“گذر زمان عبور خورشید است پشت کوهها، تا که روزی خورشید، پشت کوهی جان بکند و به افسانهها بپیوندد، آن وقت هر انسانی بدون خورشید، معجزهای عظیم است”
― راز حرم سلطان
― راز حرم سلطان
“چه با باور نقش شاهی خود نشسته باشی چه غم گدایی بر ریشۀ دلت زخمه زند، سرانجام سینۀ زمین است، آرامگه این بازیگر پرجوش و خروش که نقش زنده ماندن خود را به تمامی باور کرده است!”
― گزیده ادبیات معاصر، مجموعه نمایشنامه، مهر گیاه - همه فرزندان خورشید
― گزیده ادبیات معاصر، مجموعه نمایشنامه، مهر گیاه - همه فرزندان خورشید
“...
... موسی رو به نیل کرد، خیره به همان نیل، انگار با نیل صحبت می کند، بدون آن که رو به مردم بر گرداند، مردم را مخاطب قرار داد. یا مردمان! در این باد جهل که می وزد، از شما می خواهم خدای تان را دشنام نگوئید، و بوسه بر پای نا خدایان نزنید. من شما را از این آب عبور می دهم، در حالی که دوست داشتم بدانید اگر شما جثه و اندامی چونان پرندگان از عشق داشتید، شاید چوبدست شما نیز معجزات همتی می شد بر روی این موج خروشان... وآنگاه موسی چوبدست اش را بلند کرد، رو به سوی آسمان... یا نیل، یا مادرم اینان پرنده نیستند که به نوک پنجه رقصشان از عرصه سینه تو بگذرند. بگذار اهل این خاک، از خاک بستر تو بگذرند. پس آغوش بگشا، تن دو تکه کن . در میان ظرافت دریای ات، زخمه ای جانکاه از جنس خاک زن، تا من و این مردمان جهل از دل تو بگذریم. می دانم ای عزیز، این خاطره، سالهای سال در جانت می ماند، اما بگذار بگذریم تا با مردمان به پیشواز سرزمین موعودی رویم و آنان ببینندآن دور دورها، سرزمینی است که اگر عشق رفتن به آن در دل نداشته باشند، شاید آ سرزمینی دریایی باشد که در گوشه صحرایی به چشم تشنه ای که ایمان به یافتن آب ندارد، هویت خود را از دست دهد و سرابی شود. سرابی رقصان از گرمای آتش گونه خورشید و خاک. پس تو نیز هویت خود را عوض کن تا مردمان من که اینک شان سراب است از دل تو بگذرند... و چنین شد که نیل شکافتو مردمان از آن گذشتند و موسی بعد از ایشان که نمی فهمیدند و نمی دیدند که بر چه پای می نهند، از تن مجروح مادر گذشت و در غربتی سخت، در حالی که می دانستمنت این تن مجروح بر تمام عمرش یله خواهد شد، پشت به نیلی کرد که برادر خوانده اش را در خود به خشم می بلعید، و موسی به خاطر آن مردمان که پرنده و دگر خواه و حاظر به هیچ گذشتی نبودند، نیل و گذشته اش را فدیه کرد. آری موسی گذشت.
... گذر گاه پیامبران همین است، اگر هزاران هزار نفر هم باشند، باز و باز تنهایی موسی را در کنار رود نیل باور کن و کودکانه گهواره اطمینانت را بر دستان نیلی ببخش، تا حداقل یک نفر باشد که در اعجازش خواب دریا را به خاک مردگان تبدیل نکند....آن مردمان سرزمین بندگی ، شاید اگر آنان اهل پنجه پریدن و پا زدن بر نیل بودند، امروز پرندگان پرواز از نمای نیل ها و کوه ها گذشته بودند و هزاران هزار سرزمین موعود برای فرزندان غربت و ظلم می ساختند. بماند، فقط و فقط تنهایی را برای خدا باور کنیم و ادامه دهیم که شاید از گهواره تک افتاده بر نیل موسایی دیگر بر خیزد.
گذر گاه پیامبران- شارمین میمندی نژاد”
―
... موسی رو به نیل کرد، خیره به همان نیل، انگار با نیل صحبت می کند، بدون آن که رو به مردم بر گرداند، مردم را مخاطب قرار داد. یا مردمان! در این باد جهل که می وزد، از شما می خواهم خدای تان را دشنام نگوئید، و بوسه بر پای نا خدایان نزنید. من شما را از این آب عبور می دهم، در حالی که دوست داشتم بدانید اگر شما جثه و اندامی چونان پرندگان از عشق داشتید، شاید چوبدست شما نیز معجزات همتی می شد بر روی این موج خروشان... وآنگاه موسی چوبدست اش را بلند کرد، رو به سوی آسمان... یا نیل، یا مادرم اینان پرنده نیستند که به نوک پنجه رقصشان از عرصه سینه تو بگذرند. بگذار اهل این خاک، از خاک بستر تو بگذرند. پس آغوش بگشا، تن دو تکه کن . در میان ظرافت دریای ات، زخمه ای جانکاه از جنس خاک زن، تا من و این مردمان جهل از دل تو بگذریم. می دانم ای عزیز، این خاطره، سالهای سال در جانت می ماند، اما بگذار بگذریم تا با مردمان به پیشواز سرزمین موعودی رویم و آنان ببینندآن دور دورها، سرزمینی است که اگر عشق رفتن به آن در دل نداشته باشند، شاید آ سرزمینی دریایی باشد که در گوشه صحرایی به چشم تشنه ای که ایمان به یافتن آب ندارد، هویت خود را از دست دهد و سرابی شود. سرابی رقصان از گرمای آتش گونه خورشید و خاک. پس تو نیز هویت خود را عوض کن تا مردمان من که اینک شان سراب است از دل تو بگذرند... و چنین شد که نیل شکافتو مردمان از آن گذشتند و موسی بعد از ایشان که نمی فهمیدند و نمی دیدند که بر چه پای می نهند، از تن مجروح مادر گذشت و در غربتی سخت، در حالی که می دانستمنت این تن مجروح بر تمام عمرش یله خواهد شد، پشت به نیلی کرد که برادر خوانده اش را در خود به خشم می بلعید، و موسی به خاطر آن مردمان که پرنده و دگر خواه و حاظر به هیچ گذشتی نبودند، نیل و گذشته اش را فدیه کرد. آری موسی گذشت.
... گذر گاه پیامبران همین است، اگر هزاران هزار نفر هم باشند، باز و باز تنهایی موسی را در کنار رود نیل باور کن و کودکانه گهواره اطمینانت را بر دستان نیلی ببخش، تا حداقل یک نفر باشد که در اعجازش خواب دریا را به خاک مردگان تبدیل نکند....آن مردمان سرزمین بندگی ، شاید اگر آنان اهل پنجه پریدن و پا زدن بر نیل بودند، امروز پرندگان پرواز از نمای نیل ها و کوه ها گذشته بودند و هزاران هزار سرزمین موعود برای فرزندان غربت و ظلم می ساختند. بماند، فقط و فقط تنهایی را برای خدا باور کنیم و ادامه دهیم که شاید از گهواره تک افتاده بر نیل موسایی دیگر بر خیزد.
گذر گاه پیامبران- شارمین میمندی نژاد”
―
“نازنینانی امروز بر صحنه برنامهی ما آمدند که بزرگوارانه از مسببِ قتل عزیز خود گذشت کردهاند و ما از شهد شیرین بخشش آنان نوشیدهایم. اما اواخر سال گذشته و امسال نتوانستیم دو پرونده را به سوی بخشش ببریم و این برای ما بسیار دردناک بود و خستگی بر تن تک تک اعضای جمعیت باقی ماند. ممکن است کسی بپرسد چرا ناراحتید؟ آیا به ما ربطی دارد که برویم از خانواده ای که عزیزش را از دست داده طلب بخشش کنیم؟ چرا باید این کار را بکنیم؟
داستان خلقت آدم در کتب مختلف دینی وقتی به دینهای مترقیتری مثل یهودیت، مسیحیت و اسلام میرسد، خیلی جالب و متفاوت میشود. زمانی که قرار است گلِ انسان گرفته شده و انسان آفریده شود، در تفاسیر اولیهی قرآن، داستان بدین شکل است که فرشتگان مقرّب خدا به سمت خاک کعبه میروند؛ تنها خاکی که از آب بیرون بود. جایی که بعدا خانه خدا میشود. هر فرشتهای که میرود، خاک سینه میبندد و زمین اجازه نمیدهد فرشته خاک را بردارد. فرشته میپرسد: چرا نمیگذاری این خاک را از تو بردارم؟ و زمین پاسخ میدهد : " این خاک را خرج ساختن انسانی میکنید که بر روی سطحِ من خونها خواهد ریخت". به نوعی همان مفهوم آیه 30 سوره بقره که در آن ملائکه میگویند انسان خونها خواهد ریخت. فرشتهها از قبل میدانستند؛ شاید چون این هشدار توسط خاک بیتالحرام که خون ریختن بر رویش حرام بود، پیشتر به فرشتهها داده شده بود. آخرین فرشته که میرود و خاک وجود انسان را بر میدارد، عزرائیل است. وقتی میرود سمت خاک، خاک میگوید: "من این خاک را امانت نمیدهم که بروی با آن انسان بسازی" و و عزرائیل میگوید : "مُشتی خاک به من بده؛ به تو بازش خواهم گرداند". یعنی این انسان موقت است و بعدا به خاک باز میگردد. با هر عملی که کرده است.
انگار سرشت خشم و خونریزی در جان انسان نقش بسته است و در تحت شرایطی، همه ما امکان دارد مرتکب قتل شویم. امّا وقتی فرشتهها نزد خداوند از این سرشت خونریز میگویند و میخواهند که آدم آفریده نشود، خداوند میگوید: "من به چیزی آگاهم که شما آگاه نیستید". آگاهی خداوند در آنجا فاصلهای است که انسان از حیوانات میگیرد. یعنی با اسم گذاشتن روی موجودات دیگر از حیوانات فاصله میگیرد. اما نکتهی جالبی پیش میآید که ما توی این پروندهها متوجهاش شدیم. یک کاراکتر جدید به این داستان سهگانه اضافه میشود: خداوند، انسان و فرشتهها. این کاراکتر جدید، فرشتهای است که تمرد میکند. این فرشته، شیطان است؛ با سالها عبادت. حال این داستان را با معنای سمبلیک در نظر بگیرید. خدایی داریم در درونمان، شیطانی داریم در درونمان، و آدمیتی داریم در درونمان. این پردهی زندگی همهی ماست...
=====================
ادامه مطلب را در نشریه گلیخ شماره 12 بخوانید.
این شماره را از خانههای ایرانی جمعیت امام علی(ع) در سراسر کشور خریداری کنید.
گل یخ نشریه داخلی جمعیت امام علی(ع) است.”
―
داستان خلقت آدم در کتب مختلف دینی وقتی به دینهای مترقیتری مثل یهودیت، مسیحیت و اسلام میرسد، خیلی جالب و متفاوت میشود. زمانی که قرار است گلِ انسان گرفته شده و انسان آفریده شود، در تفاسیر اولیهی قرآن، داستان بدین شکل است که فرشتگان مقرّب خدا به سمت خاک کعبه میروند؛ تنها خاکی که از آب بیرون بود. جایی که بعدا خانه خدا میشود. هر فرشتهای که میرود، خاک سینه میبندد و زمین اجازه نمیدهد فرشته خاک را بردارد. فرشته میپرسد: چرا نمیگذاری این خاک را از تو بردارم؟ و زمین پاسخ میدهد : " این خاک را خرج ساختن انسانی میکنید که بر روی سطحِ من خونها خواهد ریخت". به نوعی همان مفهوم آیه 30 سوره بقره که در آن ملائکه میگویند انسان خونها خواهد ریخت. فرشتهها از قبل میدانستند؛ شاید چون این هشدار توسط خاک بیتالحرام که خون ریختن بر رویش حرام بود، پیشتر به فرشتهها داده شده بود. آخرین فرشته که میرود و خاک وجود انسان را بر میدارد، عزرائیل است. وقتی میرود سمت خاک، خاک میگوید: "من این خاک را امانت نمیدهم که بروی با آن انسان بسازی" و و عزرائیل میگوید : "مُشتی خاک به من بده؛ به تو بازش خواهم گرداند". یعنی این انسان موقت است و بعدا به خاک باز میگردد. با هر عملی که کرده است.
انگار سرشت خشم و خونریزی در جان انسان نقش بسته است و در تحت شرایطی، همه ما امکان دارد مرتکب قتل شویم. امّا وقتی فرشتهها نزد خداوند از این سرشت خونریز میگویند و میخواهند که آدم آفریده نشود، خداوند میگوید: "من به چیزی آگاهم که شما آگاه نیستید". آگاهی خداوند در آنجا فاصلهای است که انسان از حیوانات میگیرد. یعنی با اسم گذاشتن روی موجودات دیگر از حیوانات فاصله میگیرد. اما نکتهی جالبی پیش میآید که ما توی این پروندهها متوجهاش شدیم. یک کاراکتر جدید به این داستان سهگانه اضافه میشود: خداوند، انسان و فرشتهها. این کاراکتر جدید، فرشتهای است که تمرد میکند. این فرشته، شیطان است؛ با سالها عبادت. حال این داستان را با معنای سمبلیک در نظر بگیرید. خدایی داریم در درونمان، شیطانی داریم در درونمان، و آدمیتی داریم در درونمان. این پردهی زندگی همهی ماست...
=====================
ادامه مطلب را در نشریه گلیخ شماره 12 بخوانید.
این شماره را از خانههای ایرانی جمعیت امام علی(ع) در سراسر کشور خریداری کنید.
گل یخ نشریه داخلی جمعیت امام علی(ع) است.”
―
Goodreads Librarians Group
— 320559 members
— last activity 48 minutes ago
Goodreads Librarians are volunteers who help ensure the accuracy of information about books and authors in the Goodreads' catalog. The Goodreads Libra ...more
Tara’s 2025 Year in Books
Take a look at Tara’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Tara
Lists liked by Tara





























