان
    حتی
    با نان خشکشان
    و کاردهایشان را
    جز از برایِ قسمت کردن
    بیرون نیاورند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #22
    Forough Farrokhzad
    “در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, گزینه اشعار فروغ فرخزاد

  • #23
    Forough Farrokhzad
    “بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #24
    Forough Farrokhzad
    “من از شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم”
    فروغ فرخزاد

  • #25
    Forough Farrokhzad
    “دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #26
    Forough Farrokhzad
    “زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو همآغوشی”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, تولدی‌ دیگر

  • #27
    Forough Farrokhzad
    “کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهیها نیست
    کسی نمیخواهد باور کند
    که باغچه دارد میمیرد
    که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهی میشود
    و حسن باغچه انگار
    چیز مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده است”
    فروغ فرخزاد

  • #28
    Forough Farrokhzad
    “اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه ای است”
    فروغ فرّخ‌زاد / Foroogh Farrokhzad, اگر عشق، عشق باشد

  • #29
    Forough Farrokhzad
    “از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
    بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
    دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
    دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

    رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
    دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
    دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
    دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

    یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت
    یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
    لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
    خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

    لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
    افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
    پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
    آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

    هر قصه ایی که ز عشق خواندی
    به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
    دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
    آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

    با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
    می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
    ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
    بر سینه پر آتش خود می فشارمت

    فروغ فرخزاد

  • #30
    Forough Farrokhzad
    “آه اگر راهی به دریاییم بود
    از فرورفتن ، چه پرواییم بود؟!”
    فروغ فرخ‌زاد / Foroogh Farokhzad



Rss
« previous 1 3 4