Mohsenam
https://www.goodreads.com/mosenam
“مردها تلفن می کنن و می پرسن
شما واقعا چارلز بوکوفسکیِ نویسنده هستید؟
منم جواب میدم که
بعضی وقتها نویسنده ام
.ولی اغلب کاری نمی کنم
بعد میگن، گوش کن، من خیلی کاراتو دوست دارم، میشه بیام پیشت و چند جعبه آبجو بیارم؟
.منم جواب میدم، میتونی بیاری اگه داخل نیای
،وقتی زنها تلفن می کنن
،میگم بله من می نویسم، نویسنده ام
.و همین الان فقط نمی نویسم
بعد میگن، احساس احمقانه ای دارم که بهتون تلفن کردم
.و خیلی سورپرایز شدم اسمتونو توی دفترچه تلفن دیدم
منم جواب میدم، که دلیل داره... راستی چرا نمیای اینجا یه آبجو با هم بزنیم؟
از نظر شما ایرادی نداره؟
.و میان، زنهای زیبا با ذهن، بدن و چشمان بی نظیر
،اغلب سکسی در کار نیست
.اما دیگه عادت کردم
،ولی هنوز میارزه
.حتی نگاه کردن بهشونم خوبه
،ولی موارد خاصی
.شانس غیرمنتظره ای میارم
،برای مردی 55 ساله
،که تا 23 سالگی سکس نداشته
،و تا 50 سالگی هم چیز زیادی نصیبش نشده
،به نظرم باید اسمم توی دفترچه تلفنِ پَسیفیک بمونه، تا به مردای عادی برسم
،البته باید به نوشتن شعرهای جاودانه ادامه بدم
.اما الهام از اونجا میاد”
―
شما واقعا چارلز بوکوفسکیِ نویسنده هستید؟
منم جواب میدم که
بعضی وقتها نویسنده ام
.ولی اغلب کاری نمی کنم
بعد میگن، گوش کن، من خیلی کاراتو دوست دارم، میشه بیام پیشت و چند جعبه آبجو بیارم؟
.منم جواب میدم، میتونی بیاری اگه داخل نیای
،وقتی زنها تلفن می کنن
،میگم بله من می نویسم، نویسنده ام
.و همین الان فقط نمی نویسم
بعد میگن، احساس احمقانه ای دارم که بهتون تلفن کردم
.و خیلی سورپرایز شدم اسمتونو توی دفترچه تلفن دیدم
منم جواب میدم، که دلیل داره... راستی چرا نمیای اینجا یه آبجو با هم بزنیم؟
از نظر شما ایرادی نداره؟
.و میان، زنهای زیبا با ذهن، بدن و چشمان بی نظیر
،اغلب سکسی در کار نیست
.اما دیگه عادت کردم
،ولی هنوز میارزه
.حتی نگاه کردن بهشونم خوبه
،ولی موارد خاصی
.شانس غیرمنتظره ای میارم
،برای مردی 55 ساله
،که تا 23 سالگی سکس نداشته
،و تا 50 سالگی هم چیز زیادی نصیبش نشده
،به نظرم باید اسمم توی دفترچه تلفنِ پَسیفیک بمونه، تا به مردای عادی برسم
،البته باید به نوشتن شعرهای جاودانه ادامه بدم
.اما الهام از اونجا میاد”
―
“اگر لذت موجود در عمل جنسی ــ که ضامن تداوم حیات با کیفیت تکرار و تجدید است ــ تحت عنوان «عشق» ارزیابی گردد، خطای بزرگی است. برعکس، لذت ناشی از عمل جنسی، انکار «عشق» است
مدرنیتەی کاپیتالیستی با توسعەی سرطان وار جنسیت گرایی، جامعه را تحت نام عشق می کشد. عشق حقیقی، هیجان بس عظیمی است که از زبان تکوین کیهان، شنیده و احساس می شود. شاید این سخن مولانا که می گوید: «هرچه اندر عالم است، همه عشق است و مابقی قیل و قالی بیش نیست» تفسیر صحیحی در مورد عشق باشد”
―
مدرنیتەی کاپیتالیستی با توسعەی سرطان وار جنسیت گرایی، جامعه را تحت نام عشق می کشد. عشق حقیقی، هیجان بس عظیمی است که از زبان تکوین کیهان، شنیده و احساس می شود. شاید این سخن مولانا که می گوید: «هرچه اندر عالم است، همه عشق است و مابقی قیل و قالی بیش نیست» تفسیر صحیحی در مورد عشق باشد”
―
“شما را به خدا این فکر را نکنید ناستنکا ، زیرا من بغضی وقت ها به قدری غصه دارم ، به قدری نا امیدم که .... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام ، چون خودم را لعنت کرده ام ، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است ! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند ، می بیند که در زندگی بر آنها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود ، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است ، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند ، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و و در نهایت فلاکت یکنواخت است.
در اندوه ، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟”
―
در اندوه ، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟”
―
“ای فریاد خونین زن!
برابری از چه میخواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردیام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
یک گردنبند هرزه
در برابر چشم همه
لباس را بالا کشید و فریاد زد:
من فقط تن خود را میفروشم
تنها تن خود را و بس
اما میبینم همین جا
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروختهاند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زدهاند...”
―
برابری از چه میخواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردیام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
یک گردنبند هرزه
در برابر چشم همه
لباس را بالا کشید و فریاد زد:
من فقط تن خود را میفروشم
تنها تن خود را و بس
اما میبینم همین جا
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروختهاند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زدهاند...”
―
Mohsenam’s 2025 Year in Books
Take a look at Mohsenam’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Mohsenam
Lists liked by Mohsenam









































