Hamid Ashouri > Hamid's Quotes

Showing 1-22 of 22
sort by

  • #1
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #2
    Richard Dawkins
    “Do not indoctrinate your children. Teach them how to think for themselves, how to evaluate evidence, and how to disagree with you.”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #3
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “در روزهای آخر اسفند
    کوچ بنفشه‌های مهاجر
    زيباست
    در نيم‌روز روشن اسفند
    وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
    در اطلس شميم بهاران
    با خاک و ريشه
    - ميهن سيارشان –
    از جعبه‌های کوچک و چوبی
    در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
    جوی هزار زمزمه در من
    می‌جوشد:
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
    در روشنای باران
    در آفتاب پاک”
    محمد رضا شفيعي كدكني

  • #4
    Sohrab Sepehri
    “دلم گرفته،
    دلم عجیب گرفته است.
    و هیچ چیز،
    نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می‌شود خاموش،
    نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
    نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
    نمی‌رهاند.
    و فکر می‌کنم
    که این ترنم موزون حزن تا به ابد
    شنیده خواهد شد.”
    سهراب سپهری, مسافر - هشت کتاب
    tags: grief

  • #5
    Sohrab Sepehri
    “زندگی رسم خوشایندی است
    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرشی دارد اندازه عشق
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
    زندگی جذبه دستی است که می چیند
    زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
    زندگی بعد درخت است به چشم حشره
    زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
    زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
    خبر رفتن موشک به فضا
    لمس تنهایی ماه
    فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
    زندگی شستن یک بشقاب است
    زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
    زندگی مجذور اینه است
    زندگی گل به توان ابدیت
    زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
    زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست”
    سهراب سپهری

  • #6
    Farzad Kamangar
    “من یک معلم می‌مانم و تو یک زندانبان.
    زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته‌ی نافرمان را به بند کشند و این‌گونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.

    اتاق بازجویی‌مان همان اتاقی بود که راننده‌های شرکت واحد و معلم‌ها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن می‌خوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشم‌بندمان هم همان چشم‌بندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید هم‌دیگر را فراموش کرد. این‌ها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
    Farzad Kamangar

  • #7
    Haruki Murakami
    “«در صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان‌های فرعی محلهٔ معروف هارویوکویِ توکیو دختر صد در صد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدر‌ها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. پشت مو‌هایش در خواب شکسته و بی‌ریخت شده. جوان نیست. باید سی سالی داشته باشد. درست ترش این است که بگویم اصلا شبیه دختر‌ها نیست. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می‌توانم بفهمم او دختر صد در صد دلخواه من است. وقتی او را می‌بینم، دل در سینه‌ام شروع به تپیدن می‌کند و دهانم مثل کویر خشک می‌شود.
    شاید هر کسی به دختر خاصی علاقمند باشد، دختری با پاهای قلمی، چشم‌های درشت و انگشت‌های ظریف. یا اینکه همین طوری با دختر‌هایی آشنا بشود که همیشه برای وقت گذرانی با هر کسی وقت دارند. اما من چیز‌های خاصی را ترجیح می‌دهم. گاهی وقت‌ها در رستوران خودم را در حالی که به دختری در میز کناری خیره شده‌ام به این خاطر که شکل دماغش را دوست دارم، گیر می‌اندازم. اما هیچ کس نمی‌تواند اصرار کند دختر صد در صد دلخواه مورد علاقه‌اش با آنچه از قبل تصور می‌کرده، کاملا مطابقت دارد. با اینکه شکل دماغ‌ها را دوست دارم، نمی‌توانم شکل دماغش را به خاطر بیاورم. حتی یادم نمی‌آید اصلا دماغی داشته باشد. تنها چیزی که با اطمینان یادم می‌آید، این است که چندان زیبا نبود. عجیب است...»

    دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل
    هاروکی موراکامی”
    هاروکی موراکامی

  • #8
    محمد مختاری
    “وقتی زمان تراکم اندوهی است
    و لحظه لحظه گلویت را می فشارد
    وقتی که چشمهایت در گودنای حفره رخسارت تاب می خورد.
    آه
    این آدمی چگونه جهان را به دوزخی تبدیل می کند
    از یاد می برم تمام شعرهای عالم را
    و از گلویم آوایی چون دود برمی آید.
    با وسعت کویر نگاهم رها شده ست
    و مثل ماسه تنت را می بینم
    که آرام و ذره ذره می کاهد و به باد می رود.
    از سایه ات که در نفس نور می جنبد
    آوای استخوان هایت در چارسوی عالم می پیچد
    و سرنوشت ات
    از سرزمین خسته ات آن سوتر
    بر نیمی از تمام زمین خانه می کند.
    این سرنوشت کیست
    وز سینه کدام جهنم وزیده است؟
    از هر طرف که میروی
    آشفته بازمی آیی
    و خویشتن را در می یابی.
    مائیم و این زمانه
    و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟
    داننده ای نبود و گشاینده ای نبود
    جز دست هایت از همه آفتاب
    بر رازهای دایمی ات
    تابنده ای نبود.
    تاریک مانده است زمانت
    و اندیشه ات به دایره بام و شام
    درمانده است و راه به جایی نمی برد.”
    محمد مختاری, قصیده‌های هاویه

  • #9
    Mahatma Gandhi
    “Be the change that you wish to see in the world.”
    Mahatma Gandhi

  • #10
    Leo Tolstoy
    “Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.”
    Leo Tolstoy

  • #11
    نادر ابراهیمی
    “دو کوزه‌ی بی‌جان را هم اگر یک عمر کنار هم بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می‌خورد و درد می‌گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب‌پَر نشود”
    Nader Ebrahimi, یک عاشقانه‌ی آرام

  • #12
    احمد شاملو
    “اشک رازی ست
    لبخند رازی ست
    عشق راز‌ی ست

    اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود

    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی

    من درد ِ مشترکم
    مرا فریاد کن ...

    درخت با جنگل سخن می ‌گوید
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن می ‌گویم

    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ریشه ‌های ِ تو را دریافته ‌ام
    با لبانت برای ِ همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام
    و دستهایت با دستان ِ من آشناست”
    احمد شاملو

  • #13
    احمد شاملو
    “اشک رازي ست
    لبخند رازي ست
    عشق رازي ست
    اشک آن شب لبخند عشقم بود.
    قصه نيستم که بگويي
    نغمه نيستم که بخواني
    صدا نيستم که بشنوي
    يا چيزي چنان که ببيني
    يا چيزي چنان که بداني...
    من درد مشترکم
    مرا فرياد کن.
    درخت با جنگل سخن مي گويد
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن مي گويم
    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ريشه هاي تُرا در يافته ام
    با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
    و دست هايت با دستان من آشناست.
    در خلوت روشن با تو گريسته ام
    براي خاطر زندگان؛
    و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
    زيباترين سرود ها را
    و تُرا که مردگان اين سال
    عاشق ترين زندگان بوده اند.
    دستت را به من بده
    دست هاي تو با من آشناست
    اي دير يافته با تو سخن مي گويم
    بسان ابر که با طوفان
    بسان علف که با صحرا
    بسان باران که با بهار
    بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
    زيرا که من
    ريشه هاي تُرا دريافته ام
    زيرا که صداي من
    با صداي تو آشناست”
    احمد شاملو_ahmad shamlou

  • #15
    Bertrand Russell
    “The fact that an opinion has been widely held is no evidence whatever that it is not utterly absurd; indeed in view of the silliness of the majority of mankind, a widely spread belief is more likely to be foolish than sensible.”
    Bertrand Russell, Marriage and Morals

  • #16
    Bertrand Russell
    “Love can flourish only as long as it is free and spontaneous; it tends to be killed by the thought of duty. To say that it is your duty to love so-and-so is the surest way to cause you to hate him of her.”
    Bertrand Russell, Marriage and Morals

  • #17
    Bertrand Russell
    “The use of self control is like the use of brakes on train. It is useful when you find yourself in wrong direction but merely harmful when the direction is right”
    Bertrand Russell, Marriage and Morals

  • #18
    “Stay away from negative people. They have a problem for every solution.”
    Anonymus Autor

  • #19
    Ignazio Silone
    “دولت یک دست دراز دارد و یک دست کوتاه. دست دراز به همه جا می رسد و برای گرفتن است،دست کوتاه برای دادن است ولی فقط به کسانی می رسد که خیلی نزدیکند
    (نان وشراب)”
    اینیاتسیو سیلونه

  • #20
    “ساده است نوازش سگی ولگرد
    شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
    و گفتن که سگ من نبود

    ساده است ستایش گلی
    چیدنش واز یاد بردن
    که گلدان را آب باید داد

    ساده است بهره جویی از انسانی
    دوست داشتن بی احساس عشقی
    او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

    ساده است لغزش های خود را شناختن
    با دیگران زیستن به حساب ایشان
    و گفتن که من این چنینم

    ساده است
    که چگونه می زیم

    باری زیستن
    سخت ساده است
    و پیچیده نیز هم...

    ترجمه ی احمد شاملو”
    Margot Bickel

  • #21
    Simin Daneshvar
    “گریه نکن خواهرم.در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.
    و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!”
    سیمین دانشور, Suvashun

  • #22
    احمد شاملو
    “دهانت را مي بويند...
    مبادا كه گفته باشي "دوستت مي دارم"

    دلت را مي بويند...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و عشق را
    كنار تيرك راه بند
    تازيانه مي زنند.

    عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    در اين بن بست كج و پيچ سرما
    آتش را
    به سوخت بار سرود و شعر
    فروزان مي دارند.

    به انديشيدن خطر مكن...

    روزگار غريبي ست، نازنين
    آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
    به كشتن چراغ آمده است.

    نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    آنك قصابانند
    بر گذرگاه ها مستقر
    با كنده و ساتوري خون آلود

    روزگار غريبي ست، نازنين
    و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
    و ترانه را بر دهان.

    شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

    كباب قناري
    بر آتش سوسن و ياس

    روزگار غريبي ست، نازنين
    ابليسِ پيروزمست
    سورِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.

    خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...”
    احمد شاملو

  • #23
    احمد شاملو
    “‫پیش از آن که واپسین نفس را برآرم ‬
    ‫پیش از آن که پرده فرو افتد ‬
    ‫پیش از پژمردن آخرین گل ‬
    ‫برآنم که زندگی کنم ‬
    ‫برآنم که عشق بورزم‬
    ‫برآنم که باشم.‬
     
    ‫در این جهان ظلمانی ‬
    ‫در این روزگار سرشار از فجایع ‬
    ‫در این دنیای پر از کینه ‬
    ‫نزد کسانی که نیازمند منند ‬
    ‫کسانی که نیازمند ایشانم‬
    ‫کسانی که ستایش انگیزند،‬
    ‫تا دریابم ‬
    ‫شگفتی کنم ‬
    ‫بازشناسم ‬
    ‫که ام ‬
    ‫که می توانم باشم‬
    ‫که می خواهم باشم،‬
    ‫تا روزها بی ثمر نماند ‬
    ‫ساعت ها جان یابد‬
    ‫و لحظه ها گرانبار شود‬
     
    ‫هنگامی که می خندم ‬
    ‫هنگامی که می گریم ‬
    ‫هنگامی که لب فرو می بندم‬ 
     
    ‫در سفرم به سوی تو ‬
    ‫به سوی خود ‬
    ‫به سوی خدا ‬
    ‫که راهی ست ناشناخته ‬
    ‫پُر خار‬
    ‫ناهموار،‬
    ‫راهی که، باری‬
    ‫در آن گام می گذارم ‬
    ‫که در آن گام نهاده ام ‬
    ‫و سر ِ بازگشت ندارم‬
     
    ‫بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را ‬
    ‫بی آن که شنیده باشم خروش رودها را‬
    ‫بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.- ‬
    ‫اکنون مرگ می تواند‬
    ‫فراز آید‬
    ‫اکنون می توانم به راه افتم‬
    ‫اکنون می توانم بگویم .‬
    ‫که زنده گی کرده ام ...‬
     
     ‫مارگوت بیکل‬
    ‫ترجمه از شاملو‬
    ‫نميدونم چرا حس ميكنم اين شعر فقط با ترجمه و دكلمه خود شاملو عاليه ‬
    ‏‫
    حتما دكلمه رو بگوشيد
    خواستم لينك بزارم،منتهي نميشه :(.‬”
    احمد شاملو



Rss