Maryam > Maryam's Quotes

Showing 1-30 of 49
« previous 1
sort by

  • #1
    Frank McCourt
    “You might be poor, your shoes might be broken, but your mind is a palace.”
    Frank McCourt, Angela’s Ashes

  • #2
    Friedrich Nietzsche
    “I'm not upset that you lied to me, I'm upset that from now on I can't believe you.”
    Friedrich Nietzsche

  • #3
    Nikos Kazantzakis
    “تو هیچگاه نه گرسنه بوده ای، نه کسی را کشته ای، نه دزدی کرده ای و نه مرتکب زنا شده ای، پس چطور می خواهی دنیا را بشناسی و درباره کارهایش اظهار نظر کنی؟ افکارت بچه گانه است ارباب! نه زحمتی کشیده ای و نه رنجی برده ای. حتی هیچگاه آفتاب پوست بدنت را گرم نکرده است”
    Nikos Kazantzakis, Zorba the Greek

  • #4
    Fyodor Dostoevsky
    “آیا هیچ می‌دانید که اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آورده‌اید
    و آن را با این شادمانی و افتخار برافراشته و به آسمان رسانده‌اید
    فقط برای این است که بریدن سر از همه کار آسان‌تر است
    ...و پروردن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر”
    Fyodor Dostoyevsky

  • #5
    Seneca
    “As long as you live, keep learning how to live.”
    Lucius Annaeus Seneca

  • #6
    Forough Farrokhzad
    “در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, گزینه اشعار فروغ فرخزاد

  • #7
    بیژن جلالی
    “آزرده از هیچ
    آزرده از همه چیز
    زخمهایی بر صورت داشت
    که گویی لبخند می زد
    ولی در گریبان خود می گریست
    و بر لبخند خود می گریست”
    بیژن جلالی

  • #8
    “می گویند
    از طلوعِ روشنِ فردا بگو
    از ترانه ی نور بر زمین
    از طعمِ سیبی درآغوشِ ابرها
    از رنگین صدایی خفته در دریاها

    نمی دانند اما
    غروبی سرخ،
    به غارت برده است
    آسمانم را

    نمی دانند اما
    سکوتی سیاه،
    در آغوش گرفته است
    زمینِ سردم را

    نمی دانند اما
    سیبِ بهشتم
    گم گشته است
    در انبوهِ پرآشوبِ گندم ها

    نمی دانند اما
    ارمغانِ تو برایم
    از سرزمین رنگ ها
    سپید بوده و بس

    بیـا
    تا بدانند
    این مردمی که
    ...مرا دیوانه پنداشته اند”
    عدنان کامرانی

  • #9
    Stephenie Meyer
    “I like the night. Without the dark, we'd never see the stars.”
    Stephenie Meyer, Twilight

  • #10
    Haruki Murakami
    “جایی که بودن و نبودنت هیچ فرقی ندارد
    نبودنت را انتخاب کن.
    اینگونه، به بودنت احترام گذاشته ای”
    هاروکی موراکامی

  • #11
    مهدی اخوان ثالث
    “لحظه ی دیدار نزدیک است
    باز من دیوانه ام ، مستم
    باز می لرزد ، دلم ، دستم
    باز گویی در جهان دیگری هستم
    های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
    های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
    و آبرویم را نریزی ، دل
    ای نخورده مست
    لحظه ی دیدار نزدیک است”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #12
    George Orwell
    “The best books... are those that tell you what you know already.”
    George Orwell, 1984

  • #13
    مصطفی چمران
    “علی فریاد می زند:
    خدا
    من به خاطر ترس از جهنمت تو را نمی پرستم
    به بهشت تو نیز طمعی ندارم
    تو شایسته ی پرستشی
    و محرک من فقط عشق به تو است.”
    مصطفی چمران, دعای کمیل

  • #14
    Friedrich Nietzsche
    “تنها این دو تو را از جمله ی رنجها می رهاند
    اکنون برگزین
    مرگ زودهنگام یا عشق طولانی.”
    فردریش نیچه

  • #15
    Anna Gavalda
    “چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟”
    Anna Gavalda, Someone I Loved

  • #16
    Forough Farrokhzad
    “من به پایان دگر نیندیشم
    که همین دوست داشتن زیباست”
    فروغ فرخزاد

  • #17
    Nikos Kazantzakis
    “آن گاه که جدال در تن آدمی شروع می شود؛ آن آغاز حرکت به سوی کمال است”
    Nikos Kazantzakis

  • #18
    Heinrich Böll
    “یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن”
    Heinrich Böll

  • #19
    Heinrich Böll
    “هیچ کس در این دنیا -چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد- نمی تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله ای داشته باشد ، حالا خواه این مسئله به خوشبختی یا بدبختی ، به عش یا به "افت هنری" ارتباط داشته باشد. واقعیت امر این است که هر مردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد”
    هاینریش بل

  • #20
    William Golding
    “حال دیگر نور آفتاب رفته بود و تاریکی بیرون می‌آمد. راه‌های میان درختان دیگر دیده نمی‌شد و همه‌جا همچون کف دریا تیره‌وتار و شگفت می‌نمود. گل‌های بازشده سفیدرنگ زیر نور ستاره‌ها می‌درخشیدند.”
    William Golding, Lord of the Flies

  • #21
    Éric-Emmanuel Schmitt
    “او قربانی عصر ماست. بهتر بکویم خطابه‌ای که عصر ما به آن متکی است. به ما می‌گویند که ظاهر مهم است، پیشنهاد می‌کنند که اموال زیادی خریداری کنیم و چیزهای جدیدی را که به بازار می‌آید بخریم و یا ظاهرمان را بهتر کنیم، لباس‌هایمان را، رژیم غذایی‌مان، طرز آرایشمان را وسایلمان را اتومبیلمان را محصولات زیبایی را محصولات سلامتی را و موقعیت اجتماعی‌مان را. می‌گویند به سرزمین‌های دور سفر کنیم، عمل جراحی کنیم. من حدس می‌زنم که آدام هم مثل بسیاری از مردم در این دام افتاده.”
    Éric-Emmanuel Schmitt, Lorsque j'étais une œuvre d'art

  • #22
    Éric-Emmanuel Schmitt
    “نه بیچاره برده خیلی بالاتر از شی است. برده آکاهی دارد. برده می‌خواهد که آزاد باشد، نه من میخواهم تو چیزی کمتر از یک برده باشی. اجتماع ما طوری سازمان‌دهی شده است که اگر در آن یک شیء باشی خیلی خیلی بهتر است تا موجودی آگاه. می‌خواهم که تو شی‌ای باشی از آن من. این طور خوشبخت میشوی و در اوج خوش از خود بیخود می‌شوی.”
    Éric-Emmanuel Schmitt, Lorsque j'étais une œuvre d'art

  • #23
    Djuna Barnes
    “A man's sorrow runs uphill; true it is difficult for him to bear, but it is also difficult for him to keep.”
    Djuna Barnes, Nightwood

  • #24
    D.D. Prince
    “Fear flickered in her eyes for a beat but she continued to stare up at me, right into my eyes, trying to be brave. I liked it. I liked it a lot. Yeah, I’m a sick fucker. And the only thing scarier than a sick fucker is a sick fucker with power.”
    D.D. Prince, The Dominator

  • #25
    خسرو گلسرخی
    “لطفا آیه‌های روشنفکرانه را مثل کاه و علف جلوی ما نریزید! چرا شعر نباید شعار باشد، در جایی که زندگی کمترین شباهتی به خود ندارد؟ این کفر است که دنبال شعر ناب و جوهر سیّال شعری، سینه چاک بدهیم. من به نفع زندگی از شعر این توقع را دارم که اگر لازم باشد نه فقط شعار، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد، گلوله و مُشت باشد”
    خسرو گلسرخی

  • #26
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #27
    “یک مرد و یک زن
    که هرگز همدیگر را ندیده اند
    و بسیار دور از هم
    در شهر های مختلف زندگی می کنند
    یک روز
    همان صفحه از همان کتاب را
    هم زمان
    دقیقاً
    در دومین ثانیه ی
    اولین دقیقه ی
    آخرین ساعت خود
    می خوانند”
    ژاک پرور

  • #28
    Walt Whitman
    “We were together. I forget the rest.”
    Walt Whitman

  • #29
    Ahmet Altan
    “از جان کُردها چه می‌خواهید؟
    از جان این انسان‌ها که چه در طی حیات‌شان و چه هنگام مرگ‌شان، برایتان اهمیتی ندارند چه می‌خواهید؟
    از آنها چه می‌خواهید؟
    در واقع خواسته شما آشکار و مبرهن است؛ شما می‌خواهید که ارباب آنها و آنها نیز برده شما باشند

    اما کُردها، برده نمی شوند! هرگز به این آرزوی‌تان نخواهید رسید!

    با این خودخواهیتان، این تکبرتان و این خود بزرگ بینیتان، آنچنان تخم های نفرت را در دل کردها خواهید کاشت که اگر همچنان به آن ادامه دهید در این کشور جنگ هرگز پایان نمی یابد”
    Ahmet Altan

  • #30
    یغما گلرویی
    “دختری کە چشاش آبی بود

    تو جوونیم کسی رو دوست داشتم،
    دختری که چشاش آبی بود
    پدرش تو اورکت آمریکایی،
    پشتِ ته ریشِ انقلابی بود.

    مادرش مرز کفر و ایمان بود،
    شب دعای کمیل گوش می داد
    روزا که مردِ خونه بیرون بود،
    دل به آهنگای گوگوش می داد.

    کوچه مون زخم جیره بندی داشت،
    بخشی از روزمون توی صف بود
    گاهی موشک به خوابمون می خورد،
    حال و روز همه مزخرف بود.

    فکر و ذکرم چشای اون بودن،
    علت رویاهای قبل از خواب
    شوق دررفتن از دبیرستان،
    میل جادو شدن به سحرِ کتاب.

    من پر از شعر شاملو بودم،
    تا مبادا شریعتی خون شم
    تا مبادا تکاملم کم شه،
    تا مبادا دوباره میمون شم

    و جلال اسم یه اتوبان بود،
    یه اتوبان به سمتِ بدبختی
    پس مصدق، ولی عصر شد و
    قلعه شد پارکِ پهلوان تختی.

    غرق بودم تو فیلمای بتاماکس،
    تو هالیوود دروغ راوی بود
    وقتی دلتنگ اون چشا بودم،
    بهترین فیلم ماوی ماوی بود.

    پدرش سایه مو با تیر می زد،
    جای اسمم صدا می زد: کمونیست
    می گفت هر کس زنت شه تا دینِ
    زندگیشو یه لحظه راحت نیست.

    شرطش این بود برم به سربازی،
    بلکه یه آدم حسابی شم
    بلکه نور خدا بتابه بهم،
    بی خیال چشای آبی شم.

    سر من بوی قرمه سبزی داشت،
    بوی ممنوع ساز و فیلم و کتاب
    مملکت بوی دیگه ای می داد،
    میکسِ بوی جوراب و عطر گلاب.

    آخرش کار من به حبس کشید،
    آخرش فکرم از سرش افتاد
    زبون سُرخِ من تو اون روزا،
    سر سبزو به بادِ محبس داد.

    تو جوونیم کسی رو دوست داشتم،
    دختری که چشاش آبی بود
    اون که یک هفته قبل از آزادیم،
    زن یه آدم حسابی بود”
    یغما گلرویی



Rss
« previous 1