Zhra
https://www.goodreads.com/zhralb
“از زندانی شدن ام به این سو
ده دور چرخید دنیا
به دور خورشید
از او اگر بپرسید:نه چندان قابل عرض،
زمانی میکروسکوپیک!
از من اگر بپرسید: ده سال از عمرم....
در سال زندانی شدن ام
قلمی داشتم و
یک هفته نوشتم و نوشتم تا هلاک شدن اش
ازو اگر بپرسید: یک زندگی تمام
از من اگر بپرسید: یکی دو هفت روز...
از زندانی شدن ام به این سو
عثمانِ مجرم به قتل
هفت و نیم سال را پر کرد و
آزاد شد
مدتی خیابان ها را دوره کرد و
دوباره
به جرم قاچاق برگشت به زندان....
شش ماه در حبس و
باز آزاد شد
دیروز نامه ای آمد که
ازدواج کرده و
بچه اش متولد میشود
در بهار...
هم امروز قدم به ده میگذارند
نطفه های خوابیده در رحم
در روز زندانی شدن ام
و تک تکِ کرّه های لرزان قدم و
دراز پای آن سال
مادیان های لمبر پری شدند به تمامی
اما نهال های زیتون
هنوز نهال
هنوز کودک اند.....
از زندانی شدن ام به این سو
میدان ها ساخته شده در شهر دور دست ام و
اهل خانه ام
در کوچه ای غریب و
در خانهای نادیده
مسکن گزیده اند
در سال زندانی شدن ام
نان
سفید بود همچو پنبه...
وبعد
به کمبودی نشست
اینجا در زندان
برای سیاه نانی قدر کف دست
به هم پریدند زندانیان
امروز به فراوانی است نان
لیک کدر و بی طعم و مزه...
سال زندانی شدن ام
دومین جنگ
آغاز نشده بود هنوز
تنور های داخاو
شعله برنکشیده بود
بمب اتم
بر هیروشیما
پرتاب نشده بود...
همچو خون کودکی گلوبریده
جاری شد زمان
و به پایان رسید
نهایتا آن روزها
هم امروز
صحبت سومین جنگ است
به سیاق دلار آمریکایی
از زندانی شدن ام به این سو
نور خورشید اما سر برآورد
علی رغم همه چیزی
و «آنها» از کنار تاریکی
دست های سنگین شان را
برخاک
تکیه دادند و برخاستند
هر چند نصفه و نیمه
از زندانی شدن ام به این سو
ده دور چرخید دنیا به دور خورشید
و هنوز
با ولعِ روز اول
تکرار میکنم باز
در روز زندانی شدن ام
آنچه نوش”
―
ده دور چرخید دنیا
به دور خورشید
از او اگر بپرسید:نه چندان قابل عرض،
زمانی میکروسکوپیک!
از من اگر بپرسید: ده سال از عمرم....
در سال زندانی شدن ام
قلمی داشتم و
یک هفته نوشتم و نوشتم تا هلاک شدن اش
ازو اگر بپرسید: یک زندگی تمام
از من اگر بپرسید: یکی دو هفت روز...
از زندانی شدن ام به این سو
عثمانِ مجرم به قتل
هفت و نیم سال را پر کرد و
آزاد شد
مدتی خیابان ها را دوره کرد و
دوباره
به جرم قاچاق برگشت به زندان....
شش ماه در حبس و
باز آزاد شد
دیروز نامه ای آمد که
ازدواج کرده و
بچه اش متولد میشود
در بهار...
هم امروز قدم به ده میگذارند
نطفه های خوابیده در رحم
در روز زندانی شدن ام
و تک تکِ کرّه های لرزان قدم و
دراز پای آن سال
مادیان های لمبر پری شدند به تمامی
اما نهال های زیتون
هنوز نهال
هنوز کودک اند.....
از زندانی شدن ام به این سو
میدان ها ساخته شده در شهر دور دست ام و
اهل خانه ام
در کوچه ای غریب و
در خانهای نادیده
مسکن گزیده اند
در سال زندانی شدن ام
نان
سفید بود همچو پنبه...
وبعد
به کمبودی نشست
اینجا در زندان
برای سیاه نانی قدر کف دست
به هم پریدند زندانیان
امروز به فراوانی است نان
لیک کدر و بی طعم و مزه...
سال زندانی شدن ام
دومین جنگ
آغاز نشده بود هنوز
تنور های داخاو
شعله برنکشیده بود
بمب اتم
بر هیروشیما
پرتاب نشده بود...
همچو خون کودکی گلوبریده
جاری شد زمان
و به پایان رسید
نهایتا آن روزها
هم امروز
صحبت سومین جنگ است
به سیاق دلار آمریکایی
از زندانی شدن ام به این سو
نور خورشید اما سر برآورد
علی رغم همه چیزی
و «آنها» از کنار تاریکی
دست های سنگین شان را
برخاک
تکیه دادند و برخاستند
هر چند نصفه و نیمه
از زندانی شدن ام به این سو
ده دور چرخید دنیا به دور خورشید
و هنوز
با ولعِ روز اول
تکرار میکنم باز
در روز زندانی شدن ام
آنچه نوش”
―
“با دختري باید دوست شوی که کتاب بخواند .
با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتابها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيصاش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيختهاش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتابهاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه ميکند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همهي اتفاقهاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را ميفهمي و درک ميکني.به او نشان بده که ميفهمي که او فرق واقعيت و خيال را ميفهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ گفتنات را درک ميکند.او کتاب خوانده است. او ميداند که انسانها فراتر از واژهها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر ميفهمد او کتاب خوانده است و ميداند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او ميفهمد او زياد خوانده است و ميداند که راه موفقيت،با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکمتر از قبل کنارت ميماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه ميکند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرفهاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غمهاي عميق و شاديهاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نامهايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقهاي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او ميتواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصويرهاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را ميخواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
―
با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتابها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيصاش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيختهاش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتابهاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه ميکند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همهي اتفاقهاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را ميفهمي و درک ميکني.به او نشان بده که ميفهمي که او فرق واقعيت و خيال را ميفهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ گفتنات را درک ميکند.او کتاب خوانده است. او ميداند که انسانها فراتر از واژهها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر ميفهمد او کتاب خوانده است و ميداند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او ميفهمد او زياد خوانده است و ميداند که راه موفقيت،با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکمتر از قبل کنارت ميماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه ميکند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرفهاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غمهاي عميق و شاديهاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نامهايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقهاي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او ميتواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصويرهاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را ميخواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
―
“وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”
―
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”
―
Zhra’s 2025 Year in Books
Take a look at Zhra’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Art, Biography, Comics, Cookbooks, Fantasy, Historical fiction, History, Humor and Comedy, Music, Mystery, Religion, Sports, and Young-adult
Polls voted on by Zhra
Lists liked by Zhra






































