Status Updates From و کسی نمیداند در کدام زمین...
و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد by
Status Updates Showing 1-30 of 143
Sara Kasraee
is on page 99 of 152
رابطه زن و مرد به جنگ بیپایان قدرت تبدیل شده. حتی عشقورزیشون هم جنگه. بچهها هم نتیجه جنگن؛ جنگی که برنده نداره… مگر اینکه عشق نجاتمون بده.
— Feb 11, 2026 11:59PM
Add a comment
⊹˙⋆⟢Asal Ak⟣⋆˙⊹
is on page 95 of 152
داستان عایشه و زندگیش بینهایت تاثیرگذار و عجیب بود:(
— Feb 09, 2026 02:53AM
Add a comment
⊹˙⋆⟢Asal Ak⟣⋆˙⊹
is on page 25 of 152
«افغانستان پر از جسد است. هرجا میروی، جانی در جنگی گرفته شده. لایه به لایهی خاکِ افغانستانْ، جنگ روی جنگ است و جسد روی جسد. گریه میکنم برای نعشی دیگر در جنگی دیگر.»
— Feb 07, 2026 02:23AM
Add a comment
Sara Kasraee
is on page 78 of 152
هرجا خطر هست، امیدِ نجات هم همانجاست. هرجا ترس هست، شجاعت هم هست. درون وحشت بودن فرق دارد با ترسیدن. لحظه در وحشت کش میآید و به ابدیت وصل میشود.
— Feb 06, 2026 12:03PM
Add a comment
Sara Kasraee
is on page 66 of 152
من به هیچجا متعلق نیستم.
و هرگاه بخواهم جایی آرام و قرار بگیرم، دستی از فیب میراندم و صدایی در گوشم میگوید برو، برو، برو.
— Feb 04, 2026 10:30PM
Add a comment
و هرگاه بخواهم جایی آرام و قرار بگیرم، دستی از فیب میراندم و صدایی در گوشم میگوید برو، برو، برو.
Sara Kasraee
is on page 41 of 152
آدم هر چقدر بیشتر سفر میکند، بیشتر متوجه میشود که مرز چقدر عجیب است.
— Feb 04, 2026 06:41AM
Add a comment
Sara Kasraee
is on page 27 of 152
ظاهرا عرفان وقتی از احوال فردی خارج میشود و به قلمروی اجتماع پا میگذارد، تقریبا به نوعی فاشیسم منجر میشود.
— Feb 04, 2026 06:21AM
Add a comment
Sepideh
is on page 142 of 152
سالها سفر کرده بودم اما هنوز موجودی ضعیف و هراسان بودم، مردد میان حماقت و هوش، یاس و امید، شوق بودن در اجتماع و میل پنهان شدن از دیگری. هنوز هم گاهی دلم مرگ میخواست و گاهی زندگی، در شرایطی بالغ و خردمند بودم و در موقعیتی دیگر نادان و درمانده. هر بار تصور میکردم چاله ای در من پُر شده یا زخمی را درمان کرده ام، در موقعیتی غافلگیرکننده، تیرگیهای درونم عیان میشد و نوری که گمان میکردم قرار است تا ابد روشن بماند فرو مینشست.
— Nov 30, 2025 05:44AM
Add a comment
Sepideh
is on page 141 of 152
"هر بار در زندگی معنایی می یافتم، معنا فقط لحظه ای دوام می آورد و بعد در انبوهی از ندانستن های بسیار، دود میشد و به هوا میرفت. سوالم این نبود که آیا زندگی معنایی دارد یا ندارد، این بود که اصلا چرا باید دنبال معنای زندگی باشم."
— Nov 30, 2025 05:40AM
Add a comment
Sepideh
is on page 65 of 152
"پدرم شکل پیری من بود، آن چیزی بود که در من برگشته بود. دریچه های نگریستن من و او به جهان، حتی پیش از اینکه به این جهان بیاییم، وجود داشته است. من بیشتر عمر در چرخ و فلک اجدادی ام دویده ام. بی آنکه بدانم قسمت زیادی از آنچه من مینامم، در واقع ما، شما، آنها بوده است. شباهتهای من با خانواده ام و مردم روستا بیش از آن بود که تصور میکردم، من تمامِ کسانی بودم که مرا آفریده بودند."
— Nov 29, 2025 01:12PM
Add a comment
Sepideh
is on page 64 of 152
"فقط ساکت به حرفهایش گوش میدادم و نگاه میکردم به خطوط شکسته صورتش که کم کم روی صورت من هم هویدا میشد. به پیوند ناگریزِ بودنِ من و او فکر میکردم و به مکرر بودنِ ما. تمام عمر نخواسته بودم او باشم اما مثل او میخندیدم و مثل او تعجب میکردم و دندانهای جلوییم از همانجا میپوسید که دندانهای او."
— Nov 29, 2025 01:08PM
Add a comment









