Mohsenam
https://www.goodreads.com/mosenam
“بانا...بانا...خونانا
كولبران به راهِ كوه
لب هاى هزار شهريورِ تشنه را
به گشتِ زبان خود...خيس مى كنند؛
تنفسِ تندِ آخرين تنگه
!بوىِ بدآيندِ باروت گرفته است
بانا...بانا...خونانا
با نانِ بُريده
،بر دو دست قَسَم
اين سينه من است
.كه از مرزِ ماشه و گهواره هاى ماه مى گذرد
بانا...بانا...خونانا
كِل مى زند
:زن باردارى در بِسملِ بلوط
كُردِ كولبرِ من آيا
از خنجِ صخره و سيهه اژدها
خواهد گذشت؟! بانا... بانا...خونانا
:چشمِ كبودِ كوه چه مى گويد
!شليك نكن كوراكور
،فشنگ هاى اين همه فاصله
روزى
.سينهْ ريزِ خواهرانِ ما خواهد شد”
―
كولبران به راهِ كوه
لب هاى هزار شهريورِ تشنه را
به گشتِ زبان خود...خيس مى كنند؛
تنفسِ تندِ آخرين تنگه
!بوىِ بدآيندِ باروت گرفته است
بانا...بانا...خونانا
با نانِ بُريده
،بر دو دست قَسَم
اين سينه من است
.كه از مرزِ ماشه و گهواره هاى ماه مى گذرد
بانا...بانا...خونانا
كِل مى زند
:زن باردارى در بِسملِ بلوط
كُردِ كولبرِ من آيا
از خنجِ صخره و سيهه اژدها
خواهد گذشت؟! بانا... بانا...خونانا
:چشمِ كبودِ كوه چه مى گويد
!شليك نكن كوراكور
،فشنگ هاى اين همه فاصله
روزى
.سينهْ ريزِ خواهرانِ ما خواهد شد”
―
“اگر لذت موجود در عمل جنسی ــ که ضامن تداوم حیات با کیفیت تکرار و تجدید است ــ تحت عنوان «عشق» ارزیابی گردد، خطای بزرگی است. برعکس، لذت ناشی از عمل جنسی، انکار «عشق» است
مدرنیتەی کاپیتالیستی با توسعەی سرطان وار جنسیت گرایی، جامعه را تحت نام عشق می کشد. عشق حقیقی، هیجان بس عظیمی است که از زبان تکوین کیهان، شنیده و احساس می شود. شاید این سخن مولانا که می گوید: «هرچه اندر عالم است، همه عشق است و مابقی قیل و قالی بیش نیست» تفسیر صحیحی در مورد عشق باشد”
―
مدرنیتەی کاپیتالیستی با توسعەی سرطان وار جنسیت گرایی، جامعه را تحت نام عشق می کشد. عشق حقیقی، هیجان بس عظیمی است که از زبان تکوین کیهان، شنیده و احساس می شود. شاید این سخن مولانا که می گوید: «هرچه اندر عالم است، همه عشق است و مابقی قیل و قالی بیش نیست» تفسیر صحیحی در مورد عشق باشد”
―
“مردها تلفن می کنن و می پرسن
شما واقعا چارلز بوکوفسکیِ نویسنده هستید؟
منم جواب میدم که
بعضی وقتها نویسنده ام
.ولی اغلب کاری نمی کنم
بعد میگن، گوش کن، من خیلی کاراتو دوست دارم، میشه بیام پیشت و چند جعبه آبجو بیارم؟
.منم جواب میدم، میتونی بیاری اگه داخل نیای
،وقتی زنها تلفن می کنن
،میگم بله من می نویسم، نویسنده ام
.و همین الان فقط نمی نویسم
بعد میگن، احساس احمقانه ای دارم که بهتون تلفن کردم
.و خیلی سورپرایز شدم اسمتونو توی دفترچه تلفن دیدم
منم جواب میدم، که دلیل داره... راستی چرا نمیای اینجا یه آبجو با هم بزنیم؟
از نظر شما ایرادی نداره؟
.و میان، زنهای زیبا با ذهن، بدن و چشمان بی نظیر
،اغلب سکسی در کار نیست
.اما دیگه عادت کردم
،ولی هنوز میارزه
.حتی نگاه کردن بهشونم خوبه
،ولی موارد خاصی
.شانس غیرمنتظره ای میارم
،برای مردی 55 ساله
،که تا 23 سالگی سکس نداشته
،و تا 50 سالگی هم چیز زیادی نصیبش نشده
،به نظرم باید اسمم توی دفترچه تلفنِ پَسیفیک بمونه، تا به مردای عادی برسم
،البته باید به نوشتن شعرهای جاودانه ادامه بدم
.اما الهام از اونجا میاد”
―
شما واقعا چارلز بوکوفسکیِ نویسنده هستید؟
منم جواب میدم که
بعضی وقتها نویسنده ام
.ولی اغلب کاری نمی کنم
بعد میگن، گوش کن، من خیلی کاراتو دوست دارم، میشه بیام پیشت و چند جعبه آبجو بیارم؟
.منم جواب میدم، میتونی بیاری اگه داخل نیای
،وقتی زنها تلفن می کنن
،میگم بله من می نویسم، نویسنده ام
.و همین الان فقط نمی نویسم
بعد میگن، احساس احمقانه ای دارم که بهتون تلفن کردم
.و خیلی سورپرایز شدم اسمتونو توی دفترچه تلفن دیدم
منم جواب میدم، که دلیل داره... راستی چرا نمیای اینجا یه آبجو با هم بزنیم؟
از نظر شما ایرادی نداره؟
.و میان، زنهای زیبا با ذهن، بدن و چشمان بی نظیر
،اغلب سکسی در کار نیست
.اما دیگه عادت کردم
،ولی هنوز میارزه
.حتی نگاه کردن بهشونم خوبه
،ولی موارد خاصی
.شانس غیرمنتظره ای میارم
،برای مردی 55 ساله
،که تا 23 سالگی سکس نداشته
،و تا 50 سالگی هم چیز زیادی نصیبش نشده
،به نظرم باید اسمم توی دفترچه تلفنِ پَسیفیک بمونه، تا به مردای عادی برسم
،البته باید به نوشتن شعرهای جاودانه ادامه بدم
.اما الهام از اونجا میاد”
―
“ای فریاد خونین زن!
برابری از چه میخواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردیام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
یک گردنبند هرزه
در برابر چشم همه
لباس را بالا کشید و فریاد زد:
من فقط تن خود را میفروشم
تنها تن خود را و بس
اما میبینم همین جا
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروختهاند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زدهاند...”
―
برابری از چه میخواهی؟
که برسی به من؟!
من که هنوز خود مردیام،
نگهبان گورستان خرافات و
طوق بر گردن از مهملات و
اسیر عقل خرابات.
یک گردنبند هرزه
در برابر چشم همه
لباس را بالا کشید و فریاد زد:
من فقط تن خود را میفروشم
تنها تن خود را و بس
اما میبینم همین جا
هستند کسانی که
تن کوهستان و
تن دشت و بوستان و
تن آفتاب و باران را
فروختهاند و با وقاحت تمام
بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زدهاند...”
―
Mohsenam’s 2025 Year in Books
Take a look at Mohsenam’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Mohsenam
Lists liked by Mohsenam









































