Mohsenam
https://www.goodreads.com/mosenam
“من یک معلم میمانم و تو یک زندانبان.
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومتهی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
اتاق بازجوییمان همان اتاقی بود که رانندههای شرکت واحد و معلمها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشمبندمان هم همان چشمبندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد. اینها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
―
زئوس، خدای خدایان فرمان داد تا پرومتهی نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز شد.
اتاق بازجوییمان همان اتاقی بود که رانندههای شرکت واحد و معلمها بازجویی شده بودند. میزِ بازجویی همان میزی بود که دانشجوها بر روی آن یادگاری نوشته بودند و تختی که من روی آن میخوابیدم، همان تختی بود که "عمران" جوانِ بلوچ، قبل از اعدام رویش نوشته بود: «دلم برای کویر تنگ شده». چشمبندمان هم همان چشمبندی بود که اعضای کمپینِ یک میلیون "فریاد خاموش" به چشم داشتند. پس نباید غریبگی کرد و نباید همدیگر را فراموش کرد. اینها همه یک جورهایی آشنایند، اینجا همه چون شمایند، راستی، فکر کن شاید فردا نوبت تو باشد.”
―
“نە ئاسوودەییت
بە چاوێکـــــ
گرێ بە!
نە دەستت
بە تینی دەستێکــــ
دڵخۆش کە!
چاوەکان دەبەسترێن و..
دەستەکان دەبنە مشت و
تۆ دەمێنیت و
یەکـــ دنیا
تەنیایی...”
―
بە چاوێکـــــ
گرێ بە!
نە دەستت
بە تینی دەستێکــــ
دڵخۆش کە!
چاوەکان دەبەسترێن و..
دەستەکان دەبنە مشت و
تۆ دەمێنیت و
یەکـــ دنیا
تەنیایی...”
―
“حکومت اعدام اسلامی
نزد ما با این گونه مرگها زندگی دوباره آغاز میشود و بر بالای این دارهای اعدام که شما افراشتهاید، سر ما بلندتر و درخشندهتر میشود....
از این سو تروریستها، سوران مامه حمه و سردشت عثمان..... از آن سو نیز تبرهای جمهوری اسلامی....
هر دوی آنها در دو راهی مرگ و تاریکی به یکدیگر میرسند.....
در حقیقت ما خود زندگی هستیم و جوانانمان آیندهای بیپایاناند...
خوب به من بگویید: از شرق تا به غرب.. از بالا تا پایین این سرزمینها
از قدیمالایام تا به امروز.. طنابهای دار چه چیزی را توانستهاند در ما بکشند!؟
چه کاری توانستهاند با فریاد بلند مبارزه و آزادیمان بکنند...
طنابهای دار توانستهاند شاهو را بترسانند..؟
توانستهاند دریاچهی وان و ارومیه را خاموش کنند..؟
توانستهاند پیر مگرون را به زانو درآورند؟
آنچه تا به امروز طناب دار توانسته انجام بدهد
نتایج معکوس خواستههای عاملان آن بوده است:
کاروانمان طولانی تر ...و
صدایمان زلالتر و نیروها و ازدحاممان بزرگتر شده است..!
طنابهای دار ترسیدهاند..... از کُرد ترسیدهاند..
طنابهای دار بازندههای همیشگیاند و ما هنوز هستیم..
جمهوری اعدام اسلامی ایران
پیر ِ پیر شده است و
اما نیرو و جان ما هنوز گرم و آماده است”
―
نزد ما با این گونه مرگها زندگی دوباره آغاز میشود و بر بالای این دارهای اعدام که شما افراشتهاید، سر ما بلندتر و درخشندهتر میشود....
از این سو تروریستها، سوران مامه حمه و سردشت عثمان..... از آن سو نیز تبرهای جمهوری اسلامی....
هر دوی آنها در دو راهی مرگ و تاریکی به یکدیگر میرسند.....
در حقیقت ما خود زندگی هستیم و جوانانمان آیندهای بیپایاناند...
خوب به من بگویید: از شرق تا به غرب.. از بالا تا پایین این سرزمینها
از قدیمالایام تا به امروز.. طنابهای دار چه چیزی را توانستهاند در ما بکشند!؟
چه کاری توانستهاند با فریاد بلند مبارزه و آزادیمان بکنند...
طنابهای دار توانستهاند شاهو را بترسانند..؟
توانستهاند دریاچهی وان و ارومیه را خاموش کنند..؟
توانستهاند پیر مگرون را به زانو درآورند؟
آنچه تا به امروز طناب دار توانسته انجام بدهد
نتایج معکوس خواستههای عاملان آن بوده است:
کاروانمان طولانی تر ...و
صدایمان زلالتر و نیروها و ازدحاممان بزرگتر شده است..!
طنابهای دار ترسیدهاند..... از کُرد ترسیدهاند..
طنابهای دار بازندههای همیشگیاند و ما هنوز هستیم..
جمهوری اعدام اسلامی ایران
پیر ِ پیر شده است و
اما نیرو و جان ما هنوز گرم و آماده است”
―
“زن چه آسان مي تواند
بندها را بگسلد از دست و پامان
اين زن است
مي تواند تكه ای از حس و حالش را
بر وجود مردهی ما بپوشاند
در خيابان دور و دراز مرد بودن
مي تواند ساده اما صميمی يار ما باشد
بندها را بگسلد از هر چه هست و هر چه نيست”
―
بندها را بگسلد از دست و پامان
اين زن است
مي تواند تكه ای از حس و حالش را
بر وجود مردهی ما بپوشاند
در خيابان دور و دراز مرد بودن
مي تواند ساده اما صميمی يار ما باشد
بندها را بگسلد از هر چه هست و هر چه نيست”
―
“شکایت نامه ای به خدا
پس از خفه کردنِ حلبچه
شکایتی بلند...
برای خدا نوشتم
قبل از هر کس برای درختی خواندمش
درخت گریست
زیر درخت کبوترِ نامه بری گفت:
شکایتت را که به خدا میرساند؟
اگر میخواهی من ببرم
من به عرش خدا نمیرسم
دیر وقت شد
فرشته ی سیاه پوش شعرم
گفت: اصلا ناراحت نباش
من میبرمش، تا بالاها
تا اوج
اما قول نمیدهم
خدا خودش نامه را از دستم بگیرد
و خودت می دانی که خدای بزرگ کِی آن را می بیند
گفتم ممنونم. تو پرواز کن.
فرشته الهام پرواز کرد و
شکایتنامه را با خود برد
فردایش که بازگشت
منشی درجه 4 دفتر خدا
کسی به اسم عبید! در زیر همان شکایت
به عربی برایم نوشته بود:
احمق!!!!
ترجمه اش کن به عربی، اینجا کسی کُردی نمیداند و
به دست خدا نمیرساند...”
―
پس از خفه کردنِ حلبچه
شکایتی بلند...
برای خدا نوشتم
قبل از هر کس برای درختی خواندمش
درخت گریست
زیر درخت کبوترِ نامه بری گفت:
شکایتت را که به خدا میرساند؟
اگر میخواهی من ببرم
من به عرش خدا نمیرسم
دیر وقت شد
فرشته ی سیاه پوش شعرم
گفت: اصلا ناراحت نباش
من میبرمش، تا بالاها
تا اوج
اما قول نمیدهم
خدا خودش نامه را از دستم بگیرد
و خودت می دانی که خدای بزرگ کِی آن را می بیند
گفتم ممنونم. تو پرواز کن.
فرشته الهام پرواز کرد و
شکایتنامه را با خود برد
فردایش که بازگشت
منشی درجه 4 دفتر خدا
کسی به اسم عبید! در زیر همان شکایت
به عربی برایم نوشته بود:
احمق!!!!
ترجمه اش کن به عربی، اینجا کسی کُردی نمیداند و
به دست خدا نمیرساند...”
―
Mohsenam’s 2025 Year in Books
Take a look at Mohsenam’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Mohsenam
Lists liked by Mohsenam









































