همه ش مجسم میکنم چن تا بچهٔ کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن. هزار هزار بچهٔ کوچیک؛ و هیشکی هم اون جا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبهٔ یه پرتگاه خطرناک وایساده م و باید هر کسی رو که می آد طرف پرتگاه بگیرم – یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه.
ناتور دشتم.
می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم، با این که می دونم مضحکه.»
— Mar 10, 2019 01:55AM
Add a comment