“اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد ِ مشترکم
مرا فریاد کن ...
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبانت برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست”
―
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد ِ مشترکم
مرا فریاد کن ...
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ِ تو را دریافته ام
با لبانت برای ِ همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان ِ من آشناست”
―
“اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است”
―
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است”
―
“جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازی ست الا عشق بازی
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو اندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
دلی کز عشق خالی شد فسرده ست
گرش صد جان بُوَد بی عشق مرده ست
مبین در عقل کان سلطان جان است
قدم در عشق نه کان جان ِ جان است
ز سوز عشق خوش تر در جهان نیست
که بی او گل نخندید، ابر نگریست
طبایع جز کشش کاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
چو من بی عشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم، جانی خریدم
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را”
― خسرو و شيرين
همه بازی ست الا عشق بازی
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو اندیشه این است
همه صاحبدلان را پیشه این است
دلی کز عشق خالی شد فسرده ست
گرش صد جان بُوَد بی عشق مرده ست
مبین در عقل کان سلطان جان است
قدم در عشق نه کان جان ِ جان است
ز سوز عشق خوش تر در جهان نیست
که بی او گل نخندید، ابر نگریست
طبایع جز کشش کاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
چو من بی عشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم، جانی خریدم
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را”
― خسرو و شيرين
Gashtyar’s 2025 Year in Books
Take a look at Gashtyar’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Gashtyar
Lists liked by Gashtyar



























































