Damun
https://www.goodreads.com/damun
“دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در اینجا خانه در آنجا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا
شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صدهزارسال بماند آن پشت با تو که من پشت پردهام آنجا
کاکل از آن سوی قارهها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنهام آنجا
بیتو گدایم ببین گدای کوچهی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا
خاطرهای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا
جا نگدازی مرا که میدوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!”
―
حال تمامَم از آن تو بادا گرچه ندارم خانه در اینجا خانه در آنجا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا
شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صدهزارسال بماند آن پشت با تو که من پشت پردهام آنجا
کاکل از آن سوی قارهها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنهام آنجا
بیتو گدایم ببین گدای کوچهی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا
خاطرهای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا
جا نگدازی مرا که میدوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!”
―
“اما من به شــما می گـویم که
این دو [شـادی و اندوه] از یکـدیگـر جــدا نیسـتند
این دو با هـم می آینـد ، و هـر گاه که شـما با یکی از آن ها بر ســرِ سـفـره می نشـینیـد ، به یاد داشـته باشـید
که آن دیگری در بسـترِ شـما
...خـفـتـه اسـت”
― پیامبر و دیوانه
این دو [شـادی و اندوه] از یکـدیگـر جــدا نیسـتند
این دو با هـم می آینـد ، و هـر گاه که شـما با یکی از آن ها بر ســرِ سـفـره می نشـینیـد ، به یاد داشـته باشـید
که آن دیگری در بسـترِ شـما
...خـفـتـه اسـت”
― پیامبر و دیوانه
“بگذارید تنها من گریه كنم.
برای پایان این خیابان
سوگواری من كافی است.
شما لبخند بزنید
دست سایه كنید
و از عبور تابستان
بر پیكره ی اتوبوس ها شاد بمانید”
―
برای پایان این خیابان
سوگواری من كافی است.
شما لبخند بزنید
دست سایه كنید
و از عبور تابستان
بر پیكره ی اتوبوس ها شاد بمانید”
―
“نمی خواهد
چیزی را دوست بداری
همین بهانه های کوچک برای زنده ماندنت
بعدها
تو را خواهد کشت.”
―
چیزی را دوست بداری
همین بهانه های کوچک برای زنده ماندنت
بعدها
تو را خواهد کشت.”
―
Damun’s 2025 Year in Books
Take a look at Damun’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Damun
Lists liked by Damun






























