Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following بهاره ارشدریاحی.
Showing 1-5 of 5
“_ وقتی به چیزی با تمام وجودت اعتقاد داری دیگر احتیاجی نمیبینی دلیل بتراشی. فکر میکنی یک حرکت، یک جمله – با توجه به ایمانی که پشتش هست – برای اقناع طرف کافی است. اما وقتی به حرفی اعتقاد نداشته باشی آن وقت است که صغری و کبری میچینی، دست و پا میزنی تا شواهد پیدا کنی و حتی خونسرد باشی – بیطرف بمانی – و یک دفعه آخرش میفهمی – وحشتزده میفهمی – طرف که نه، خودت خودت را قانع کردهای، حتی ایمان آوردهای. آن وقت است که باز ادامه میدهی. خوشحال میشوی از کشف تازهات، از مسیری که باز کردهای و قبلاً بسته بوده..
داستان (هر دو روی یک سکه) از مجموعهی (نمازخانهی کوچک من) – هوشنگ گلشیری”
―
داستان (هر دو روی یک سکه) از مجموعهی (نمازخانهی کوچک من) – هوشنگ گلشیری”
―
“نمیتوانستم روی کلماتی که از دهان اشکان خارج میشدند، تمرکز کنم. کلمات با موسیقی کلاماش، مثل مه غلیظی در نزدیک دهان میماندند. من به دهان نیمه بازش نگاه میکردم که چطور بعد از گفتن حرف [آ] در آخر بیتها، باز میماند و آرام آرام بسته میشد. لبهایش شکل کلمهها میشدند و لبخند محوی بین نفسگرفتنهایش برای خواندن سطر بعدی میماند روی چهرهاش.. میتوانستم حرکت قفسهی سینهاش را با ریتم نفسها، که موسیقی کلمات را میساختند، دنبال کنم. ولی نمیفهمیدم چه میگوید. معنای جملهها و شعرها و داستانها از لابهلای دستانم، جاری میشد. قطره قطره فرو میریخت و من درمیماندم. در لحظه اسیر شده بودم؛ در تب. در آخرین نفسهایم. در جسمی که تحلیل رفته بود.. در موسیقی بی صدای حرکات لبها و قفسهی سینهی اشکان که سنگین، بالا و پائین میرفت با حجم نفسها، با وزن کلمات، با پلکهایی که از سنگینی مفاهیم خم میشدند و میافتادند. و مژهها، که نرم، میریختند روی نگاهی که به کاغذ میماند..”
― لیتیوم کربنات
― لیتیوم کربنات
“انگار میخواهی با یک میل بافتنی، دو رنگ کاموای سیاه و سفید را به هم ببافی و نمیشود. پیچ میخورند؛ گرههای کور. ناخنهات به بدنهاشان کشیده میشود و خون میپاشد بیرون؛ انگار دو رج - کاموای خونی.. شال گردن را کور میکنی و میاندازی در حوض سیمانی سه طبقه؛ که سه دایره است از بزرگ به کوچک، روی هم. میلهای عمودی از مرکزشان گذشته و انتهای میله که نازکتر شدهاست، مجسمهی عریان فرشتهای هست که چنگ مینوازد و از دهان نیمهبازش آب میپاشد روی اولین دایره، که کوچکتر است. و آب سرریز میشود چکاچک، روی دایرههای زیرین.. شال را درست میاندازی روی دهان نیمهباز فرشتهی عریان. انگار بیهوا قطرهای جوهر توی لیوان آب انداختهباشی، همهچیز داخل همهچیز میپیچد و پخش میشود و حل.
( از داستانِ " انگار دو رج کاموای خونی" مجموعه داستان" لیتیوم کربنات" - نوشته ی بهاره ارشدریاحی)”
― لیتیوم کربنات
( از داستانِ " انگار دو رج کاموای خونی" مجموعه داستان" لیتیوم کربنات" - نوشته ی بهاره ارشدریاحی)”
― لیتیوم کربنات
“به دستش فشار میآورد. به پائین نگاه می کند. دستهایش را بستهاند به میلهی تخت. لبش را میجود. خشم از نوک انگشتهای دستش بالا میآید و استخوانهای فکش را فشار میدهد به آروارهها. و فکر میکند الان است که زبان و دندانهایش زیر فشار استخوانها پرس شوند. و زبانش مایعی روان شود و دندانها را با خودش از دهان بیرون بریزد. میخواهد دهانش را باز کند که رود زبان و دندانهای مغروق را بیرون بریزد. نمیتواند. انگار سقف دهانش چسبیده روی زبان. به استخوان فکش فشار میآورد. میخواهد دهانش را باز کند برای فریاد. نمیتواند. دهانش را بستهاند. سرش را تکان میدهد. موهای پریشان و چسبناک از عرقاش روی پیشانی جابهجا میشوند. آنقدر تقلا میکند که پایههای تخت جابهجا میشوند. بدنش کمی از تشک جدا می شود و دوباره میافتد روی آن. سقف را میبیند و لامپ کم مصرف دراز را که سیمش بلند و بلندتر میشود تا برسد روی قفسهی سینهاش. بپیچد دور گردنش. مار شود. مثل مارهای شفاف و باریک آب که در حمام میبیند و نمیخواهد برود زیر دوش. سیم پائین میآید. میخزد روی پوستش. سرد است. دست سعید بالاتر از پوست بدنش روی هوا میلغزد؛ روی لایهی نرمی از هوا با فاصله از پوست گردنش. انگشتهایش کمی پائین میآیند. گرمای انگشتها قبل از لمسشان میرسد به پوست تنش. چشمهایش را در انتظارِ لذت، میبندد. انگشتها میرسند به پوست. سیم میخزد. سرما میدود تا استخوانهایش. درد هذیان میشود. حس نمیشود دیگر. سر سعید در تاریکی جلو میآید. دیوار پشت سرش به او نزدیک میشود. روی قایقی است با موجهای بزرگ و رونده. بالا میآید و دیر پائین میرود. ناگهان پائین میرود. دل ترمه فرومیریزد. تلاش میکند در تاریکی غلیظ چشمهای سعید را ببیند که برق میزنند با شنیدنِ دوستت دارم. نمیبیند. سعید ساکت است. صدای نفسزدنهایش میآید. صدای موسیقی اوج میگیرد. خواننده، فرانسوی میخواند. یک دوستت دارمِ فرانسوی از بین اوج گرفتنهای صدا و سازها تشخیص میدهد. دستهایش را جلو میآورد که جلوی دیوار را بگیرد. که نریزد روی سعید. دیوار میافتد. میافتد روی تناش. سنگینیِ سعید میافتد روی تناش. سیم میخزد. دست سعید بالا میآید، تا گردنش. رگ متورم و ضرباندار گردنش را میگیرد. میبیندش. از تاریکی جلوتر آمده. سعید دستش را حلقه کرده دور گردنش و فشار می دهد. موجها پس میزنندش. درد میآید. درد و سنگینی و فشار دیوار. موج بالا میآید. نفسش سنگین می شود. دلش فرو میریزد. جیغ میزند. پشت پلکهایش میسوزند. چشمهایش را باز میکند. نور، چشمهایش را میزند. سعید چراغ را روشن کرده.”
― تقویم تصادفی
― تقویم تصادفی
“ناامیدیهایش همیشه به این فکر ختم میشود که میمیرد و در مردن دلش برای هیچکس تنگ نخواهدشد. نمیترسد از اینکه دیگران بعد از مرگ فراموشش کنند. از فراموشیِ خودش میترسد. از خودش میپرسد اگر روزی دیگر نتواند سعید را دوست داشته باشد و از پدرش کینهای نداشته باشد و از شیما متنفر نباشد و برای آغوش مژگان و دلشورهها و مهربانیهای ترلان دلتنگ نشود، چه خواهد شد؟ و احساس میکند ترسی که ترلان از آن حرف میزند، مرگ نیست؛ نه خودش نه بعدش. برای او ترس از جنس فراموشی است...”
― تقویم تصادفی
― تقویم تصادفی





