...تشنه ی این بودم که کسی بغلم کند نوازشم کند... در خیابان قدم میزدم...جلوتر از من مادری بچه هایش را راه می برد. یکی را بغل گرفته بود؛ این را زمین می گذاشت؛ دیگری را بغل می گرفت. روی نیمکت کوچکی نشستند. بچه ی کوچک تر را روی پاهایش نشاند. من همین طور ایستاده بودم و تماشا می کردم.... پیش آنها رفتم و گفتم: «خاله جون منم بشینم رو پاتون.... تعجب کرده بود.... یک بار دیگر از او خواهش کردم «خاله جون خواهش میکنم...
— Sep 27, 2025 08:19PM
Add a comment