“او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
”
―
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
”
―
“دلم برای خودم تنگ می شود
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم”
―
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم”
―
“فقط دشمن ها هستند که همیشه حرف هم را بی هیچ کم و کاستی می فهمند. اغلب هم لبخندی چاشنی گفت و گویشان است . دوستی همیشه با سوء تفاهم همراه است . عشق که خیلی بیشتر.”
―
―
“خبرهای سوخته!
چقدر میترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
میترسم...
_خبرها همه تكراری
عكسها همه...
تیترها...
یك نفر را بارها اعدام كرده اند
و باز او را
پای جوخهی دار میبرند
ما
اعلامیه مینويسیم
و هر چه امضا
دستمان به جایی
امضاها همه...
...
دستهای تو اما
هرگز تکرار نمیشود
بانوی من!
چشمهات را ببند
و دستهام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.
_معذرت میخواهم
که عاشقت نبودم
روزها و ماهها و سالها
معذرت میخواهم.
میبوسمت، و میبوسمت
يک بار قبل از اينکه به خواب روم
میبوسمت
يکبار وقتی به خواب رفتم.
_سقوط، سقوط، سقوط
در لابلای خبرها
مدام هواپيما سقوط میکند
نان سقوط میکند
خدا سقوط میکند
سقف سقوط
آنهمه آدم...
...
تنها منم
که در خواب تلخ تو
زنده میشوم.
اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو
_توفان بود
روزنامه در باد میسوخت
و من خبرهای سوخته را
در ميان شعلهها
برای تو میخواندم
میدانم
تاريخ سرزمينم را میدانی
عشق من!
از خودم بگويم؟
اول دستهات را جوهری کن
بعد بيا سراغ تنم
بعد هم ببين
دستهات را
به کجای تنم کشيدهای.
_تب و لرز تمام نمیشود
کنار پنجرهی برفی مینشينم
و اين بستنی را
مزه مزه میکنم
يک نگاه به تو
يک قاشق بستنی
...
آب میشود.
حتا موهام میخندند
وقتی با تو حرف میزنم
آقای من!
حتا وقتی بگويم "نمیدانم"
عشق توست که قورت میدهم.
_تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشمهات بگير
قطره قطره
تو را گريه میکنم.
میخواهی بروم
لباسهای خدا را
برات بدزدم؟”
―
چقدر میترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
میترسم...
_خبرها همه تكراری
عكسها همه...
تیترها...
یك نفر را بارها اعدام كرده اند
و باز او را
پای جوخهی دار میبرند
ما
اعلامیه مینويسیم
و هر چه امضا
دستمان به جایی
امضاها همه...
...
دستهای تو اما
هرگز تکرار نمیشود
بانوی من!
چشمهات را ببند
و دستهام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.
_معذرت میخواهم
که عاشقت نبودم
روزها و ماهها و سالها
معذرت میخواهم.
میبوسمت، و میبوسمت
يک بار قبل از اينکه به خواب روم
میبوسمت
يکبار وقتی به خواب رفتم.
_سقوط، سقوط، سقوط
در لابلای خبرها
مدام هواپيما سقوط میکند
نان سقوط میکند
خدا سقوط میکند
سقف سقوط
آنهمه آدم...
...
تنها منم
که در خواب تلخ تو
زنده میشوم.
اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو
_توفان بود
روزنامه در باد میسوخت
و من خبرهای سوخته را
در ميان شعلهها
برای تو میخواندم
میدانم
تاريخ سرزمينم را میدانی
عشق من!
از خودم بگويم؟
اول دستهات را جوهری کن
بعد بيا سراغ تنم
بعد هم ببين
دستهات را
به کجای تنم کشيدهای.
_تب و لرز تمام نمیشود
کنار پنجرهی برفی مینشينم
و اين بستنی را
مزه مزه میکنم
يک نگاه به تو
يک قاشق بستنی
...
آب میشود.
حتا موهام میخندند
وقتی با تو حرف میزنم
آقای من!
حتا وقتی بگويم "نمیدانم"
عشق توست که قورت میدهم.
_تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشمهات بگير
قطره قطره
تو را گريه میکنم.
میخواهی بروم
لباسهای خدا را
برات بدزدم؟”
―
داستان كوتاه
— 3329 members
— last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
Iraj’s 2025 Year in Books
Take a look at Iraj’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Iraj
Lists liked by Iraj














































