Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following Amir Or.

Amir Or Amir Or > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-22 of 22
“خالی

در انتها خالی ست
پَر وُ بالی باقی نمانده از آن
بال های جهان

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“ 
درس ها



۱

سپیده دم است
ای کاش که بیاموزم
زبانِ پیچیدنِ شاخه ها را در باد
 
۲
ای باد بر من بپیچ وُ
بر کلماتم روح بِدَم
 
۳
شاخه هایم را باز کن
به من بیاموز
بودن درختی را که من ام
 
۴
از ته خاک تا عطر گل ها
وزن بودنم، ایستادنم
زیستنم
 
۵
برگ ها بر می خیزند
و بر زمین می ریزند
من هم چنین می کنم.

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“سایه

شبیه جسمی در زمان
چه ساده است که فراموش اش کنی
وقتی که نور را تنظیم می کنی
حجم می گیرد
و بزرگ تر می شود.

در ابتدا بچه جانوری ست که تاریکی می زاید
که بیرون کشیده اند آن را از دلت
هرچند بدین خاطرست که
توله هایت را با زبانی گرم می لیسد.

و هر آن زمان که بدان فکر می کنی
عزیزت می دارد
که مردگان برآن جناغ کشیده اند

در کم تر از یک ساعت
به بلندی یک پا
در هر قدم اش تو را به دندان می گیرد
که زندگی کند
و
بماند.

هر چه بیشتر سایه می اندازد
تو بیشتر درک اش می کنی
و ملموس تر است انگار

قدم هایت بر پل سست شده اند
شب رودخانه ای ست
حیوانی که سایه وار طول و عرض یافته
در تاریکی ماغ می کشد
دندان صدها مارست اگر که می ترسی
اما به دستی و یا که استخوانی تو رام اش می کنی
یا که این عشقی دیگر است
و چه اهمیتی دارد
که چیست این!



به هر تقدیر
دیری نمی پاید
که تو و سایه ات
از درون یکی خواهید شد.

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“کنار معبد

کنار معبد/ اسد به جستجوی تکه ای نان است / عبدالله به جستجوی روزی خود می گردد/ در بساط گدائی شان / و دود عودی که او را به خود گرفته

مصطفی به جستجوی ستارگان است/ و عیسی به جستجوی محبت است/ کاسه ی گدائی شان را دراز می کنند با دهانی آویزان

منصور گویا حقیقت را می جوید/ از رهگذران می پرسد / جلال به جستجوی آزادی ست/ عُمَر گویا زندگی را می جوید.

و اما او؟ / او که چیزی را گدائی نکرده / چراکه چیزی کسی به او نخواهد بخشید/ اما کاسه ی او پُر است / با تفقدی از ستارگان / تکه هایی از فکر/ تکه هایی از کلمات / باد و خاک و آتش / پادشاهی / کیمیای حیات / و رستگاری

کاسه ی گدائی اش را واروونه می چیند و بر می گرداند/ و خالی اش می کند / اما هنوز پر است و لبریز

"و ای درون و خواهش نفس"؛ این را بر روی آن می نویسد / کاسه ای که حالا شکل جام است و تا لبه پر از شراب است و آنرا به جرعه ای به کام می کشد

زنهار که جام من خالی نیست!

جام را در لحظه در هم می شکند/ اما این تکه ها ی خُرد / پُرتر و چند برابر شده اند

اما کنار معبد اسد تکه ای از جان آدمی را خواسته / مصطفی سنگ های معبد را می خواهد / و عمر دیوارهای معبد را

کنار او
کنار معبدی که او بدان تکیه داده
معبدی نیست دیگر.

فارسی رُزا جمالی”
Amir Or
“شهر را سرنگون خواهند کرد

خورشید بر پشت بام و بر شهر می تابد
بر خریداران و فروشندگانی که جرعه ای قهوه می نوشند
بر اگزوز ماشین ها و بر زوج های عاشق
جهان ادامه دارد و زندگی به همچنین گرچه چیزی به انتهای آن نمانده
درناگزیری خود و در ناگزیر آن ها.

به زودی شهر برانداخته خواهد شد
زمانی که کارمندان حریص به میزهایشان می چسبند
و شلوغی و همهمه ی ساندویچ فروشی ها
غلغل و سر و صدای ماشین های بزرگ رختشویی
به دندان قروچه ای و تعظیمی
با کسانی که مشغول به کار هستند و خدمتگزاران آن ها
هم خودی و هم بیگانه
و با تشکر از نیکوکارانی که شکم آن ها را سیر می کنند
و آن ها که به مطبخ ها مراجعه می کنند
که پیاله ای آش گدایی کنند
جستجو می کنند
و زندگی شان را در سطل زباله می یابند.

اما برای دومین بار شهر برانداخته خواهد شد
بر سینی خدمتکارانی که برای پذیرائی می شتابند
آن ها که از آنِ اربابانی بزرگ و کوچک اند
ازین رو که کارگران و نخبگان گروه را انتخاب کنند
نمایندگان بنادر، آب یا برق
این بخشندگان روزی که نفسشان از جای گرم بلند می شود
غذا، سوخت های گازی و یا بانک ها
این ها آنچه را که ما کشته ایم بر باد می دهند
این فراعنه ی اسرائیل
که در قدم هایشان به مورچگان بدل شده ایم
که برای آن ها اگر که بایستیم کودکانمان را از دست خواهیم داد
کارگزاران، صنعت گران و کارگرانی که به آن ها خدمت می کنند.

به زودی شهر بر انداخته خواهد شد
به خاطر آرامش آن ها که ناامیدند
و کسانی که قادر نیستند کاری انجام بدهند
و باورهایمان که از فکرهای ما دورند
بر روشنائی صفحه ی تلویزیون
که در آن بر رویاهایمان راه می رویم
در سکوت رمه و در بیانات گرگ ها
و در جرایدی که بازتاب دست اندر کارانشان هستند
و می بلعند و ما را سرکوب می کنند
که گوشت را با خون می جوند
و کسی دهانش را باز نمی کند که صدایی از خود دربیاورد
چرا که او را دنبال خواهند کرد.

و به زودی شهر برانداخته خواهد شد
بر موش ها و بر مردم واژگون خواهد شد
بر چشم هایی که به پائین خیره اند در انسداد جاده ها
بر مردگان، بر فاتحان کوه
درست بر همان تصویر و چشم انداز که موطن ماست
بر مناطق مسکونی آشویتس و ماسادا
بر این نسل کشی که به وقوع پیوسته و آنچه که در پی است
بر ما و کودکان ما، ملتی ساده که انگار علف خورانده اند به آنها
برای آن سوگواری که بر کودکانمان می خوانیم
و برای آن سوگواری که بر کودکان آن ها
و بگذارید که آمین نگوئیم و بگذارید که به زبان آن ها سخن نگوئیم
بگذارید که نپذیریم آنچه را که آن ها پذیرفته اند
راهشان را
قانون شان را
و خطاهایشان را.

کمتر ازیک روز و یا شاید دو روز
شهر واژگون خواهد شد
و یا اگر که اینگونه نباشد
تو خواهی رفت
و شهر را سرنگون خواهی کرد.

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“طرح درهم شکسته ی این روئیدن
قسمت هایی از منظومه ی شعر


حتا نگاه نمی کنم
اما در پنجره پناه گرفته ام
تکه هایی خاکستری رنگ و سیاه
چشم ها را در برگرفته
و چشم ها گشاد می شوند
که کشف کنی
طرحِ درهم شکسته ی این روئیدن را
کسی که یک قلب بیشتر ندارد
و دیدن نامرئی ست.

شبیه پوستِ خشکیده ی یک فیل
و جزایری که بر آن نقر شده
کهنه و باستانی
درختِ زیتون پیچ و خم اش را باز می کند
که شبیه پیچ وُ خمِ سایه هایی ست
که پیش ازین به درون کشیده
بر نقش وُ نگارِ سایه های قدیمی باز می گردد
که کناره های خشن اش را باز کند
با لمسِ آفتاب آنجا
بالایِ کوهانی ست که پوست انداخته
کودکی ست که آغوش واکرده
ناخن هایی ست زنگ خورده
پسِ پشت اش من نگاه نمی کنم
فکر نمی کنم
چگونه می توان به برگ هایی فکر کرد که در تاریک روشنا نقره گون می شوند؟
در آسمانِ بالای آن ها
و بر بالایِ نگاهِ خیره ام
و چگونه می شود حالا بر خلائی بی پایان اندیشید؟

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“یک لیوان آب جو


برای قتلی چنین
چنین قتلی
تمام و عیار
نیازی به توجیه نیست
نیاز به توجیهی نیست برای کشتار
به چرایی آن نیازی نیست و تنها ابزاری کافی ست!
آنچه در آشویتس به وقوع پیوست
در کوره های آدمسوزی
که پس از آن
و به غیر از زمان کار اجباری
افسر نازی به سکوت فرو رفت
خیره شد
بر کف و حباب های منتشر شده
بر آبجوی لیوانی اش
جرعه ای مست زد و نوشید.


عشق تمام است این کشتار
چنین گفت افسر نازی
قتلی تمام دلیلی تمام نمی خواست
به جز اینکه لذت ببری
از آن چه که می توانی انجام دهی

این خاطره ای ست که حلق را می سوزاند
گلو را می سوزاند
و ابدی ست
آوای وحش است
زوزه ای ست که دست ها را به سنگ بدل کرده
و ادراری ست که با افتخار بر جسم مرده ای ریخته
بر جنازه ها
و یا پاشنه ی پوتین هایی ست که به جا مانده
که آن ها در ابدیتی دیگر به خاطر خواهند آورد
این سکوت را
این را افسر نازی گفت
درست زمانی که به کف آب جو خیره بود.


صحیح
" که کار تو را آزاد می سازد"*
بازی کشتار تمام شد
که آب از آن نمی چکد
قطره خونی
لب های کودکی بود
دهانی که این را ادا کرد
شن و کف و حباب بود انگار
تو بودی
که به من گوش می دهی
و جرعه ای را به کام می گیری.



--------------

* عبارتی شعارگونه که در جهت گمراه کردن یهودیان بر سر در آشویتس نبشته شده است.


فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“زبان منشوری ست



زبان منشوری ست
که پیش از زبان بوده است
نقشی داشته
اثری
جاپایی

زبان می گوید:
در این جا گوش فرا بده
و تو گوش فرا می دهی:
که پژواکی در اینجا بود.

سکوت را بپذیر و بیا که سکوت کنیم
کلمات را برگیر و بیا که بر زبان بیاوریم
که بیرون از زبان،
زبان زخمی ست
که از جهان خون گرفته
و در شریان هایش جاری ست.

زبان می گوید:هست، نیست و هست
زبان می گوید: من
زبان می گوید: بس کن، بگذار که بگویمت
بگذار که لمس ات کنم، بس کن، بگو
و تو گفتی...

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“غارتگران برای بار دوم برگشتند
شعری از امیر اور
به ترجمه ی رُزا جمالی

بیهوده نبود که ما در انتظار غارتگران بودیم
بیهوده نبود که همگی در میدان شهر گرد آمدیم
بیهوده نبود که بزرگان ما ردای رسمی به تن کردند
و بارها سخنرانی شان را برای لحظه ی موعود تمرین کردند
بیهوده نبود که ما معبدهایمان را زیرپاهایمان له کردیم
و برای خدایانشان معابدی نو بنا نهادیم
و بنا بر آنچه می خواستند کتاب هایمان را سوزاندیم
که برای آن ها بیهوده به نظر می رسید
آنچنان که آن پیشگو گفته بود
و آن ها که شبیخون زده بودند
کلید شهر را ازدست شاه گرفتند
و وقتی که آمدند رختِ این سرزمین را به تن کردند
و به مراسم این سرزمین درآمدند
و با زبان ما بر ما فرمان راندند
و دیگر ما نمی دانستیم
که آن ها کِی آمده بودند و چه زمانی آیا آمده بودند...”
Amir Or
“شعر صبحگاهی


خاکستریِ فلق در نور رنگ گرفته؛
آسمانِ پنجره ام از خواب برخاست.


فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“لحظه
شعری از امیر اور
ترجمه ی رزا جمالی

چه کسی می توانست این لحظه را توصیف کند
که اینجا تنها نشسته ام
و به تمام، بی هیچ کلمه ای تماشایش می کنم
و این عسلی که در هوا منتشر است
و بر همه جا روئیده است این گیاه
حشره ای ست که در درون غرقه است
و بر فراز این بهشت،
سپیده دم خوشبختی بال بال می زد.”
Amir Or
“چهره
شعری از امیر اور
فارسیِ رُزا جمالی

سرم ابری ست بر سیمای جزیره
و باد های موافق که می وزند.
کوه ها و سایه سارانش
تکه هایی روشن و خاکستری رنگ
در اشرافی آینه گون بر آب
تکه هایی سایه گون از صورت ها
در حرکتی ممتد، ممتد و یک بند
چهره هایی که بوده اند
همیشه بوده اند
و خواهند بود
همین جا و کم ازینجا و بیش ازینجا
بر ساحلی از یک چشم، مردگان جمع اند
که آب تنی کنند
که برخیزند
و بمانند.

چهره ام بر صورتِ این جزیره افتاده است
با موج هایی که بر صورتم می غلتند
تروا، اورشلیم، اسکندریه و رُم
بر می خیزند
و فرو می افتند.
هنوز از دیوارهای شهر دود بلند است
شمشیر ها در فلق می درخشند
بر می خیزم و فرو می غلتم
چهره هایی که بوده اند، همیشه بوده اند
تکه هایی خاکستری رنگ
بر آینه ای که آب از خود ساخته است.”
Amir Or
“از چشم میمون ها می نگرم

از خلال چشم میمون ها می نگرم جهان را
چنانچه بازی می کنند با جمجمه ام در بالای درخت
عقابی مرا به آسمان می کشد
به پرواز درآمده ام
چرا که اندرونی، روده ها و شکم ام درونِ خاک است
که با کرم ها می خزم
چه کسی چشمانم را از حدقه بیرون کشیده است؟
در علف ها سبز می شوم
می رویم
زمانیکه دیگر جسم ام پوسیده است
و روزیِ شماست

ای جسم من
!چگونه روئیدی

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“شعر خداحافظی

خدا حافظ ای سرزمین شن و باتلاق و صحرا
که روزهایش را شبیه زمانی کهن تازه کرده ایم
خداحافظ ای سرزمین رستگاری و زیبایی
جایی که روحِ تمام برای آزادی در آن تقلا می کرد.


خداحافظ، ای آرزوی صلح و عدالت
در سرزمین مردمی آزاد
خداحافظ ای سرزمین بصیرت
که در بی گناهی کودکان ما تقدس یافته ای

خداحافظ ای سرزمین قهرمانان باسمه ای
رویایی از یکپارچگی و خون
خدانگهدار
و چه قدر دانم
که وجود داری تو
پیش از آن که
به سرزمین آنان بدل شوی.

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“دعای اورفه

مرگ و بیشتر مرگ، خاک و بیشتر خاک
ما در میدان ایستاده ایم، می خواهیم که زندگی کنیم.

و شبیه سایه ساری از کوهساران
تمام شهر را با این بیداریِ خواب آلوده گسترانده ایم.

آیا او آن جا بود وَ یا نبود؟
غریبه ای در جسم من، می توانست و یا نمی توانست، از باد پرسیدم:

" و چند سال دیگر در این خاکِ مُرده راه خواهیم رفت؟"
کوه ها در نیم نگاهِ من به سراب می مانند.

شن ها که کف پاها را لمس می کنند، خاطره ای بی آغازند
و این مکان در همه جاست

به کجا می روی؟ بالاتر یا پائین تر؟ آیا اینجایی؟ در پشتِ نگاه خیره ام؟
آیا نگاهِ خیره ی من بی من آنجاست؟ از کجا آمده ایم؟

تنها، هر دوی ما از باتلاق ها گذر کرده ایم
و برچهره هایی گذر کرده ایم که غرق شده اند

ابدی بوده ایم و جاودانه، در این همه سال
در آن اتاقکِ زیر شیروانی، در شهر آمستردام که آن غم عمیق را در پنجره ها دیدیم

دیگر چقدر باید راه برویم؟ چقدر مانده؟
از مرگی به مرگی دیگر، از خاک به خاک

ای تاریخ که درمن زنده شدی و ای مرگ
امروز به من بده نوری از زیستن را.

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“کمانگیر

سیمای من از باد رهاتر است
تیرهایم از قدم هایم آزاد تر
وقتی که پیراهنم را می شکافم، جامه هایم را می دَرَم
کلماتم را، سیمای ظاهری ام را
از هم می شکافم و پاره می کنم
آن جا در آن بالا
بازی شکاری در نسیم می جهد
آسمان گشاده ترست از من
می شکافم و می دَرَم زندگی ام را
پشتِ سرِ این زندگی
از مغاک تا کوه
چطور به خلاء وَ تهی رسیده ام
در بی وزشی باد به این سکوت رسیده ام
پرتاب می کنم این کمان را
و میان دندان هایم
می گیرم اش

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“ماه


جانورِ بینِ پاهایم
به سمتِ جانورِ بینِ پاهایت
زوزه می کشد.


ماهِ بینِ دندان هایم
به سمتِ ماهِ بینِ دندان هایت
می درخشد.

جانورِ درونِ قلبم
همیشه تو را می بوید.


فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“انعکاس

این ها انعکاساتی هستند که برایِ همیشه منجمدند
و این اتاقِ آینه گون از آنِ خاطره ای ست:
کودکی ست در تاریکی
که با سایه ها قایم باشک بازی می کند
چنانکه به زوایایِ تاریکِ پله ها نشت می کند
و خود به سایه ای بدل می شود
و این کودکی ست در تاریکی
که از تصویرِ خود جدا شده است
و چهره اش به درونِ رویاها غرقه است
اینجا آینه ای ست تاریک
که نور را از خود پس داده
و می بیند

فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“سنگ نبشته

تو می گردی و می گردی و گردی
دور دور می گردی
جاده از من گردیده است
بنشین با درخت توت سفید و تاک سفید
بین آب ها و سایه ی درختان و سپیدی سنگ
اینجا قرار گرفته ام، مردی جوان و یک پادشاه.

صورتم مرمر سفید است

سرد

خنک شده
دست هام
پاهام
سرخس پوشیده ام با برگ هایی ریخته
من هم به جایی دور نرفته ام
من هم زمانی زنده بوده ام.

جاده از من رو برگردان !
تو و این گردیدن
و توت ها را درمقابلم ویران کن!


فارسیِ رُزا جمالی”
Amir Or
“Amir Or

The Orpheus Prayer

Death and yet more death, sand and more sand
We have stood in the square hungry to be

and, like mountain shadows,
covered the city with pictures of a waking sleep.

Was she there or wasn’t she?
A stranger in my body, able and yet unable, I tried the air:

“How many more years will we walk these dead sands?”
The mountain is glimpsed like a vision or a mirage.

Sands move on underfoot like a memory with no beginning,
and each place is every place.

Does the way go up or down? Are you here, behind my gaze?
Is my gaze there, ahead of me? Where have we come from?

Alone, the two of us have crossed vast marshes
on the slowly melting faces of the drowned.

For years we’ve been immortal.
In the attic, in Amsterdam, we saw terrible sorrow in the window.

How much longer shall we walk
between death and death, sand and sand?

A new past give us, a new death give us.
Give us this day the life of the day.

#AmirOr”
Amir Or, Selected Poems of Amir Or
“Amir Or

The Barbarians (Round Two)

It was not in vain that we awaited the barbarians,
it was not in vain that we gathered in the city square.
It was not in vain that our great ones put on their official robes
and rehearsed their speeches for the event.
It was not in vain that we smashed our temples
and erected new ones to their gods;
as proper we burnt our books
that have nothing in them for people like that.
As the prophesy foretold the barbarians came,
and took the keys to the city from the king’s hand.
But when they came they wore the garments of the land,
and their customs were the customs of the state;
and when they commanded us in our own tongue
we no longer knew when
the barbarians had come to us.

Translated by Vivian Eden

#AmirOr”
Amir Or, Wings
“شکوفه
شعری از امیر اور
فارسیِ رُزا جمالی

وقتی که مردگان برای زایشی دوباره طرح می ریزند
گورستان ها عطر بهار می گیرند.

از خواب و رویا به ما نزدیک ترند
که از جهان خود سرگردانند
باری که در جهانی دیگر بمیرند.

به ناگاه حس می کنی آن ها را،
بدن ات می لرزد به ناگهان
وقتی که پشت سرت شبیه ارواح قدم بر می دارند
گنبدی که در منظرگاه توست، آسمان آبی، ابرهایی سبک
که پرده ای ست نازک
و پناهت نمی دهد.

صدای زنگ ها و گوش ماهی هاست
که به گوش های تو نزدیک است
هر نفسی که به درون می گیری
انگار که بازگشت ارواح است.

بهار همان است که در جسم ها نمایان شده
آینه هایی درخشان که در باد آویزان است
چشم ها همه جا در حال شکفتن است.”
Amir Or

All Quotes | Add A Quote
A paisagem correta A paisagem correta
6 ratings
Le musée du temps Le musée du temps
3 ratings