Alinodi
https://www.goodreads.com/alinodi
“با دختري باید دوست شوی که کتاب بخواند .
با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتابها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيصاش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيختهاش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتابهاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه ميکند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همهي اتفاقهاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را ميفهمي و درک ميکني.به او نشان بده که ميفهمي که او فرق واقعيت و خيال را ميفهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ گفتنات را درک ميکند.او کتاب خوانده است. او ميداند که انسانها فراتر از واژهها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر ميفهمد او کتاب خوانده است و ميداند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او ميفهمد او زياد خوانده است و ميداند که راه موفقيت،با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکمتر از قبل کنارت ميماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه ميکند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرفهاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غمهاي عميق و شاديهاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نامهايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقهاي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او ميتواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصويرهاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را ميخواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
―
با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتابها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيصاش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيختهاش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتابهاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه ميکند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همهي اتفاقهاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را ميفهمي و درک ميکني.به او نشان بده که ميفهمي که او فرق واقعيت و خيال را ميفهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ گفتنات را درک ميکند.او کتاب خوانده است. او ميداند که انسانها فراتر از واژهها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر ميفهمد او کتاب خوانده است و ميداند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او ميفهمد او زياد خوانده است و ميداند که راه موفقيت،با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکمتر از قبل کنارت ميماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه ميکند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرفهاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غمهاي عميق و شاديهاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نامهايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقهاي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او ميتواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصويرهاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را ميخواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
―
“چرا کار و بار «لوس بازی» سکه شده؟
چرا همه مثل هم حرف میزنند: «اون اتفاق باحاله»، «می دونی آدما»، «ای جانم»، «ازت راضی ام» و ...
چرا زنان و دختران ادای نوزادان را در میآورند و مردان و پسران فقط لودگی میکنند؟
چرا هیچ کس شخصیت منحصر به فردی ندارد؟
چرا میترسند مبادا با کسی بحثشان شود؟
چرا وقتی به جوانی بیست و چند ساله میگویی «احمق»، به جای آنکه جوابت را دهد، میگوید :«وقت به خیر»
چرا همه «پالت» و «پرتقال من کجایی» گوش میدهند؟
چرا هیچ کس دیگر کله شقی نمیکند و در یک نبرد عاشقانه، رقیب را به «دوئل» فرانمیخواند؟
چرا همه عاشق فوتبال و تیم «بارسا» و «یووه» شدهاند؟
چرا همه فقط گرافیک و بازاریابی و هنرهای تجسمی میخوانند؟
چرا از میز شام و گربه و پای لاکزده عکس میگیرند؟
چرا وقتی یک شب عادی با دوستانشان جایی میروند، از این اتفاق ساده دهها بار عکس سلفی و دستجمعی میگیرند؟
چه اتفاقی برایشان میافتد که از دیدن برنامه «خندوانه» یا طنزهای بینمک لذت میبرند؟
چرا همه سیبیلهای دسته موتوری دارند و پیراهن چهارخانه و عینکهای پت و پهن و مانتوهای چادرگل گلی و شلوارهای قرمز و سبز و کانورس و کوله میپوشند؟
چرا همه چیز اینقدر گل گلی و عروسکی و ملوس شده است؟
چرا هرکس را که میبینی، هفته بعدش نمایشگاه یا کارگاه متنخوانی یا رونمایی از کتاب دارد؟
چرا همه داستان کوتاه مینویسند و شعر میگویند؟
چرا اینقدر عکاس و «کارگردان اولی» زیاد شده است؟
چرا هیچ کس رمان نمینویسد؟
چرا هر کس که بعد از مدتی کافه نشینی، احساس میکند که باید یا مجله ادبی-هنری تاسیس کند یا مترجم و مدرس شود؟
چرا هیچکس نمیتواند چند دقیقه بدون مسخره بازی یا تقلید تکه کلامهای باب روز، درباره هر موضوعی حرف بزند؟
چرا سر و ته همه چیز با دو تا تحلیل و یک کاریکاتور هم میآید؟
چرا همه بازاریاب و ایدهپرداز تبلیغات شدهاند؟
چرا همه فکر میکنند کانت و هگل و افلاطون یکسری حرفهای نامفهوم زدهاند؟
چرا آداب معاشرت را در حد جمع کردن حواس و نیاستادن بر سر راه دیگران و بلند بلند قهقهه نزدن در محیط عمومی، بلد نیستند؟
چرا هیچکس، هیچ موضوعی را تا انتها پیگیری نمیکند؟
چرا هیچ کس گلهای از رنگ قهوهای وخاکستری آسمان ندارد؟
چرا فکر میکنند پل طبیعت و برج میلاد آثار معماری ارزشمندی هستند؟
چرا وقتی سگ و گربه میبینند، به نشانه هیجان، حرکات عجیب و اصوات نامفهوم از خودشان در میآورند؟
چرا نگرانند مبادا «جدی و خشک» جلوه کنند؟
چرا مدام احساس میکنند که باید به شکل اغراق شدهای بخندند و خوشمزهگی کنند؟
چرا از واژگانی چون «شرم»، «فروتنی»،«شرافت» و ... خندهشان میگیرد؟
چرا همه میترسند کسی برنجد و ناچار خود را در گرداب خاله زنکی غرق میکنند؟
چرا وحشت از «توهین»، کار را به تایید کلاشان و شارلتانها انداخته است؟
چرا اینهمه مراسم بزرگداشت این و آن برگزار میشود؟
چرا همه کودک صفت شدهاند و مدام عکسهای چند ماهگی و کاراکترهای عروسکی و کارتونی را مرور میکنند؟
چرا همه به میانجی خیریهها و شیادها، با رنجهای بشری مواجه میشوند؟
چرا به شکل بیمارگونهای قربان صدقه هم میروند؟
چرا تیراژ کتابها 300 نسخه است؟
چرا همه در شکستن گردن روشنفکران از حکومت سبقت میگیرند؟
چرا نمیتوانند خودفروختگی را محکوم کنند؟
چرا هیچ موضعی ندارند؟
و در نهایت چرا فکر میکنند خیلی باهوش، شریف، تاج سر بشریت و ملتی برگزیده هستند؟”
―
چرا همه مثل هم حرف میزنند: «اون اتفاق باحاله»، «می دونی آدما»، «ای جانم»، «ازت راضی ام» و ...
چرا زنان و دختران ادای نوزادان را در میآورند و مردان و پسران فقط لودگی میکنند؟
چرا هیچ کس شخصیت منحصر به فردی ندارد؟
چرا میترسند مبادا با کسی بحثشان شود؟
چرا وقتی به جوانی بیست و چند ساله میگویی «احمق»، به جای آنکه جوابت را دهد، میگوید :«وقت به خیر»
چرا همه «پالت» و «پرتقال من کجایی» گوش میدهند؟
چرا هیچ کس دیگر کله شقی نمیکند و در یک نبرد عاشقانه، رقیب را به «دوئل» فرانمیخواند؟
چرا همه عاشق فوتبال و تیم «بارسا» و «یووه» شدهاند؟
چرا همه فقط گرافیک و بازاریابی و هنرهای تجسمی میخوانند؟
چرا از میز شام و گربه و پای لاکزده عکس میگیرند؟
چرا وقتی یک شب عادی با دوستانشان جایی میروند، از این اتفاق ساده دهها بار عکس سلفی و دستجمعی میگیرند؟
چه اتفاقی برایشان میافتد که از دیدن برنامه «خندوانه» یا طنزهای بینمک لذت میبرند؟
چرا همه سیبیلهای دسته موتوری دارند و پیراهن چهارخانه و عینکهای پت و پهن و مانتوهای چادرگل گلی و شلوارهای قرمز و سبز و کانورس و کوله میپوشند؟
چرا همه چیز اینقدر گل گلی و عروسکی و ملوس شده است؟
چرا هرکس را که میبینی، هفته بعدش نمایشگاه یا کارگاه متنخوانی یا رونمایی از کتاب دارد؟
چرا همه داستان کوتاه مینویسند و شعر میگویند؟
چرا اینقدر عکاس و «کارگردان اولی» زیاد شده است؟
چرا هیچ کس رمان نمینویسد؟
چرا هر کس که بعد از مدتی کافه نشینی، احساس میکند که باید یا مجله ادبی-هنری تاسیس کند یا مترجم و مدرس شود؟
چرا هیچکس نمیتواند چند دقیقه بدون مسخره بازی یا تقلید تکه کلامهای باب روز، درباره هر موضوعی حرف بزند؟
چرا سر و ته همه چیز با دو تا تحلیل و یک کاریکاتور هم میآید؟
چرا همه بازاریاب و ایدهپرداز تبلیغات شدهاند؟
چرا همه فکر میکنند کانت و هگل و افلاطون یکسری حرفهای نامفهوم زدهاند؟
چرا آداب معاشرت را در حد جمع کردن حواس و نیاستادن بر سر راه دیگران و بلند بلند قهقهه نزدن در محیط عمومی، بلد نیستند؟
چرا هیچکس، هیچ موضوعی را تا انتها پیگیری نمیکند؟
چرا هیچ کس گلهای از رنگ قهوهای وخاکستری آسمان ندارد؟
چرا فکر میکنند پل طبیعت و برج میلاد آثار معماری ارزشمندی هستند؟
چرا وقتی سگ و گربه میبینند، به نشانه هیجان، حرکات عجیب و اصوات نامفهوم از خودشان در میآورند؟
چرا نگرانند مبادا «جدی و خشک» جلوه کنند؟
چرا مدام احساس میکنند که باید به شکل اغراق شدهای بخندند و خوشمزهگی کنند؟
چرا از واژگانی چون «شرم»، «فروتنی»،«شرافت» و ... خندهشان میگیرد؟
چرا همه میترسند کسی برنجد و ناچار خود را در گرداب خاله زنکی غرق میکنند؟
چرا وحشت از «توهین»، کار را به تایید کلاشان و شارلتانها انداخته است؟
چرا اینهمه مراسم بزرگداشت این و آن برگزار میشود؟
چرا همه کودک صفت شدهاند و مدام عکسهای چند ماهگی و کاراکترهای عروسکی و کارتونی را مرور میکنند؟
چرا همه به میانجی خیریهها و شیادها، با رنجهای بشری مواجه میشوند؟
چرا به شکل بیمارگونهای قربان صدقه هم میروند؟
چرا تیراژ کتابها 300 نسخه است؟
چرا همه در شکستن گردن روشنفکران از حکومت سبقت میگیرند؟
چرا نمیتوانند خودفروختگی را محکوم کنند؟
چرا هیچ موضعی ندارند؟
و در نهایت چرا فکر میکنند خیلی باهوش، شریف، تاج سر بشریت و ملتی برگزیده هستند؟”
―
“بهترین ویژگی پولدار بودن این است که بتوانی بگویی هیچ پولی نداری.مثلاً،وقتی دوستان مدرسه پیشنهاد می کنند کاری انجام بدهیم،اگر پولدار باشی،می توانی بگویی ببخشید،من پول ندارم.چیزی که من هرگز نتوانستم بگویم.اگر می گفتم پول ندارم،واقعاً معنی اش این بود که پول ندارم.ناراحت کننده است.
مثلاً اگر یک دختر خوشگل بگوید "امروز افتضاح به نظر می رسم،نمی خواهم بروم بیرون!" اشکالی ندارد،اما اگر یک دختر زشت همین جمله را بگوید،مردم به او می خندند.”
―
مثلاً اگر یک دختر خوشگل بگوید "امروز افتضاح به نظر می رسم،نمی خواهم بروم بیرون!" اشکالی ندارد،اما اگر یک دختر زشت همین جمله را بگوید،مردم به او می خندند.”
―
“«آدمها فکر میکنند ازدستدادن یک عزیز مثل ترک کردن سیگار است. روز اوّل خیلی سخت است. روز بعد سختی کمتر میشود و به تدریج از بین میرود و هرچه که میگذرد تحمّلش آسانتر و آسانتر میشود. امّا من میگویم مثل آبنخوردن است. هرروز بیشتر متوجّه ازدسترفتن عزیزت میشوی»”
― Back When We Were Grownups
― Back When We Were Grownups
“You do not write your life with words...You write it with actions. What you think is not important. It is only important what you do.”
― A Monster Calls
― A Monster Calls
Alinodi’s 2025 Year in Books
Take a look at Alinodi’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by Alinodi
Lists liked by Alinodi



























































