Helen > Helen's Quotes

Showing 1-30 of 40
« previous 1
sort by

  • #1
    گروس عبدالملکیان
    “مسافران سوار شدند
    و ناخدا بادبان ها را کشید

    دریا اما
    صبح، زودتر بیدار شده بود
    و پیش از آن ها
    رفته بود”
    گروس عبدالملکیان, پذیرفتن

  • #2
    Thomas Keneally
    “Whoever saves one life, saves the world entire.”
    Thomas Keneally, Schindler’s List

  • #3
    Mae West
    “You only live once, but if you do it right, once is enough.”
    Mae West

  • #4
    Forough Farrokhzad
    “و اینک این منم!زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!”
    فروغ فرخزاد

  • #5
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #6
    سیدعلی صالحی
    “هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!
    دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
    لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
    هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
    زمزمه اش کنیم.


    هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
    نشانی نیست!
    رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
    و من که آموخته ام تا چون ماه را
    در سایه سار پسین نظاره کنم.


    هی بانو...!”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور

  • #7
    قیصر امین‌پور
    “غنچه با دل گرفته گفت:
    «زندگي،لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است.»
    گل به خنده گفت:
    «زندگي شكفتن است با زبان سبز رازگفتن است.»
    گفتگوي غنچه وگل ازدرون باغچه
    بازهم به گوش مي رسد...
    تو چه فكرمي كني؟
    راستي كدام يك درست گفته اند؟
    من كه فكرمي كنم
    گل به راز زندگي اشاره كرده است
    هر چه باشد او گل است
    گل يك دو پيرهن
    بيش تر ز غنچه پاره كرده است”
    قیصر امین پور

  • #8
    حبیبه جعفریان
    “من دختری را می‌شناسم که دلش می‌خواست با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند، با یکی از آن سبزهای خیلی درخشانش که وقتی انگشتت را به پوستش می کشی از فرط تردی و تمیزی قرچ می کند. این دختر کتاب خیلی داشت، هنوز هم خیلی دارد. یک بار به‌اش گفتم:«همه پولهایت را در همه دوره های زندگیت داده ای بالای کتاب، آره؟» و او با سر تایید کرد و گفت شاید روزی با یک فلفل دلمه ای ازدواج کند. وقتی این جمله را می‌گفت نخندید و هیچ چیز در ظاهر یا نگاهش تغییر نکرد. حتی به نظر نمی‌آمد احساسش این باشد که دارد جمله عجیب یا بی‌ربطی می‌گوید و من در یک لحظه کشف کردم که همه اینها به خاطر کتابهاست؛ این که دوست من آدم تنهایی است به خاطر کتابهاست؛ این که آدم خوشحالی نیست به خاطر کتابهاست و این که آدم عجیبی است که فکر می‌کند می‌تواند با یک فلفل دلمه‌ای ازدواج کند هم به خاطر کتابهاست. به نظرم کتاب‌ها سازنده و نابود کننده‌اند، خطرناک و ضروری‌اند، دشمن و دوستند. به نظرم کتابها از آن چیزهایی هستند که زندگی آدم ها به قبل و بعد از آنها تقسیم می‌شود؛ مثل ازدواجند، خطرناک و ضروری. نمی‌شود کسی را به آن توصیه کرد و نمی‌شود کسی را از آن نهی کرد. زندگی با وجود آن‌ها سخت و بدون آنها ساده، اما بی بو و خاصیت است...”
    حبیبه جعفریان

  • #9
    شمس لنگرودی
    “برای آنچه که دوستش داری
    از جان باید بگذری
    بعد
    می‌ماند زندگی
    و آنچه که دوستش داشتی”
    شمس لنگرودی, لب‌خوانی‌های قزل‌آلای من

  • #10
    Shahab al-Din Suhrawardi
    “گر عشق نبودي و غم عشق نبودي
    چندين سخن نغز كه گفتي كه شنودي
    ور باد نبودي كه سر زلف ربودي
    رخساره معشوق به عاشق كه نمودي”
    شهاب‏ الدین سهروردی, فی حقیقة العشق یا مونس العشاق

  • #11
    Jean-Paul Sartre
    “If you're lonely when you're alone, you're in bad company.”
    Jean-Paul Sartre

  • #12
    Albert Camus
    “O young girl, throw yourself again into the water so that I might have a second time the chance to save the two of us!" A second time, eh, what imprudence! Suppose, dear sir, someone actually took our word for it? It would have to be fulfilled. Brr...! the water is so cold! But let's reassure ourselves. It's too late now, it will always be too late. Fortunately!”
    Albert Camus, The Fall

  • #13
    Albert Camus
    “But the heart has its own memory and I have forgotten nothing.”
    Albert Camus, The Fall

  • #14
    احمدرضا احمدی
    “شتاب مکن
    که ابر بر خانه‌ات ببارد
    و عشق
    در تکه‌ای نان گم شود
    هرگز نتوان
    آدمی را به خانه آورد
    آدمی در سقوط کلمات
    سقوط می‌کند
    و هنگام که از زمین برخیزد
    کلمات نارس را
    به عابران تعارف می‌کند
    آدمی را توانایی
    عشق نیست
    در عشق می‌شکند و می‌میرد ”
    Ahmad Reza Ahmadi / احمدرضا احمدی

  • #15
    Friedrich Nietzsche
    “To live is to suffer, to survive is to find some meaning in the suffering.”
    Friedrich Nietzsche

  • #16
    احمد شاملو
    “اما من هيچ كدام اينها را نخواهم گفت
    لام تا كام حرفي نخواهم زد
    مي گذارم هنوز چون نسيمي سبك از سر بازماندة عمرم بگذرم و بر همه
    چيز بايستم و در همه چيز تأمل كنم، رسوخ كنم. همه چيز را دنبال خود بكشم و زير پردة زيتوني رنگ پنهان كنم: همه حوادث و
    ماجراها را، عشق ها را و رنج ها را مثل رازي مثل سري پشت اين
    پرده ضخيم به چاهي بي انتها بريزم، نابود شان كنم و از آن همه لام تا
    كام با كسي حرف نزنم
    بگذار كسي نداند كه چه گونه من به جاي نوازش شدن، بوسيده شدن،
    گزيده شده ام!

    بگذار هيچ كس نداند، هيچ كس! و از ميان همة خدايان، خدائي جز
    فراموشي بر اين همه رنج آگاه نگردد.”
    احمد شاملو, هوای تازه

  • #17
    Sadegh Hedayat
    “هرچه قضاوت آنها درباره من سخت بوده ‌باشد نمی‌دانند که من پیشتر خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام”
    صادق هدایت, زنده به‌گور

  • #18
    حسین پناهی
    “سلام
    !خداحافظ
    ،چیز تازه ای اگر یافتید
    بر این دو اضافه كنید
    تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار”
    حسین پناهی, سلام، خداحافظ

  • #19
    “If you bring forth what is within you, what you bring forth will save you. If you do not bring forth what is within you, what you do not bring forth will destroy you.”
    Gospel of Thomas

  • #20
    احمد شاملو
    “به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
    تا در بهار ِ تو من درختي پُرشکوفه شوم.»
    و برف آب شد شکوفه رقصيد آفتاب درآمد
    من به خوبي‌ها نگاه کردم و عوض شدم
    من به خوبي‌ها نگاه کردم
    چرا که تو خوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگ‌ترين ِ اقرارهاست
    من به اقرارهاي‌ام نگاه کردم
    سال ِ بد رفت و من زنده شدم
    تو لب‌خند زدي و من برخاستم

    دل‌ام مي‌خواهد خوب باشم
    دل‌ام مي‌خواهد تو باشم و براي ِ همين راست مي‌گويم


    نگاه کن:
    با من بمان!”
    احمد شاملو, هوای تازه

  • #21
    Oscar Wilde
    “Hearts are made to be broken.”
    Oscar Wilde, De Profundis

  • #22
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ما شاهد سقوط حقیقت
    ما شاهد تلاشی انسان
    ما صاحبان واقعه بودیم
    چندی به ضجر شعله کشیدیم
    و اینک درون خاطره دودیم.

    گفتند: رو به اوج روانیم.
    دیدیم سیر سوی هبوط است
    شعر سپید نیست که خوانیش،
    این جعبه‌ی سیاه سقوط است.”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #23
    Friedrich Nietzsche
    “Man is a rope stretched between the animal and the Superman--a rope over an abyss.

    A dangerous crossing, a dangerous wayfaring, a dangerous looking-back, a dangerous trembling and halting.

    What is great in man is that he is a bridge and not a goal: what is lovable in man is that he is an OVER-GOING and a DOWN-GOING.

    I love those that know not how to live except as down-goers, for they are the over-goers.

    I love the great despisers, because they are the great adorers, and arrows of longing for the other shore.

    I love those who do not first seek a reason beyond the stars for going down and being sacrifices, but sacrifice themselves to the earth, that the earth of the Superman may hereafter arrive.

    I love him who lives in order to know, and seeks to know in order that the Superman may hereafter live. Thus seeks he his own down-going.

    I love him who labors and invents, that he may build the house for the Superman, and prepare for him earth, animal, and plant: for thus seeks he his own down-going.

    I love him who loves his virtue: for virtue is the will to down-going, and an arrow of longing.

    I love him who reserves no share of spirit for himself, but wants to be wholly the spirit of his virtue: thus walks he as spirit over the bridge.

    I love him who makes his virtue his inclination and destiny: thus, for the sake of his virtue, he is willing to live on, or live no more.

    I love him who desires not too many virtues. One virtue is more of a virtue than two, because it is more of a knot for one's destiny to cling to.

    I love him whose soul is lavish, who wants no thanks and does not give back: for he always bestows, and desires not to keep for himself.

    I love him who is ashamed when the dice fall in his favor, and who then asks: "Am I a dishonest player?"--for he is willing to succumb.

    I love him who scatters golden words in advance of his deeds, and always does more than he promises: for he seeks his own down-going.

    I love him who justifies the future ones, and redeems the past ones: for he is willing to succumb through the present ones.

    I love him who chastens his God, because he loves his God: for he must succumb through the wrath of his God.

    I love him whose soul is deep even in the wounding, and may succumb through a small matter: thus goes he willingly over the bridge.

    I love him whose soul is so overfull that he forgets himself, and all things that are in him: thus all things become his down-going.

    I love him who is of a free spirit and a free heart: thus is his head only the bowels of his heart; his heart, however, causes his down-going.

    I love all who are like heavy drops falling one by one out of the dark cloud that lowers over man: they herald the coming of the lightning, and succumb as heralds.

    Lo, I am a herald of the lightning, and a heavy drop out of the cloud: the lightning, however, is the SUPERMAN.--”
    Friedrich Nietzsche, Thus Spoke Zarathustra

  • #24
    Thomas Nagel
    “It is often remarked that nothing we do now will matter in a million years. But if that is true, then by the same token, nothing that will be the case in a million years matters now. In particular, it does not matter now that in million years nothing we do now will matter.”
    Thomas Nagel, Mortal Questions

  • #25
    مصطفی ملکیان
    “آلبرکامو از آن دسته افرادی است که در طول تاریخ به تمام معنا دوست داشتنی است. یکی از کسانی که به جد درباره ارزش زندگی در طول تاریخ کار کرده، آلبرکامو بوده است. کامو معتقد بود که اگر فلسفه تمام سوالات مرتبط با زندگی را پاسخ دهد، اما در مقابل این سوال مهم که "چرا نباید خودکشی کرد" جوابی نداشته باشد، رسالت خود را به انجام نرسانده است. کامو در جایی می گوید: "من ناامید نیستم، ولی از امید محروم ام." به نظر من این سخن کامو نکته بسیار ظریفی دارد. کامو می گوید امید را مانند علم قلمداد نکنید. علم در دانشگاه هست و شخصی می رود و آن را می آموزد و در مقابل دیگری این حق انتخاب را دارد که تحصیل علم را انتخاب نکند. اما گمان نکنید که امید در جایی هست و کسانی خواسته اند و برایشان حاصل شده و کسانی نخواسته و نگرفته اند. آنهایی که ناامیدند به دستشان نیامده، نه اینکه آمده باشد و رد کرده باشند. من بارها گفته ام ما نباید کسانی را که خودکشی کرده اند محکوم کنیم. خودکشی البته از لحاظ دینی گناه محسوب می شود، اما شما توجه کنید به اینکه کسی که خودکشی می کند یعنی دیگر امیدی به زندگی ندارد. نگویید باید می رفت و امید پیدا می کرد.امید پیدا شدنی نیست، خریدنی نیست”
    مصطفی ملکیان

  • #26
    Fyodor Dostoevsky
    “Above all, don't lie to yourself. The man who lies to himself and listens to his own lie comes to a point that he cannot distinguish the truth within him, or around him, and so loses all respect for himself and for others. And having no respect he ceases to love.”
    Fyodor Dostoevsky, The Brothers Karamazov

  • #27
    Forough Farrokhzad
    “آه ای زندگی منم که هنوز
    با همه پوچی از تو لبریزم
    نه به فکرم که رشته پاره کنم
    نه بر آنم که از تو بگریزم
    همه ذرات جسم خاکی من
    از تو، ای شعر گرم، در سوزند
    آسمانهای صاف را مانند
    که لبالب ز بادهء روزند
    با هزاران جوانه می خواند
    بوتهء نسترن سرود ترا
    هر نسیمی که می وزد در باغ
    می رساند به او درود ترا
    من ترا در تو جستجو کردم
    نه در آن خوابهای رویایی
    در دو دست تو سخت کاویدم
    پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
    پر شدم از ترانه های سیاه
    پر شدم از ترانه های سپید
    از هزاران شراره های نیاز
    از هزاران جرقه های امید
    حیف از آن روزها که من با خشم
    به تو چون دشمنی نظر کردم
    پوچ پنداشتم فریب ترا
    ز تو ماندم، ترا هدر کردم
    غافل از آن که تو بجائی و من
    همچو آبی روان که در گذرم
    گمشده در غبار شوم زوال
    ره تاریک مرگ می سپرم
    آه، ای زندگی من آینه ام
    از تو چشمم پر از نگاه شود
    ورنه گر مرگ بنگرد در من
    روی آئینه ام سیاه شود
    عاشقم، عاشق ستارهء صبح
    عاشق ابرهای سرگردان
    عاشق روزهای بارانی
    عاشق هر چه نام تست بر آن
    می مکم با وجود تشنهء خویش
    خون سوزان لحظه های ترا
    آنچنان از تو کام می گیرم
    تا بخشم آورم خدای ترا”
    فروغ فرخزاد

  • #28
    Franz Kafka
    “I am a cage, in search of a bird.”
    Franz Kafka

  • #29
    Friedrich Nietzsche
    “You have your way. I have my way. As for the right way, the correct way, and the only way, it does not exist.”
    Friedrich Wilhelm Nietzsche

  • #30
    Roland Barthes
    “Am I in love? --yes, since I am waiting. The other one never waits. Sometimes I want to play the part of the one who doesn't wait; I try to busy myself elsewhere, to arrive late; but I always lose at this game. Whatever I do, I find myself there, with nothing to do, punctual, even ahead of time. The lover's fatal identity is precisely this: I am the one who waits.”
    Roland Barthes, A Lover's Discourse: Fragments



Rss
« previous 1