احسان کیانیخواه’s Reviews > شادی در آسمان > Status Update
احسان کیانیخواه
is on page 90 of 109
آن زمان یکشنبههای دلانگیز نادر بود. به هیچچیز رغبت نداشتیم، حتا به توتونهایمان، چون رغبتی به خود نداشتیم. پرنده آواز محبوبمان را برای ما سر میداد، درختی که به ما رو کرده بود بیهوده شاخهی خود را، به سان دست دوستی، تکان میداد و ما را رغبتی نبود.
برای زندگی طاقتفرسای اطراف، دل زیاده نازک بود؛ همواره دنبال خود میگشت و هیچگاه خود را بازنمییافت. در غیاب دل، همهچیز گم میشد.
— Aug 05, 2018 01:27PM
برای زندگی طاقتفرسای اطراف، دل زیاده نازک بود؛ همواره دنبال خود میگشت و هیچگاه خود را بازنمییافت. در غیاب دل، همهچیز گم میشد.
Like flag
احسان’s Previous Updates
احسان کیانیخواه
is on page 78 of 109
ماتیاسِ روسریفروش دیگر عوض جنسهایش پول نمیگرفت.
میگفتند: « این شال چند است؟»
میگفت: «قدر یک ترانه، ترانهای بخوان و شال را بردار.»
بستهها وجنسها زیاد بودند، بدون اینکه نیازی به بازکردن کیف پول باشد - تنها دل را میگشودند و تمام.
— Aug 05, 2018 01:19PM
میگفتند: « این شال چند است؟»
میگفت: «قدر یک ترانه، ترانهای بخوان و شال را بردار.»
بستهها وجنسها زیاد بودند، بدون اینکه نیازی به بازکردن کیف پول باشد - تنها دل را میگشودند و تمام.
احسان کیانیخواه
is on page 72 of 109
پیرمرد، که چشمان ظریفی داشت، که رنگ چشمانش مانند رنگ آسمان پس از بارش زیاد برف بود، معتقد بود همه چیز باید پالوده شود، زیرا روی زمین همه چیز ناخالص است. همه چیز باید از صافی رد شود، غیر از جان، غیر از جانِ جان.
میگفت: «فقط تصویر را میدیدیم و معنایش را نمیدیدیم. همهچیز را پالایش میکردیم، غیر از وجود خودمان. ناپالوده میماندیم ...»
— Aug 05, 2018 01:05PM
میگفت: «فقط تصویر را میدیدیم و معنایش را نمیدیدیم. همهچیز را پالایش میکردیم، غیر از وجود خودمان. ناپالوده میماندیم ...»
احسان کیانیخواه
is on page 67 of 109
در آرامترین شبها باید مراقب میبودیم...
زیر آسمان پرستاره و زیر آسمان بیستاره.
در هر زمان، در هر فصل... هرگز نمیدانستیم چه خواهد شد.
در اضطراب دائم زندگی میکردیم ... آن ناراحتیها، آن خوابهای بد. و همواره ترس از آینده و افسوس از گذشته ...
حال آن که دیگر نه گذشتهای هست و نه آیندهای؛ پیرامون ما دیگر جز سکون عظیم زمان نیست، مانند هنگامی که همواره به یک منظرهی آرام مینگریم.
— Aug 04, 2018 11:33PM
زیر آسمان پرستاره و زیر آسمان بیستاره.
در هر زمان، در هر فصل... هرگز نمیدانستیم چه خواهد شد.
در اضطراب دائم زندگی میکردیم ... آن ناراحتیها، آن خوابهای بد. و همواره ترس از آینده و افسوس از گذشته ...
حال آن که دیگر نه گذشتهای هست و نه آیندهای؛ پیرامون ما دیگر جز سکون عظیم زمان نیست، مانند هنگامی که همواره به یک منظرهی آرام مینگریم.

