“انگار میخواهی با یک میل بافتنی، دو رنگ کاموای سیاه و سفید را به هم ببافی و نمیشود. پیچ میخورند؛ گرههای کور. ناخنهات به بدنهاشان کشیده میشود و خون میپاشد بیرون؛ انگار دو رج - کاموای خونی.. شال گردن را کور میکنی و میاندازی در حوض سیمانی سه طبقه؛ که سه دایره است از بزرگ به کوچک، روی هم. میلهای عمودی از مرکزشان گذشته و انتهای میله که نازکتر شدهاست، مجسمهی عریان فرشتهای هست که چنگ مینوازد و از دهان نیمهبازش آب میپاشد روی اولین دایره، که کوچکتر است. و آب سرریز میشود چکاچک، روی دایرههای زیرین.. شال را درست میاندازی روی دهان نیمهباز فرشتهی عریان. انگار بیهوا قطرهای جوهر توی لیوان آب انداختهباشی، همهچیز داخل همهچیز میپیچد و پخش میشود و حل.
( از داستانِ " انگار دو رج کاموای خونی" مجموعه داستان" لیتیوم کربنات" - نوشته ی بهاره ارشدریاحی)”
―
لیتیوم کربنات
Share this quote:
Friends Who Liked This Quote
To see what your friends thought of this quote, please sign up!
7 likes
All Members Who Liked This Quote
This Quote Is From
Browse By Tag
- love (101819)
- life (80444)
- inspirational (76927)
- humor (44624)
- philosophy (31457)
- inspirational-quotes (29050)
- god (27017)
- truth (24948)
- wisdom (24915)
- romance (24563)
- poetry (23600)
- life-lessons (22762)
- quotes (21220)
- death (20704)
- happiness (19014)
- hope (18741)
- faith (18572)
- inspiration (17874)
- spirituality (15914)
- motivational (15833)
- relationships (15815)
- religion (15492)
- life-quotes (15383)
- writing (15030)
- love-quotes (14974)
- success (14208)
- motivation (13815)
- time (12955)
- motivational-quotes (12220)
- science (12205)







